دریای سرخ

مرسی!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٥
 

دوباره خوندم،چندباره خوندم تا بالاخره فهمیدم! اولش کلی خندیدم.به خودم که اینقدر دوزاریم کجه،به خودم که اینقدر ساده و احمقم...بعد بهم برخورد،بعد یه چیزی ته وجودم شکست...

 

چهارده پونزده سالم که بود با مدرسه رفتیم اردو مشهد.مامانم برام یه چادر خریده بود.یه چادر مشکی با گلهای ریز براق.خیلی خوشگل بود.مثل بچه های کوچولو ذوق کرده بودم.اولین بار بود تو عمرم چادر سرم میکردم.رفتیم حرم،رفتم وضو بگیرم،چادر رو آویزون کرده بودم بالای سرم.سرم رو که بالا آوردم چادرم نبود،یه چادر پاره به جاش گذاشته بودن.همه جا رو گشتم،زنهایی که دور و بر بودن گفتن همینجور گذاشتی بالا؟ دزدیدنش! باورم نمی شد..."مگه میشه تو حرم امام رضا کسی دزدی کنه؟" گفتم نه! حتما اشتباهی چادر من رو برداشته.گیج و منگ شده بودم.چادر پاره هه رو سرم کرده بودم و تو حیاط راه میرفتم.رفتم قسمت گم شده ها.آقاهه بهم خندید! رفتم از نگهبان پرسیدم.نگهبانه هم بهم خندید...به خادم حرم گفتم،اونم خندید...من تو حیاط لابه لای جمعیت راه میرفتم و اشک میریختم.نه به خاطر چادرم...یه چیز بزرگ تو دلم شکسته بود "آره آدمهایی هستن که توی حرم هم حتی دزدی می کنن"من رودست خوردم!  اعتماد و ایمانم شکسته بود،احساس حماقت کردم.اونروز تازه فهمیدم دنیا و آدمهاش اونطوری نیستن که من تو ذهنم ساخته م...دنیا اونی نیست که من فکر میکنم...اونروز فهمیدم ،بارها و بارها بعدش برام تکرار شد ولی هیچوقت باورش نکردم...من می خواستم دنیا رو اون جوری ببینم که دلم می خواد ...باورم نمیشه که دنیای من دروغه... مگه میشه؟ مگه میشه ؟ چند بار اینو از خودم پرسیدم؟

 

حالا دقیقا حس اونروزم رو دارم،حس یه بچه ی کوچیک که سادگیش رو توی سرش کوبیده ن...تو راست میگی من بچه م!

 

من با تو حرف نمیزنم،برات نامه نمی نویسم.من نیازی ندارم خودم رو به تو اثبات کنم.فقط میگم که اینو بدونی: تو یه معذرت خواهی گنده به من بدهکاری! من همه چیز رو بهت گفته بودم.گفته بودم که چی فکر میکنم و چی می خوام ، حد و حدود رابطه ام رو تعیین کرده بودم.من ازت خواهش کرده بودم نذاری فکر کنم اشتباه کرده ام،من ازت خواهش کرده بودم...فکر میکردم بزرگ تر از این حرفایی!

تو فکر میکنی برای من چی هستی؟ من برای تو چی هستم؟ نه اون چیزی که دیروز برات بودم برام مهمه نه اون چیزی که از این به بعد راجع بهم فکر می کنی.اونقدر بی اهمیت که جایگاه تو رو تو ذهنم تغییر نمیده.آدمها برای من دستمال کاغذی نیستن که اینجوری دور بندازمشون.ولی میدونی یه چیزی این وسط شکسته.تو حرمت خودت رو در نظرم شکستی...یادته؟ هشدار داده بودم!

تو اگه چیزی می خوای به خاطر خودت می خوای ولی من آدمها رو به خاطر خودشون دوست دارم.بهتره نگم "دوست دارم" چون دیگه اعتمادم به گوشهایی که حرفهامو میشنوه صفره! صفر! بهتره کلاهم رو بردارم،از کمر خم شم و به جای دوست داشتن بگم "ارادتمند!" خسته شدم از اینهمه سوء تعبیر که از حرفها و اعمالم شده.آره تقصیر منه که ظرفیت آدمها رو همیشه بیشتر از اونی که هست تخمین میزنم.بی خود فکر میکردم حرفهام رو فهمیدی... هیچکس من رو اونطوری که واقعا بودم ندید

چی فکر کردی که به خودت اجازه دادی اینجور با من حرف بزنی؟ فکر کردی حرفهای خودت رو تحویلت میدم؟ که اگه بخوای کاری می کنم که دیگه من رو نبینی؟ که خودم رو فاکتور بگیرم تا شما رنج نبری؟ هه! نه جناب! این بچه اونقدر بزرگ شده که بفهمه دنیا اونقدرام پیچیده نیست.که اگه می خوای چیزی رو نبینی ساده س! "نگاش نکن" من راحت چشم می پوشم شما هم میل خودته،میتونی چشم هات رو ببندی و بگذری یا خودت رو گم و گور کنی یا بشینی و رنج ببری.من سر جام ایستاده م!

تو اگه رنج میبری،اگه حس می کنی نابود میشی باشه بی خیال! ولی این رو بدون هیچ چیزی در وجود تو یا کس دیگه قرار نیست من رو ارضا کنه چون همچین انتظار ابلهانه ای ندارم!

من بچه م! یه بچه که قهر نمی کنه،یه بچه که دوست نداره با گوشه کنایه حرف بشنوه،یه بچه که اونقدر بزرگ شده که بتونه حرفش رو مستقیم بزنه و انتظار داره باهاش رو راست باشن،دوست نداره sms اشتباهی براش برسه و احمق فرض بشه! بچه ای که ترسو نیست اما اونقدر بچه س که آدمها رو بزرگ می بینه!

حالا این بچه حسابی گیجه درست مثل اون روز بارونی تو صحن حرم،رودست خورده،داره از غصه می میره نه به خاطر توهینی که به شعور و شخصیتش شده...به خاطر ترک بزرگی که روشیشه ی شفاف ایده آلهاش افتاده...تو باعث شدی فکر کنم راهم رو اشتباه رفته م.دلم رو شکستی،غرورم رو نادیده گرفتی و به خاطرش یه معذرت خواهی بزرگ بهم بدهکاری

 

* یه روزی بیدار میشم و به تصویر مضحکی که از دنیا برای خودم ساخته م می خندم

 

مرسی که جواب دوستی بی دریغم رو اینطوری دادی

همین تلنگر برای شکستن و بیداری کافی بود

 


 
comment نظرات ()