دریای سرخ

بيهوشی و باقی قضايا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥
 

* دیگه کم کم وارد شدم ماسک یه دستی میگیریم و سه سوته اینتوبه می کنیم و خلاصه!

 

* اینترن ENT بودم.اتاق عمل بی کار که می شدم،میرفتم اتاقهای دیگه ، از تکنسینها و دکترها سوال می پرسیدم و اونا برام توضیح میدادن و....یه روز دکتر شیرانی ساعت 11 اومد،فقط یه مریض داشت.منم که نمی دونستم از 8 صبح تو اتاق عمل منتظرش بودم. از این اتاق به اون اتاق هر چی مریض میومد بدو بدو میرفتم به تکنسین اتاقه می گفتم وایسیییییییین رگش رو من میگیرم! بعد خبر رسید که دکتر شیرانی بیمارستانه و تا چند دقیقه دیگه میاد.تکنسینه گفت پس دکتر صفاری رو خبرش کنین بیهوشی این اتاق دکتر صفاریه.من تو دلم:دکتر صفاری کیه دیگه؟ من که همه ی بیهوشی ها رو دیده م اینو چرا ندیده م؟ خلاصه رفتم فوضولی تو یه اتاق دیگه و برگشتم اتاق خودمون که رگ مریضم رو بگیرم که دیدم ای دل غافل یه آقاهه ای خم شده رو مریض و داره رگ میگیره! مریض من رو! آه از نهادم بر اومد! انگار مریض جزء اموال شخصی منه و آقاهه دزدیدتش!  گفتم:اِ اِ اِ اِ...این مریض من بود خودم می خواستم رگش رو بگیرم آقاهه م که کلاه و ماسک داشت و من هیچیش رو نمیدیدم سرش رو برگردوند گفت بیا دیر نشده چون من خرابش کردم! من رفتم یه برانول جدید آوردم و بی توجه به تازه وارد که می خواست کمکم کنه خودم فوری رگ گرفتم آقاهه هم وایساد نگاه کرد.منم باد انداختم به غبغبم که دیدی تو نتونستی من تونستم همون موقع دکتر شیرانی اومد تو:سلاااام دکتر! مریض من آماده س؟ آقاهه ی ناشناس: بله... من: معععععععععع!  بعد که رفت بیرون یواشکی پرسیدم:ایشون دکتر صفاری بود؟ _بله!

مامااااااااااااااان

دوباره که اومد تو اتاق یه جمله شرمگینانه گفتم:ببخشید دکتر من نشناختم شما رو و آب شدم رفتم تو زمین!

همون موقع از برخورد و اخلاقش خیلی خوشم اومد.موقع تقسیم خوشحال بودم که افتادم باهاش (یعنی با کلی زحمت و یک معامله ی پایاپای خودم رو انداختوندم باهاش)

 دوسش دارم من باید اول از همه از شخصیت استادم خوشم بیاد تا بتونم باهاش راه بیام و حرفهاش رو گوش کنم و حتی چیز  ازش یاد بگیرم.اخلاقمه دیگه!

 

 

* سر یه عمل بودیم که دکتر صفاری رو صدا کردن.آقای دادخواه اومد گفت دکتر بدو بیا اینا با هم دعواشون شده! رفتیم دیدیم به! دکتر د. و دکتر رادی  دعواشونه! داد و بیداد! دکتر رادی گفته چرا بیهوشی اتاق رو ول کرده رفته بیرون اونم اومده گفته شما کار خودت رو بکن تو کار من دخالت نکن! اونم یه چیز دیگه گفته اینم لوله تراشه رو در آورده گفته اصلا مسوولیت مریض با منه اگه مرد هم مرد به شما ربطی نداره اونم...اونم....معععععععععععع

دکتر رادی که معرف حضورتون هستن! اتند ماه یک جراحی خودمون که اشک من رو هم در آورد.اصولا همه دل پری دارن ازش.اون موقع که اینترنش بودم میدیدم که چطوری همه لحظه شماری می کنن تا بازنشست بشه! گیر بی خود میده،به کار همه کار داره! دکتر د. هم زده بود به سیم آخر! خلاصه که بساطی بود! یکی از بدیهای بیهوشی همینه که کارت وابسته س به جراح البته جراح هم وابسته س به بیهوشی ولی خوب جراح ها اصولا زورشون بیشتره!

* یکی از دکترها پوکه ی مخدر رو داده بود به اینترن،اون هم انداخته بودش تو سطل!!! (آخه پوکه ی خالی مخدرها رو باید تحویل بدن،کلی قانون و مقررات داره!)

 کل اتاق عمل بسیج شده بودن توی سطلها رو می گشتن

 

 

* صبح که وارد شدم تا اومدم برم لباسم رو عوض کنم دیدم چه صدای ونگ ونگی میاد! با خودم گفتم اینجا که اتاق عمل ارتوپدیه جراحی عمومی نیست که  بچه کوچولو بیارن برای ختنه! بعد که رفتم تو دیدم به! این مریض خودمونه! یه فینگولی 9 ماهه به اسم علیرضا که اومده بود کلاب فوتش رو عمل کنه.اینقدر باحال بود! یکی از پاهاش یه ماه پیش عمل شده بود و تا بالا تو گچ بود.یه دستش هم که برانول زده بودن و آتل بسته بودن که تکون نخوره.حالا این هی وول می خورد هی لگد میزد هی جییییییییغ میزد گوله گوله هم اشک میریخت! میذاشتیمش اون سر تخت چهار دست و پا(با اون وضع دست و پاش!) میومد این سر تخت می خواست از اینور خودش رو بندازه پایین اونوقت دوباره میذاشتیمش اونور تخت از اول...! کلی نی نی بازی کردیم! دیگه بیهوش شد و ما رفتیم پی کارمون.عملش که تموم شد برگشتیم بالا سرش.اکستوبه شد و اکسیژن می گرفت.دکتر اومد ماسک رو از تکنسین گرفت،من دیدم هی دکتر ماسک رو برمیداره دستش رو میگیره جلوی دهن نی نی ،گوشش رو میاره جلو، اخم میکنه میگه:نع! و دوباره ماسک رو میذاره. گفتم مگه  خودش نفس نداره؟ گفت:نع!!! داره سیاه میشه!

_ مععععععععععععععع!

دکتر صفاری خیلی آدم آروم و خونسردیه واسه همین تا قیافه ش جدی میشه و صداش رو بلند میکنه من قلبم وایمیسه،می فهمم قضیه جدیه!

 

دکتر هی تند و تند نفس داد بهش ولی اسپاسم کرده بود! فقط معده ش باد می شد و ورم کرد.خلاصه هی سیاه شد،سیاه شد و رفت تو برادیکاردی...دکتر گفت: آتروپین...یه NG بدین...

اگه بدونین چه فکرایی اون لحظه به ذهن آدم میاد! عوض اینکه نگران بچه باشم داشتم با خودم می گفتم ای وای یک ساعت دکتر موسوی اینو عمل کرد همه ش حروم شد! تازه این بچه س حتما مامان باباش شکایت می کنن دکتر صفاری بدبخت میشه! دیه چنده الان؟ الهی بمیرم واسه دکتر!

خلاصه یک ساعت ور رفتن با اون فنچولچه تا نفس پیدا کرد و فرستادنش ریکاوری.اونجا هم همه رو ذله کرد از بس وول خورد،گریه کرد،سرمش رو در آورد،خودش رو کوبید اینور اونور...سمیه رفته بود بهش می گفت:ساکت! داشتی میرفتیا! میدونی اگه رفته بودی الان کجا بودی؟ تو آسمونا (چقدر رمانتیک)

 

* از دکتر پرسیدم پیش اومده براتون تا حالا که یه مشکلی پیش بیاد و نتونین حلش کنین؟ اونم جریان اون دختری رو گفت که بعد از عمل هموروئید! تو ریکاوری هایپوکسی شده و وقتی خبرش کرده ن ارست بوده و بعد از احیا برگشته ولی الان vegetative شده!!!!!!!!!!  مو به تنم سیخ شده بود! گفتم دکتر شکایت کردن؟ گفت اوهوم . گفتم:محکوم شدین؟ گفت هنوز در جریانه ولی محکوم میشم...گفتم چقدر...؟ گفت:100 میلیون!

فکر کردم چقدر سخته،که تو مسوول باشی و اینجوری بشه.من نمی تونم دکتر رو مقصر بدونم.اشکال از سیستم شلوغ و درب و داغونیه که دکتر رو میذاره مسوول چند تا اتاق عمل و یه ریکاوری شلوغ با دستگاههای خراب که پرسنلش فرصت رسیدگی درست به مریضها رو ندارن..در واقع اینکه این اتفاق بیوفته عجیب نیست،اینکه این اتفاقها بیشتر نمی افته شبیه معجزه س! اما اگه من جای دکتر بودم چی فکر میکردم؟

خدا نکنه یه وقت برسه آدم بگه کاش میذاشتم مریضم می مرد!

 

 

* بیهوشی خوب بود. دکتر صفاری هم خوب بود.حیف که تموم شد.اینم تموم شد و فقط خاطره هاش موند...از امروز رفتیم ارتوپدی،بخش اره و مته و آچار و چکش!

 

* چقدر بیمارستان رو دوست دارم.اونجا که هستم انگار توی کار غرق میشم ،دیگه به هیچی فکر نمی کنم...به هیچی

 


 
comment نظرات ()