دریای سرخ

آدمکشی تو روز روشن
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥
 

* بیهوشی رشته ی تمیز،شیک و قشنگیه.فقط خدا نکنه بد بیاری!

خیلی ساده داشتم اولین قتل عمرم رو مرتکب می شدم

مریض یه پسر جوونی بود که برای عمل پیلونیدال اومده بود.بیهوش که شد ماسکش رو گرفتم و شل که شد دکتر گفت:برو!  منم لارنگوسکوپ رو برداشتم و تا اپیگلوت رفتم جلو.بازم طبق معمول difficult بود که به تور من بدبخت خورده بود.تقریبا blind رفتم.دکتر چک کرد گفت منم چیزی نمی بینم.بعد وصلش کردیم به اکسیژن و تکنسین صداهای ریه رو گوش کرد و گفت درسته.بخار تنفسش هم کاملا تو لوله پیدا بود و خیالم راحت شد که درست گذاشته م(برای هیچ موردی اینقدر وسواسی همه چیز رو چک نکرده بودیم!) رفتیم اتاق بعدی.بیمار بعدی هموروئیدکتومی بود که ماسکش رو سمیه گرفت.یهو دیدیم داد میزنن دکتر صفاااااااااااری! دکتر صفاری که یهو غیب شد.رفتم ببینم چه خبره.معععععععععععععع! اتاق دوئه.همون پسره که من اینتوبه کرده بودم! خدایا چی شده؟ دنیا کن فیکون شده بود! هر کس از یه طرف میدوید...مریض سیاه بود! دکتر صفاری داد میزد: گاید بیارین! جراح  ها کارد به دست و استریل یه طرف وایساده بودن.تکنسین های بیهوشی هر کدوم یه کاری میکردن.قلبم وایساده بود! "خاک بر سرم کشتمش!" لوله رو در آوردن،ساکشنش کردن،اکسیژن دادن، برگشت ولی حالا مگه اینتوبه می شد؟ من ، مردم و زنده شدم! کم کم نزدیک بود بزنم زیر گریه

اوضاع که stable شد دکتر اومد کنار.گفتم:دکتر نزدیک بود بکشمش براتون اونم فقط سرش رو تکون داد یه نفس راحت کشید و خندید! قیافه ی دکتر دیدنی بود تو اون حال و قیافه ی من! واقعا استرسی که به آدم وارد میشه تو اون چند دقیقه...من که تا ظهر سردرد گرفتم.هر ده دقیقه یه بار هم بلند می گفتم:خاک به سرم داشت می مرد! داشتم می کشتمش!

لوله رفته بود تو مری ش(من نذاشته بودما خودش رفته بود!).خوبه اونهمه هم چک کردن! دکتر که گفت این خیلی difficult بود حق داشتی! آره دیگه من با دیفیکالتها قرارداد دارم.همه شون میان سراغ من بعد هم میوفتن می میرن میگن این کرد می بینین تو رو خدا؟

خلاصه که به خیر گذشت اما من فکر میکردم این کارم بزرگترین گندی بوده که یک اینترن در تمام طول تاریخ بشریت زده و کلی عذاب وجدان داشتم.ولی انگار شایعه! ظهر برای محبوبه که گفتم گفت اووووووووه منم کردم! یه دفعه لوله رو گذاشتم تو مری مریض سیاه شد تازه یه کار دیگه هم کردم که خیلی بامزه تر بود! یه دفعه bag باد نمیشد تکنسینه گفت این valve رو ببند.منم بستم.(تکنسینه که نگفته بود بعد دوباره بازش کن!) بعد مریض همینجوری باد شد! ریه هاش باد شد،معده ش باد شد...یهو جراح گفت وااااا مریض داره میترکه! بعد اومدن والو رو باز کردن مریض پیسسسسسس خالی شد

دیگه دکتر صفاری کلی از ماجراهایی که براش اتفاق افتاده تعریف کرد.مثلا یه خانومی که قرار بوده سزارین بشه رو نمی تونسته اینتوبه کنه.شرایط no ventilation no intubation!!!(چه عبارت وحشتناکی) آخرش میگه اقلا عمل رو شروع کنین بچه رو زنده در بیارین! خیییییلی وحشتناکه ها! ببینین آدم در اون لحظه چه حالی داره! البته خانومه نمرده و بالاخره به هر جون کندنی نگهش داشته ن ولی فکر کنم 10 سالی از عمر دکتر کم شده باشه!

خیلی سخته اینهمه مسوولیت و اینهمه استرس و ...قدرت تصمیم گیری بالا و سرعت عمل و...پووووووه! اینم از این رشته که خوشم اومد ازش! با کلی زحمت دلمو از جراحی کندم چسبوندم به بیهوشی!  اصلا من انگار آدم نیستم دلمو ببندم به پوستی چشمی رادیولوژی ای...آدم نیستم حتما دیگه!

 

و در آخر سخنی با رزیدنت بلندمرتبه:

 یادم میاد دکتر رضا همیشه می گفتن دوست دارم یه رشته برم که مسوولیت نداشته باشه،استرس نداشته باشه...من واقعا الان دارم لذت میبرم که همونطور که دعاهای ایشون در حق من یکی یکی مستجاب میشه دعای من هم مستجاب شد و ایشون الان رزیدنت بیهوشی هستن! تا نیومده بودم بیهوشی فکر میکردم چطوری انتقام اون انماهه رو بگیرم اما الان دیگه خیالم راحته چون میدونم که خدا انتقام من رو گرفت

.

.

.

 دکتر،

بیهوشی رشته ی تمیز،شیک،قشنگ و پردردسریه. از ته قلب دعا می کنم هیچوقت بد نیاری

 


 
comment نظرات ()