دریای سرخ

ماه پنجم،فیلد بهداشت
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥
 

این یک ماهه فرصت نشد در مورد فیلد بهداشت و پزشکی اجتماعی چیزی بنویسم.الان که تموم شده با یه دید بازتری می تونم در موردش صحبت کنم.اولش اصلا دلمون نمی خواست بریم فیلد.فکر میکردیم بیمارستان باشیم خیلی از نظر آموزشی بهتره برامون.حتی یه جلسه گذاشتیم که اگه بشه و همه ی بچه ها موافقت کنن صحبت کنیم به جاش یه بخش اختیاری مثل نورولژی یا جراحی اعصاب بگذرونیم.اما توی اون جلسه اکثرا مخالفت کردن و گفتن می خوایم یک ماه بریم استراحت کنیم و از کشیک دادن خسته شدیم و اینا! چند روز اولش که کلاس بود واقعا خسته کننده بود.بعد هم سر تعیین جا طبق معمول جنگولک بازیها شروع شد.ما که تو دوره ی استیجری بدجوری باهامون تا شد! جای خیلی بدی افتادیم (یادش به خیر دارغوز آباد!) خیلی دور بود،بازرس هاش سخت گیر بودن و کلا سخت گذشت(گرچه اون موقع نفهمیدیم ولی بعد که با بچه های دیگه مقایسه کردیم دیدیم واقعا که...اون موقع ماه رمضون بود ما بعد از اذان صبح که هنوز هوا تاریک بود راه می افتادیم،چند تا ماشین عوض می کردیم و با کلی استرس سر وقت میرسیدیم دارغوز آباد.اگر دیر به اتوبوسی که از نجف آباد میرفت دارغوزآباد میرسیدیم باید یک ساعت تو سرما وایمیسادیم تا اتوبوس بعدی بیاد.از اون طرف هم ظهر تا ساعت 2 باید اونجا می موندیم و غیبت هم که حرفش رو نزن.در حالیکه بچه های دیگه هم راهشون نزدیک بود هم هر وقت می خواستن میرفتن و میومدن و هم کلی غیبت کرده بودن و ...گرچه این چیزا اصلا مهم نیست،زندگیه دیگه میگذره.ما که کلی به خودمون خوش گذروندیم )

 

این بار توی شبکه های اصفهان تقسیم شدیم،افتادیم زیار .یه مرکز سه پزشکه با 9 تا خانه ی بهداشت.هر چی بگم چقدر پزشک های مرکزمون خوب بودن کم گفته م فیلد که کلا طرح بی خودیه ولی اون مرکز با وجود پزشکهای ماه و پرسنل خوبش خیییییییلی چیزا یادم داد.

دکتر عطایی مدیر مرکز بود.آدم خیلی خیلی صبور و خونسردی که از نحوه ی مدیریتش لذت بردم.همچین با سیاست همه رو راضی نگه میداشت که کیف می کردی! واقعا لازم بود برام که کنارش بشینم و نحوه ی برخوردش با پرسنل،مریض ها و بازرس ها رو ببینم.از اون آدمهای نادری بود که توی همه چیز دست و دل بازن.همه چیزشون رو حاضرن با بقیه قسمت کنن و از اینکار لذت میبرن.علمش رو،وقتش رو،تجربه هاش رو...واقعا کم دیده م همچین آدمی.توصیه هایی که بهم میکرد در مورد برخورد با آدمها و نحوه ی مدیریت حتما در آینده به دردم می خوره.انسان با شعور و عاقلی بود.در حال حاضر در کنار پزشکی داره به صورت غیر حضوری فوق لیسانس حقوق میگیره.من خیلی تعجب کردم.گفتم دکتر از پزشکی نا امید شدین که رفتین تو خط حقوق؟ اما جوابش بیشتر متعجبم کرد.اون میگه که پزشک های ایرانی بیشترین مشکلاتشون به خاطر عدم اتحاد و ناآشنایی به حقوقشونه ...چندین بار شاهد بودم پزشک هایی که از نظر حقوقی مشکل داشتن و ازشون شکایت شده بود باهاش تماس میگرفتن و اون راهنماییشون میکرد.در صدد بود یه چیزی شبیه به اتحادیه یا یه شرکت تعاونی برای پزشک ها راه بندازه تا یه پشتوانه ای برای پزشکها باشه.یکبار هم این کار رو کرده که خیلی موفق بوده و بعد به دلایلی به هم خورده.حالا قراره نقص ها رو برطرف کنه و دوباره شروع کنه...واقعا ذهن بازی داره،الان جاش نیست که همه ی حرفهاش رو بازگو کنم ولی اگر دکترها یه کم دست از خودخواهی و خودمختاریهاشون برمیداشتن و برای خاطر خودشون هم که شده متحد میشدن اوضاع این نمیشد که الان هست! تنها چیزی که میتونه الان یه کم بهمون کمک کنه یه اتحادیه ی غیر دولتیه که قوی باشه و حرفش در رو داشته باشه...

 

 

دکتر احمدی پزشک خانواده بود.از اون آدمایی که در همون نگاه اول ازش خوشم اومد(برای من کم پیش میاد!) با شخصیت،با سواد،با اخلاق...دوست داشتم وقتی مریض می بینه کنارش بشینم و به رفتارش دقت کنم.این چند وقته که داریم به فارغ التحصیلی نزدیک میشیم برام اینجور چیزا خیلی مهم شده.ترس از بی سواد بودن یه طرف! ترس از نا آگاهی در مورد برخورد با آدمهای تازه،با فرهنگ جدید و نا شناخته هم یه طرف.خیلی مهمه که آدم بدونه اونجایی که کار میکنه چطور باید با مردم و پرسنل ارتباط برقرار کنه تا مشکل پیش نیاد.مثلا همیشه برام سوال بود که اگر یه مریض درخواست غیرمنطقی داشت یا یکی بی ادبی کرد و شلوغ بازی راه انداخت باید چی کار کنم؟ توی بیمارستان از اینجور مسایل زیاد پیش میاد اما اونجا یه دکتر شاهزمانی هست که سر و ته یارو رو برات یکی کنه! یا یه دکتر ناجی هست که مهربون بخنده و بگه "ولش کون بابا ارزش ندار ِد!" و آرومت کنه.نگهبانها هستن که بری پشتشون قایم بشی! و در نهایت هم اینه که بگی به من مربوط نیست برین به سوپروایزر بگین! همه هوات رو دارن و از همه مهمتر "تو مسوول نیستی" ولی پس فردا تو گوگوردره خودتی و خودت! منم که تو این چیزا آدم با تجربه ای نیستم.در مقابل خیلی چیزا نه می تونم بی صدا بگذرم نه اهلش هستم که صدام رو بلند کنم.این کارها بلد بودن می خواد،که نه خودت خیلی صدمه ببینی و هم اینکه بتونی با حداقل ِ ضرر قضیه رو ختم به خیر کنی...

روز اولی که رفتیم زیار تو پرونده ها فوضولی می کردم که یه اسم آشنا دیدم.مهر دندون پزشک آشنا بود! بدو بدو رفتم از آقای مهاجری پرسیدم دندون پزشکتون کیه؟ گفت خانم دکتر خ.! پریدم تو اتاق دندون پزشک!مهشید هم مدرسه ای راهنمایی و دبیرستانم بود.درسته که هیچوقت هم کلاس نبودیم اما 7 سال توی یه مدرسه بالاخره...طرحش رو اونجا میگذرونه با حقوق ماهی 130 تومن! (این در حالیه که کاردان(فوق دیپلم)  آزمایشگاه تو همون مرکز که اونم طرحش رو میگذرونه ماهی 120 تومن میگیره )

با دکتر احمدی هم کلی دوست شدیم.یه بار ازم پرسید شما هم مدرسه ی ما بودین؟ تا اومدم بگم ببخشید من مدرسه ی دخترونه میرفتم نه پسرونه! گفت:تیزهوشان! خانم دکتر خ.گفت شما هم مدرسه ی ما بودین! _ اِ اِ اِ اِ...شمام سمپادی هستین؟ پس شهید اژه ای میرفتین! کلی ذوقیدیم! اونایی که میشناسن میدونن که چقدر بچه های سمپاد روی همدیگه تعصب دارن.بعد کلی خاطرات مدرسه گفتیم واسه هم و یه جایی رسید که من گفتم پس شما با دکتر جوشن هم دوره بودین! طفلکی کلی دمغ شد.معلوم شد با آقا رضا دوست صمیمی بوده ن.خدا بیامرزدش،حیـــــف!

 

دکتر فلاح زاده هم که شیرازی بود.برخورد زیادی باهاش نداشتم اما آدم خوبی به نظر میرسید

 

هر سه شون خوب بودن و جلوی بازرس ها هم کلی هوامون رو داشتن

 

همون روز اولی که رفتیم دکتر عطایی گفت مهم نیست کی برین و کی بیاین.فقط بازرس هاتون رو راضی نگه دارین.منم نهایت سوء استفاده رو کردم! اغلب ساعت 8 و نیم میرفتیم و 12 هم با سرویس معلم ها برمیگشتیم.اون دو تا(ندا و سمیه) که همچین وظیفه شناس و سر وقت! ولی من یه چند باری(حالا یه کم بیشتر از چند بار!) تصمیم گرفتم بیشتر بخوابم.9 و ربع،9 و نیم...یه دفعه هم رکورد زدم 11 ربع کم رفتم(تهرانیا میگن یه ربع به 11) تازه دکتر احمدی نگرانم شده بود می گفت فکر کردم اشتباهی ماشین سوار شدی رفتی جرقویه! (عوض اینکه دعوام کنه که چرا دیر اومدی!) خلاصه زدیم به در بی عاری...کلا خوش گذشت روز آخر هم به دکتر عطایی گفتیم نمره بده اونم پای برگه ارزشیابی هامون رو مهر زد و داد دستمون.گفت خودتون نمره بدین! من پرسیدم عادلانه بدیم یا غیر عادلانه؟ گفت اصولا عادلانه اینه که آدم همیشه خودش رو بهترین ببینه! ما هم به خودمون 70 دادیم(از 70 )

خیلی عشقولانه بودن

و اما پزشک خانواده! تا قبل از این غیر از چیزایی که تو وبلاگ ها خونده بودم یا تک و توک شنیده بودم چیز دیگه ای در موردش نمی دونستم.حالا یه کم بیشتر میدونم.در این حد که این طرح به اضافه ی بیمه ی جدیدالتاسیس روستایی غیر از بالا بردن توقعات بی جای مردم چیز زیادی نداشته.البته این طرح برای افزایش بهداشت و سلامت جامعه خیلی خوبه ولی برای انگلیس نه برای ما! دکتر عطایی یه بار ازم پرسید نظرت چیه؟ گفتم از سر این مردم زیاده! واقعا زیاده برای همینه که قدر نمیدونن...از صبح تا ظهر سیل مریضه که میریزه سر دکترها.مرد گنده اومده: از صبح احساس می کنم که دارم سرما می خورم! (دکتر و دوا مفته دیگه!) اون یکی اومده بچه ش تب کرده مثلا،میگه دوا بنویس.بعد که می نویسن یه کیسه گنده ی دارو میذاره جلوت که اینا رو دیروز داده ن (دو تا دکتر دیگه!) ندادم بهش! تو یه چیز دیگه بنویس!چرا ندادی؟ جواب نداره که(دکتر و دوا مفته دیگه!) زنه افغانی (دقت کنید:افغانی!) اومده ویزیت بشه.بهش میگن برو قبض بگیر بیا.داد و بیداد،به خدا هر چی از دهنش در اومد گفت ،آخرش هم: اگه می خواستم پول بدم که میرفتم پیش یه دکتر حسابی! ( یعنی تا این حد ارزش ماها پایینه،تا این حد ارزشمون رو آورده ن پایین!) پسره اومده شیشه ی پنی سیلین رو می کوبه رو میز دکتر! مگه قرار نبود واسه من پنادر بنویسی این چیه؟ اینکه پنیسیلینه! _ پنیسیلین یک و دویست همون پنادره! _ آره ارواح  ِ$#^%$&% ...فکر کردی من سواد ندارم؟ تو اصلا کی هستی؟ اومدی کار آموزیتو اینجا بگذرونی؟ &^$%$%%#(اینا یعنی فحش های بدبد!) بعد هم میره بیرون و در رو محححکم می کوبه به هم! الهی بمیرم! قیافه ی دکتر احمدی رو در اون حال یادم نمیره

خوب! من یاد گرفتم که در این مواقع فقط لبخند بزنم،در صورت لزوم بگم:خوش اومدین! یا دیگه اگه خیلی کفری شدم سرم رو بندازم پایین و هیچی نگم.اما تو دلم میگم:برو به جهنم! شماها حقتونه اینجوری زندگی کنین! انسان دوستانه نیست؟ چرا هست! بعضی آدمها آدم نیستن،بُز ان

حقوق دکتر احمدی با کار از 7 و نیم صبح تا 5 بعد از ظهر ماهی 560 هزار تومن که با هر نقصی کسورات می خوره(مثلا خودش گفت چند ماه قبل به خاطر نقص کار یکی از بهورزها ازش 180 هزار تومن! کم کرده ن!) این در حالیه که بهورزهای همونجا با مدرک سیکل و دیپلمه از 230 تا 300 هزار تومن حقوق می گیرن! حالا کی کسورات رو تعیین میکنه؟ بازرس ها! افرادی حداکثر با مدرک لیسانس در رشته هایی که هیچ ربطی به پزشکی نداره و من نمی دونم چطور این افراد می تونن کار پزشک رو بررسی کنن و ناقص بودن یا نبودنش رو تشخیص بدن! واقعا حال آدم از این سیستم به هم می خوره.سیستمی که فقط یاد میده:بچاپ،از زیر کار در برو،دروغ بگو،برای بقیه بزن ...تا بتونی بمونی.

 

برای من تجربه ی خوبی بود.همه ش به خاطر پزشک های مرکز.بچه های دیگه خیلی اذیت شده بودن.(سیستمی که پزشک ها رو عقده ای تربیت می کنه  و پزشک های نفهمی که فکر می کنن حالا فرصتیه که عقده هاشون رو سر یه ضعیف تر از خودشون،اینترن!، خالی کنن) تعریف هایی که از پزشک های بعضی مراکز می شنویم شاخ هامون رو دراز می کنه!

دکتر احمدی می خواست امتحان رزیدنتی بده برای همین سوالهای پره مو ازم گرفته بود.یه دفعه که نشسته بودیم حرف میزدیم داشتم داد سخن میراندم که آره من آناتومی رو خیلی دوست داشتم و همیشه با نقاشی کردن سعی می کردم یادش بگیرم و  اینا که دکتر گفت آره معلومه شما نقاشیتون خوبه! _معععععععع! حالا به روم نمیاوردین دیگه! آخه یادتونه که گفته بودم سر امتحان 45 دقیقه وقت اضافه آوردم و کلی صفحه ی آخر سوالها از خودم هنر در کرده بودم! آبروم رفت! آخه شما که نمی دونین من چی و چه جوری نقاشی می کشم!

این یه نمونه ش که روز امتحان پزشکی اجتماعی به جای درس خوندن کشیدم.

اون سمت راستیه دکتر احمدیه،اون یکی دکتر عطاییه.اون لوله هه هم دست دکتر احمدی سوالهای منه که بعد از امتحان لوله ش کردم انداختم یه گوشه! همینجور لوله خشک شده بود هر کاریش میکردیم صاف نمی شد!

 

 

اون ریش پروفسوریه هم دکتر فلاح زاده س!

 

 

اینام بقیه:سمت چپیه دوستمه،مهشید(دندونپزشکه) اون خانم چادریه که مقنعه چونه دار داره کارشناس بهداشت خانواده س(اینم خیلی گل بود)،اون لپ قرمزیه بهداشت حرفه ایه.

 

 

اون آقاهه که همه ش می خواست مرخصی برامون رد کنه و خیلی هم خجالتی و مظلوم بود مسوول امور اداری و منشی و همه کاره ی اونجاست(آقای مهاجری)،آقا تپله آبدارچیه که هی برامون چایی میاورد،اون خانومه هم که همه ش سبد لوازم دستش بود و خیلی هم مودب بود یکی از ماماهای مرکزه.

 

 

بقیه هم بودن که دیگه هنرم خشکید!

 

یه نکته ی دیگه در مورد بلاهت این سیستم اینه که روستای به اون بزرگی با اون همه جمعیت(حدود 13 هزار نفر) حتی تزریقاتچی و آبدارچیش هم از اصفهان میومدن!


 
comment نظرات ()