دریای سرخ

صعود سراسری کرکس
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸٥
 

۲۱ و ۲۲بهمن ۸۵

 

کرکس برام شده بود عقده! نمی دونم چه جوریه بعضی جاها برای آدم مهم میشه،دوسش داری بدون اینکه هیچوقت دیده باشیش.کرکس اینجوری بود برام،از دور که میدیدمش حس میکردم چقدر دوسش دارم...تو این سه ساله خدا میدونه چند دفعه بچه ها رفتن کرکس و من هر دفعه یه جوری شد که نرم.این دفعه می خواستم حتما برم به خصوص که صعود سراسری هم برام یه تجربه ی تازه بود.

سه تا بودیم از گروه خودمون.با ماشین هیات رفتیم.ساعت 12 قرار بود راه بیوفتیم که شد یک و نیم.معلوم بود دیر میرسیم! اتوبوسمون لوس بود،خیلی پایین پیاده مون کرد.توی گل و شل راه افتادیم..تقریبا غروب بود که رسیدیم پای کوه.از همون پایین همه جا برف بود،برفِ عمیق...

کرکس قشنگه،به همون قشنگی که دلم می خواست.کرکس سیاهه،خیلی سیاه...کوهِ سیاه میون ِ سفیدی ِ برف و آسمون ...

توی تاریکی میرفتیم بالا. خسته نبودم،خسته نمی شدم.انتظارش رو نداشتم اینقدر خوب باشم اما خوب بودم.خوبی صعود سراسری اینه که آدمهای چلمنگ تر از خودت می بینی و انرژی میگیری! تا پناهگاه اصلا بهم فشار نیومد.پناهگاه با چراغهای روشن، توی تاریکی ،از دور ،خیلی باشکوه به نظر میرسه.این همون پناهگاهیه که تا چند وقت قبل بچه ها براش کیسه سیمان کول میکردن میبردن بالا!

پناهگاه شلوغ بود.معلوم بود ما جزو آخرین گروههاییم که میرسیم.بعضی ها از شب قبل اومده بودن! چی کار کنیم اگه جا نباشه با این چادر بی خود ِ کوچولو؟ من که رفتم دم پناهگاه دو تا آقا با عزت و احترام دعوتم کردن تو دو تا اتاق مخصوص خانم ها بود.خانم مسوول اتاق سمت راست گفت بفرمایید اینجا.اتاق پر بود،یه باریکه پایین پای بقیه جا بود که کیسه خوابم رو پهن کردم.یه ذره دراز کشیدم دیدم کف ِ ش خیلی سرده رفتم بیرون، بچه ها چادرشون رو زده بودن و داشتن جا درست میکردن.گفتم زیر انداز من رو بدین! گفتن نمیدیم! اِ شما که زیر انداز دارین مال منو بدین! نمیدیم! اِاِاِاِ...زیرم سرده فومم رو بدین! نورچ! زیر تو موکته اما زیر ما یه لایه یخه... دیدم راست میگن گناه دارن.با بزرگواری تمام زیراندازم رو بخشیدم به اونا.

جاگیر که شدیم شام خوردیم.یه تُن ماهی که درش یه وجب قلمبه شده بود.نجوشونده خوردیمش و هی منتظر نشستیم که علایم بوتولیسم ظاهر بشه! اینجا بود که کم کم زمزمه های تنبل بازی شروع شد! اون دو تا می گفتن اگه هوا خوب نباشه نمیریم بالا همین جا میگیریم می خوابیم تا ظهر! _شما خیلی بی جا می کنین! من می خوام برم قله! (عجیب نبود.خوب کسایی که هزار بار کرکس اومده باشن معلومه یه باد پشتشون بخوره شل میشن.حس کردم جدی جدی دارن نقشه میکشن! نهههههه! من می خوام برم قلللللهههههههه )

ساعت 9 قرار بود برامون سخنرانی کنن.رفتیم تو سالن که گوش تا گوش آدم نشسته بود.اون وسط فقط من یکی خانوم بودم،خانومهای دیگه تو اتاقها خوابیده بودن.اولش رییس هیات(رییس؟ سرپرست؟ مدیر؟ صاحب؟...؟) اومد برامون حرف زد.تا اومدیم بفهمیم چی درباره ی کوه میگه یهو زد به پهلوی شکسته ی حضرت زهرا و آخرش هم رسید به صحرای کربلا! بعدش یه آقایی اومد گفت که فردا بچه های خوبی باشین و توی طبیعت آشغال نریزین و شهر ما خانه ی ما و اینا...بعدش پزشک هیات در مورد سرما زدگی حرف زد و چند تا نمونه گفت که به خاطر سرمازدگی مجبور شده ن دماغ و گوششون رو قطع کنن! بعدشم یه آقاهه ای که استاد سنگ داداشم اینا بوده اومد نکات فنی گفت.بعد من نمی دونم چرا کرمم گرفته بود اسم این آقاهه رو بلد بشم.بساطی داشتیم اون دو روزه با اسم آقاهه! آخه من تو به خاطر سپاری و یادآوری اسم ها خیلی با استعدادم! فرداش هی تو راه می گفتم: کیوان! رحیم بود یا کریم؟ _ کی؟ پیام ستایش؟ چند دقیقه بعد: کریم شرافت؟ _ پیام ستایش!  دوباره چند دقیقه بعد: رحیم سعادت بود دیگه نه؟ _ سعادت کیه؟ ستایش! یک دقیقه بعد: پیام اخوت؟ _ ستایششششششششش

ساعد حدود 11 بود که رفتیم بخوابیم.اومدم برم تو کیسه خواب که دیدم یه دختری کیسه خواب و زیرانداز به دست اون وسط سرگردانه! گفتم چیه عزیزم جا نداری؟ گفت نه! گفتم بیا همین جا پهلوی خودم بخواب یه جوری جا میشیم.بیا زیراندازتو پهن کن اینجا! و اینگونه بود که من یک عمل خیر انجام دادم و بیچاره ای را از دربه دری نجات دادم.اصلا فکر نکنین به خاطر این بود که زیرانداز داشت ها هوا خیلی سرد بود.اینقدر سرد که من تو کیسه خواب گرمم نشد! حتی خنک بود! تا حالا نشده بود! اکثرا مجبور میشم نصف شب از تو کیسه خوابه بیام بیرون تا نمیرم از گرما! هر دفعه این کیسه خواب سنگین رو به کول می کشم اینور اونور بالاخره یه جا به درد خورد!

بیدار باش ساعت 5 بود.ولی مگه این آقایونی که تو راهرو بودن گذاشتن ما بخوابیم بسکه ورور حرف زدن و کرکر خندیدن.از اون طرف هفت هشت تا "پا" تو شکم من بود، تا میومد خوابم ببره  یکی لگد میزد تو طحالم  یکی پاش رو میکرد تو چشمم! آره فکر کنم سر جمع یه نیم ساعتی خوابیدم! ساعت که 5 شد گفتم آخیش خدا رو شکر تموم شد! هر چی صبر کردیم چراغها روشن نشد.همونجور کورمال کورمال پا شدیم از راهرویی ها پرسیدیم کی باید چراغها رو روشن کنه؟ گفتن آقای فلانی.آقای فلانی کجاست؟ خوابه! حالا مگه آقای فلانی بیدار میشه؟ چراغها روشن نشد که نشد! تو تاریکی وسایل رو جمع کردم و کوله صعود بستم.بعدش رفتم بچه ها رو بیدار کنم.اینا هم که خوااااب.با خودم گفتم من که میرم! اینا می خوان بیان می خوان هم نیان بالاخره بیدار شدن.صبحانه خوردیم و آماده شدیم.

یک ماه و نیم قبل که داداشم اومده بود کرکس یه توله سگ از پایین کوه دنبالشون راه افتاده بود و تا پناهگاه اومده بود.شب هم تو راهرو خوابیده بود و صبح باز دنبال اینا راه افتاده بود و رفته بود تا قله توله سگ!!! باورتون میشه؟ صبح که صدای واق واق سگ شنیدم فهمیدم که خودشه! چقدر ذوق کردیم! این آقا سگه انگار شده پای ثابت صعودهای کرکس.چقدرم ناز و دوست داشتنیه

هوا روشن بود که راه افتادیم.همه توی یک خط.شیب زیاد بود،کم کم حس کردم خسته میشم اما مهم نبود...دلم می خواست برم بالا،اولین بار بود که قله  اینقدر برام مهم شده بود.هوا سرد بود،انگشت های پام بی حس شده بود،باد میزد،کم کم بوران شروع شد،دونه های ریز تگرگ میخورد تو صورتم،شلاق میزد،دماغم رو حس نمی کردم،از مژه هام قندیل آویزون بود...می خواستم صورتم رو با روسریم پاک کنم نمی شد،روسریم یخ زده بود،میرفتم بالا...بالا...راهی که باید رفت،باید رفت...بلورهای یخ به صورتم خنجر میزد،صورتم می سوخت،چشم هام نمیدید...برو بالا بالاااا بالااااااااااااااااا...باید رفـــــــــــــــــــــــــت...خسته بودم اما خستگی نبود،بیشتر شوق بود...جای پاها توی برف...بادی که گاهی هلت میده،از جا بلندت می کنه...اعتراف می کنم "با تمام وجود داشتم با کرکس حال می کردم!"  با باد ،با یخ،با تمام اون سیاهی که از لای برف سر بیرون آورده بود،با قله ای که پشت دو تا پیچ منتظرم بود...کرکس...کرکس عزیز من...چیه که اینقدر تو رو برام عزیز میکنه؟

تو هم همونقدر دوستم داری که دوستت دارم؟

 

 

روی قله که رسیدیم دور تا دورمون دره بود،هر طرفی یه قشنگی...روبه رو مه بود،مه ِ غلیظ...هاپو کوچولو هم اونجا بود،کز کرده بود یه گوشه و عین سگ میلرزید یکی نبود بگه آخه مگه مجبوری؟ خنگ! کاش میدونستم چی تو فکرشه! معلوم نیست چند بار قله اومده! احتمالا رکورد زده! آخی! شما فکر می کنین یه هاپوی کوچولو چی تو فکرشه که از این کوه میاد بالا؟ یعنی دنبال چی میگرده؟ اصلا فکر میکنه؟ ...هر چی که باشه این هاپو یه هاپوی معمولی نیست! هاپوی کرکس من رو یاد روباه شازده کوچولو میندازه...انگار اهلی شده...اهلی ِ کوه

فرصت توقف کردن نبود.برای پایین اومدن کرامپون بستیم.من که صورتم داشت منجمد میشد.تازه آقای برادر یادش افتاد که کلاه بوران داره و خودش قصد نداره بذاره سرش! دادش به من.دماغم نجات پیدا کرد!

پایین رفتنه خوب بود.ما هم بچه های خوبی بودیم و به توصیه های فنی گوش کردیم و لیز نخوردیم.چی بود اسمش؟ امیر سخاوت؟!؟!

رسیدیم پناهگاه.خیلی زود باید جمع می کردیم و راه می افتادیم.داشتیم چادر رو جمع میکردیم که یهو داداشم داد زد! اینووووووووووووووو! معععععععععععععععععع افشین اینجا چی کار میکنه؟ !!!!!!!! اینکه دیروز تهران بود! اینم سورپریز حضور نفر چهارم که احمقانه ترین،نه! یکی از احمقانه ترین ترین کارهای عمرش رو انجام داده بود حالا خوبه تو راه ندزدیده بودنش یا گرگها نخورده بودنش...سورپریز باحالی بود!

رفتیم پایین.گفته بودن ساعت 12 کنار چشمه سوپ میدن دیگه انگیزه بیشتر از این؟ دلمون داشت قورقور میکرد...وحشتناکترین فکر در اون لحظه این بود که دیر برسیم و خدای نکرده خدای نکرده زبونم لال سوپ تموم شده باشه! نه ! نههههههههه! اما مگه این راه تموم میشد؟ از دور که ماشین حمل سوپ رو دیدیم انگار به معشوقمون رسیدیم! چه معشوق لذیذی قلمبه قلمبه مرغ توش بود! هویج هم داشت با یه عاااااااالمه جو من که تا اینجا داشتم فکر میکردم دیگه هیچوقت صعود سراسری نمیام کهع شلوغه و بی برنامه س و چیه و چیه از اینجا به بعد تصمیم گرفتم همه ی صعود سراسری ها رو بیام واقعا تبریک میگم به هیات که خوب میدونه چطوری در دل کوهنوردان عزیز انگیزه ایجاد کنه.دستشون درد نکنه!

بعد هم که دیگه اتوبوس و خونه

...

آخیش! بالاخره وقت کردم بنویسمش! آخه میدونین که! فردا امتحان دارم پس حالا که فرصت میشه بذارین برنامه ی این هفته رو هم بگم.برنامه ی این هفته پیست بود.ادامه ی کتک کاریهای پارسال! این دفعه دیگه من و مژگان به دشمنان حسابی فهموندیم که نباید با قوی تر از خودشون در بیوفتن!

 

 نتیجه هم یه موش کوچولوی ننر لوس یخ زده  ی  زر زرو...الهی قربون اون لپش برم که گوله برف خش خشیش کرده


 
comment نظرات ()