دریای سرخ

Leukemia
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥
 

شنبه سر کلاس پزشکی اجتماعی بود که متوجه دونه های ریز زیرپوستی روی مچ دست راستم شدم.تعجب کردم چون هیچ سابقه ی آلرژی نداشته م تا حالا.فرداش همون دونه ها روی اون دستم هم زده بود و به تدریج رفت بالا و پخش شد.خارش هم نداشت ، محلش نذاشتم.سه شنبه دیگه تعجب کرده بودم.اینها اگر حساسیت بود هم با این آنتی هیستامین هایی که واسه سرماخوردگیم خوردم باید خوب میشد! آستینم رو زدم بالا ببینم اون بالا هنوز هست که دیدم به! بازوهام پر شده از پتشی...مععععععععع

 

آخرای سال که میشه امکان نداره یاد سمانه نیوفتم.سمانه دخترخاله ی سمیه بود.سمیه و دخترخاله هاش خیلی صمیمی بودن.همون سالهای اول دانشگاه...دقیق یادمه روز 23 اسفند بود سمیه گفت سمانه روی پاش چند تا پتشی زده دیروز CBC داده پلاکت هاش اومده 25 هزار! چقدر خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم که مگه میشه؟!  فردای اونروز pale شد و نفس تنگی گرفت.ALL از آب در اومد.29 اسفند یه دوره کموتراپی شد،5 فروردین ساب آراکنوئید کرد و 8 فروردین رفت! به همین راحتی!!!

 

هر چی فکر کردم دیدیم نه بابا امکانش هست! هر چی به مغزم فشار آوردم که از کورس خون یادم بیاد حتما باید یه علایم دیگه ای هم همراهش باشه یا چیز بیشتری یادم بیاد باز دیدم نه،نه چیزی خوردم نه کاری کردم نه....هر جوری خواستم بگم اینا پتشی نیست دیدم هست...پس کاملا امکانش هست!

"من لوسمی گرفتم"

جهنم و ضرر فردا میریم یه CBC میدیم.شب موقع خواب داشتم فکر میکردم چند روز وقت دارم تا مردن که دوست جون SMS زد.منم که هنوز تو مود بودم گفتم آره من لوسمی گرفته م.از جوابش حس کردم می خواد کله م رو بکنه...میگه مسخره بازی در نیار! ولی من مسخره بازی درنمی آوردم،واقعا لوسمی گرفته بودم! من که نمی خواستم کسی رو نگران کنم ولی آخرش اون چند تا جمله ی مهربانانه تقریبا اشکم رو در آورد...راستی؟ چه خوب! چه خوبه که مهم باشی! چه خوبه که دوست داشته بشی.وای دوست جونم اگه بدونی چه احساس خوبی دادی اونشب بهم

 

صبح رفتم مرکز.سمیه و ندا رفتن سیاری،من موندم.ترجیح میدم پیش پزشکهای مرکز بمونم و باهاشون صحبت کنم و از تجربه هاشون یاد بگیرم.از بودن در کنارشون لذت میبرم با دکتر احمدی مریض دیدیم و کلی هم با هم حرف زدیم.کلی توصیه های مفید در مورد طرح و آینده بهم کرد که دوست جون زنگ زد:چی کار کردی؟ نتیجه ی آزمایشت رو بهم بگی ها!

به دکتر احمدی گفتم دکتر ببینین چند روزه...جریان رو براش گفتم.اونم چند تا سوال کرد و هر چی من جواب دادم قیافه ش بیشتر رفت تو هم! گفت:یه CBC بده خانوم دکتر،PT PTT هم چک کن! گفتم چیه لوسمیه؟ گفت نههههههه ایشالا که لوسمی نیست ولی حتما تاکید کن پلاکت ها رو درست بزنن!

مرررررررررررسییییییییییییییییی دکتر واقعا که چه دلگرمی ای دادی! می خواست همون موقع بفرستدم آزمایشگاه مرکز که گفتم ظهر میرم بیمارستان.

توی راه برگشت تو مینی بوس سمیه و ندا تقریبا حلوامم پختن.

موقع تعویض شیفت رسیدم بیمارستان.می خواستم برم پیش دکتر شاهزمانی تا یه کم بهم بخنده و خیالم راحت بشه که لوسمی ندارم ولی شاه ِ عزیز رفته بود.رفتم پیش دکتر س.تا گفتم دکتر پتِـ...مهرش رو کوبید پای برگه که بدو CBC...

پرستارهای ادمیت رو دوست نداشتم.رفتم تو ward.آها آقای یزدانیان هست،اِ آقای غفرانی هم هست.آقای غفرانی دوستمه! خیلی گله،بیشتر کارهای اورژانس رو از خودش یاد گرفتم بسکه عین کنه چسبیدم بهش.یه دفعه هم گاروش چشمم رو گرفته بود گفتم خوش به حالتون از اون گاروها دارین اونم گفت بیا مال من رو ببر منم زود گرفتم گفتم حالا نه! مرسی! آخجون! دستتون درد نکنه! هر دفعه من رو می بینه داغ دلش تازه میشه میگه این گاروی من رو دزدیده!

گفتم آقای غفرانی یه خون از من میگیرین؟ گفت چرا؟ گفتم لوسمی گرفته م!

شیشه ها رو آورده میگه خانوم فلانی بیا از خانوم دکتر خون بگیر! میگم شما بگیرین بهتر میگیرین میگه من کار سفارشی نمی کنم خراب میشه میندازی گردنم! میگم در هر صورتی کار خراب بشه من میندازم گردن شما! آقای یزدانیان هم وایساده بالا سرمون میگه چش شدههههههه؟ میگن هیچی خانوم دکتر لوسمی گرفته!

_ آره منم دانشجوییم از این کارها زیاد میکردم!

آقای غفرانی هی میگه سفارشیه ها!_سفرشی نمی خوام شما عادی بگیرین!خانوم فلانی با ترس و لرز سرنگ رو باز میکنه!

رگهاتم که بده! _نخیر خیلی ام خوبه! نهههههههه از پایین نگیرین،بالا! سوزن رو فرو می کنه،خون نمیاد،عرق شرم!!! هی می چرخونه! آقای غفرانی میگه خاااک به سرم! میاد سرنگ رو میگیره.شصتاد بار جا به جاش می کنه..._خااااک به سرم آبرومون رفت! اینجاش مرده بودم از خنده که سه تا پرستار با تجربه بالا سرم داشتن پرپر میزدن! _نه اینجا اصلا رگ نبود! سوزن رو که آورد بیرون خون پلق پلق زد بیرون

_بزن اون یکی دستت رو بالا! خاک به سرم دیدی گفتم سفارشیه!

ویژدی خون رو میگیره._دیدین گفتم خودتون بگیرین از اول

ده بار دستم رو سوراخ سوراخ کردن.همچین ورم کرد و کبود شد میدادم سمیه بگیره بهتر بود با اون سفارششون!

رفتم تو آزمایشگاه.سلام و احوالپرسی...آزمایش من رو کی میدین؟ _چی هست؟ _ rull out ِ لوسمیه! _لوسمی؟ شما؟ _هِین    _ چند سالتونه؟ ـ۲۵ ـاتفاقا تو این سن شایعه! ـ

رفتیم درمانگاه دکتر رحیمی.تو راه هی سمیه زد تو سرم! مسخره! الاغ! هی دهنش رو کج کرد گفت: rull out ِ لوسمی! منم گفتم آره تقصیر منه که رفتم برات آش گرفتم که از آخرین لحظات بودن با من لذت ببری

ده بار از درمانگاه دویدم تو آزمایشگاه که حاضر نشد؟ دو تا آقای تو آزمایشگاه هم دیگه فوضول شده بودن که من بالاخره لوسمی دارم یا نه! بار آخر برگه ی آزمایش رو داد دستم._ چیه؟ لوسمی که ندارین؟ _ممممم! نه انگار!

بعدش با خودم: چرا این آزمایش ها همه ش اینقدر نرماله؟ اصلا از شدت نرمال بودگی آدم شک برش میداره

رفتم درمانگاه.سمیه:ها چیه؟ لوسمی نداری؟ _نع! سمیه هم واسه ی دکتر تعریف می کنه

دکتر رحیمی:ها ها ها ها

میگم حالا دکتر واقعا با یه CBC رد میشه؟ اسمیر خون محیطی نمی خواد؟

تا دکتر میاد دهنش رو باز کنه میگم:Bone marrow!

سمیه میگه حالا که تو خوب شدی بذار من بگم.دکتر ببینین! یه جا رو با انگشت دست میذاره رو RUQ،یک ساله من اینجام درد میکنه...سرم رو برمیگردونم زیر لب میگم:کلانژیوکارسینوماس

دکتر رحیمی چشمهاش گرد میشه داد میزنه:چقدر این خشنهههههه!

...

از بیمارستان که میایم بیرون میریم شیرینی میگیریم،به پاس زندگی دوباره! توی چهارباغ راه میریم، بارون میاد،ذرت می خوریم...رو سی و سه پل که رسیدیم دم غروب بود.گفتم:به! چه هوایی! نفس بکش! ...گفت: آه سلام زندگی! _خودت رو مسخره کن هنوز دو ماه نگذشته از اون وقتی که استئوسارکوم کف پا گرفته بودی! ...

 

اینم از این! تجربه ی تازه ای بود ولی راستش رو بخواین زیاد جالب نبود!

 

اما یه حسن داشت.اینکه فهمیدم توی حروف الفبا U از X,Y,Z مهم تره...مهم تره؟ مهم تره!

همممممم

چقدر دوست داشتن خوبه

چقدر دوست داشته شدن خوبه

 

دوستتون دارم
 
comment نظرات ()