دریای سرخ

غار کلمانکره
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥
 

یکشنبه شب ساعت 9 بود که راه افتادیم.خیلی زود افشین ها رفتن عقب جا درست کردن واسه خودشون، می خواستن بخوابن،خوب طبیعتا ما هم نمی خواستیم اونا بخوابن! اولش ما هی اذیت کردیم بعد اونا تهدید کردن...تازه یادمون افتاد که بعله اونجایی که قراره ما آویزون بشیم طناب حمایت دست این دوتاست!دیگه سعی کردیم کم تر اذیت کنیم( البته فقط یه کم! ) بعدش در یه فرصت مناسب جاشون رو اشغال کردیم و من که راحت تا صبح خوابیدم

برای صبحانه پلدختر نگه داشتیم.کنار یه رستوران که شکل قوری بود! بعد دوباره مینی بوس سواری تا پای کوه.هوا حسابی بهاری بود.دشت های وسیع،تپه های کوتاه و بلند،هزار جور رنگِ سبز...

پیاده که شدیم عشایر دورمون رو گرفتن.برعکس عشایر پای زردکوه که میریزن سرت یه چیزی بگیرن دعوتمون کردن برای چای و ناهار زنهاشون که کنار آب ظرف و لباس می شستن کلی پچ پچ میکردن! از کنارشون که رد می شدیم می پرسیدن این کیته؟ داداشته؟ شوهرته؟ به مژگان گفته بودن شوهر کردی؟ گفته بود نه! گفته بودن پس چرا ابروهات رو برداشتی؟! اگه یکی ازت خوشش بیاد از کجا بفهمه شوهر نداری؟!

 

 

یه راهنمای محلی داشتیم به اسم "شیرممد" که رفت جلو و ما هم دنبالش راه افتادیم.ما که شب قبل از اون جاده های پر از برف عبور کرده بودیم اصلا انتظار این هوا رو نداشتیم.بچه ها کلنگ آورده بودن! اما اونجا عین بهشت بود...دلم نمیومد جلو برم،دلم می خواست وایسم پشت سرم رو نگاه کنم.چقدر جای دکتر رحیمی خالی بود! خیلی دلم می خواست اونم اونجا بود آخه ازم قول گرفته  برای برنامه های خوب خبرش کنم.حیف که دیر برنامه جور شد و فرصت خبر دادن نبود.

یه کوه سبز رو تصور کنین که یه عالمه گوسفند مثل گلوله های پشم رنگی روش میدون و یه دختر چوپون هفت هشت ساله با دامن قرمز و روسری گل گلی دنبالشون از روی سنگها می پره و آواز می خونه،سبزی...سبزی ِ تازه روییده،بوی نم،دامن قرمز،صدای آواز...

 

 

انتهای مسیر کوله ها رو گذاشتیم زمین و یه سکو رو رفتیم پایین تا اون چیزی رو که در انتظارمونه ببینیم.کنارمون دره بود با یه دیواره ی بلند(می گفتن 150 متره دقیقش رو نگفتن اگه به مقیاس خودم بخوام دقیق بگم میشه "خیلی متر") دهانه ی غار روی دیواره بود.باید با نردبون و حمایت چند متری میرفتیم پایین و بهش میرسیدیم.اینجا بود که ما سعی کردیم با هر وسیله ی ممکن دل افشین های عزیز رو به دست بیاریم و خاطرات شب گذشته رو از ذهنشون پاک کنیم

تونیک پوشیدیم و با طناب حمایت و به کمک نردبون رفتیم پایین.تا همه بیان پایین لباس عوض کردیم و آماده شدیم.همیشه کوله هامون رو همون اول ورودی غار میذاشتیم و میرفتیم ولی این بار چون قرار بود توی غار بخوابیم باید کوله ها رو با خودمون می بردیم.حالا من چه جوری با این کوله از این سوراخ رد بشم؟! در همون بدو ورود تو یه دالون غلت زدیم توی گِل.دیگه خودمون و کوله ها شدیم گل خالی.جاهایی که باید نیم خیز میرفتیم له شدم! با زانوهای خم زیر کوله توی جای تنگ،لای گل! یه آدم مهربون به دادم رسید و البته من لذت می برم کهآدمای مهربون کوله ی کوچیک می بندن که حملش اینجور موقعا برای من آسون باشه

بعد دیگه فضای غار وسیع شد و یه جایی رو انتخاب کردیم برای موندن.زیر انداز پهن کردیم و چند گروه شدیم و نشستیم.ناهار سیب زمینی پخته داشتیم.بعد از ناهار دو سه ساعتی معطل شدیم که ببینیم قبل از ما کسی توی غار اومده یا نه.غار کلمانکره محل گنجینه ی هخامنشی بوده و داستان هایی در موردش هست.دقیقش رو نمی دونم ولی میگن خزانه رو اینجا پنهان کرده بوده ن تا دشمن بهش دست پیدا نکنه.هیچکس هم از محلش خبر نداشته.تا 170 سال هم نگهبان داشته و آخرین نگهبان که می میره اینجا هم تا مدتها مخفی می مونه.سال 1365 یه شکارچی به دنبال شکارش میاد و غار رو پیدا می کنه.تا سال 71 این قضیه مخفی می مونه و محلی ها به تدریج میومده ن و گنجینه رو خارج می کرده ن.سال 71 دولت متوجه میشه و بقیه رو می برن و مقداریش توی موزه هست.حتی هنوز که هنوزه محلی ها دنبال گنج میان توی غار.همون روزی هم که ما بودیم سه نفر با دینامیت توی غار می گشتن دنبال گنج! کلمان هم یعنی شکار(یا شکارگاه؟) و کره هم یعنی درخت انجیر بی بر (که دم غار سبز شده) خلاصه غارش خیلی اسرارآمیز بود.وسط تالار چند تا سکو با سنگ ساخته شده بود که محل همون گنج ها بوده.ما کنار یکی از سکوها نشستیم و دیگه کم کم داشت خوابمون می گرفت که قرار شد بریم بقیه ی غار رو ببینیم.یه سوراخ تو یکی از دیوارهای تالار بود که باید از اینور میرفتیم بالا و اونورش تو یه تالار دیگه میومدیم پایین.بالا رفتنش که هیچی از اون بالا شیرممد دستم رو گرفت کشید بالا که استخونای دستم گفت قیریچ! بعد تازه پایین اومدنش مصیبت بود.خیر سرشون با داربست نردبون درست کرده بودن! فاصله ی پله هاش از هم 2 متر و نیم بود.من که آویزون شده بودم بین هوا و زمین اینا اون پایین می خندیدن

 

 

غار فوق العاده قشنگی بود.تالارهای خیلی بزرگ،ستونهای عریض...با شکوه! روی زمینش یه تیکه هایی خرخاکی می لولید! یه قسمتیش هم حشرات عجیب غریبی داشت.

تا یه جایی رفتیم و قرار شد برگردیم.ما یه کم بیشتر موندیم و دیرتر اومدیم.یه سربالایی لیز بود که من به صورت کاملا مستقل اومدم بالا و نتیجه ش این شد که زیر بغل بادگیرم جر خورد

وقتی رسیدیم به بچه ها دیدیم چراغها رو خاموش کرده ن و نشسته ن.هههههههه! غاره و همین تاریکی و سکوت...

 

توی تاریکی مطلق دراز میشم روی زمین،فرو میرم توی خاک،بی هیچ حرکتی،سکوت محض...حس می کنم ذره ذره غبارهایی که توی ریه هام فرو میره.روی دست چپ جای قدم های یه خرخاکی کوچیک،چه تنوعیه برای سلولهای پوست من! منم حتما تنوعم برای خرخاکی کوچیک...یه برجستگی کوچیک یا شاید یه جاده ی نرم متفاوت از خاکی که هر روز از روش میگذره...وجود هر چیز هر چند کوچیک میتونه اثری داشته باشه توی دنیا،مثل اثر قدمهای یه خرخاکی روی پوست من یا حس لمس پوست من روی نوک پاهای خرخاکی! دنیا گاهی چقدر کوچیک میتونه باشه.به اندازه ی حجم یک سلول...اونجا که چشم هیچی نمی تونه ببینه خودت رو ببین، افتاده روی خاک نرم،تو یه سوراخ تاریک و نمور ...برو بالاتر...بیرون این غار،یه دشت سبز،گوسفندهای چاق،دختر چوپان با دامن قرمز دنبال گله میدوه،اونجا هوای بهشت جاریه،هوا رو بچش،حالا برو بالاتر،بالاتر از ابرهای خاکستری...دنیا چه شکلیه؟ از اون بالا جای پاهای یه خرخاکی چه جوری به نظر میرسه؟

 

باز دوباره عبور از اون سوراخ اولی! من که غر میزدم که این چه نردبونیه ساختن واسه اینجا شیر ممد میگه تو که خودت نردبونی!!!

وقتی که برگشتیم دیدیم زیراندازمون پر شده از سوسک های سیاه گنده. حالا موقع شام درست کردن شده بود.قرار بود برنج بپزیم با کنسرو قورمه سبزی بخوریم.آقای کیوان یک کیلو برنج لنجون خریده بودن آورده بودن پاک نکرده! حالا لابد ما باید می نشستیم تو اون تاریکی برنج پاک می کردیم اونم لنجون که یکی درمیون ریگ داره! از خیرش گذشتیم.من که گشنه م نبود شام نخورده خوابیدم.چه خوابی! خط الراسی خوابیده بودم،یعنی زیرم یه تیغه بود و اینور و اونورش شیب داشت.از هر طرف قل می خوردم میوفتادم.کیسه خوابمم در نیاوردم.ارزش نداشت که گلی بشه و تازه جمع کردنش هم سخت بود.روی زیرانداز خوابیدم و کاپشنم رو انداختم روم.من زیاد سردم نشد اما حسابی نم کشیدم! بیچاره اجداد غارنشینمون اینجوری حتما روماتیسم می گرفته ن که! تا صبح چند بار از شدت نم و خفگی هوا بیدار شدم اما رویهم رفته خوب خوابیدم.اینم یه تجربه ی جدید،خوابی رویایی در آغوش سوسک ها و خرخاکی ها

صبح وسایلمون رو جمع کردیم و رفتیم تا دهانه ی غار.اونجا باز دو سه تا زودتر رفتن بالا و طناب و نردبون رو وصل کردن.من باز گفتم اول میرم.اینجور جاها همیشه سعی می کنم زودتر از بقیه برم چون اگه یکی جلوی من چلمنگ بازی در بیاره منم چلمنگ میشم و دیگه خر بیار و باقالی بار کن! خوب رفتم بالا.فقط یه جاش حس کردم الانه که جونم در بیاد! از بسکه زور می خواست بالا رفتنش.وقتی رسیدم دوربین رو دادن دستم که از بچه ها موقع بالا اومدن عکس بگیرم.اونجا که نشسته بودم و عکس می گرفتم تازه دستم اومد که عجب ارتفاعیه! چطور من نترسیدم این تیکه رو اومدم بالا؟! این وسط یکی از بچه ها همینطور که پایین رو نگاه می کرد و بالا اومدن بقیه رو گفت: حالا ما احمق تریم یا اونایی که زنجیرکاردی می زنن؟ جوابش معلومه دیگه: ما

 

این من بیدم:دی

 

تازه بعدش که افشین غ تونیک های ما رو بررسی می کرد و دید که چقدر برامون گشاده برامون تشریح کرد که اگر می لغزیدیم و پاندول میشدیم چه جوری احتمال داشت از تو تونیک دربیایم و بیوفتیم پایین.اون لحظه من سنگ سیاهه رو اون پایین نگاه می کردم و آب دهنم رو قورت میدادم   یه قورباغه ی له شده روی سنگ سیاه چه شکلی می تونه باشه؟

 

 

بعد دیگه هی طناب انداختیم پایین تا کوله هایی که مونده بود رو بکشن بالا و محض رضای خدا یکی از طنابها نبود که تو سر شهاب فرود نیاد کوله ی کیوان شصت کیلو وزن داشت،بله خوب با اون برنج لنجون و دیگ و قابلمه ای که ما راه انداخته بودیم... کلاه افشین هم که افتاد پایین و با سخاوت تمام بخشیده شد به چوپونه

 

کنار یه دیوار سنگچین شده صبحانه خوردیم و لب پرتگاه عکس گرفتیم و برگشتیم پایین.مسیرش خیلی زیبا بود به خصوص اون تپه ی سبز که روش نشستیم،دلم می خواست همونجا بمونم.واقعا حیف بود با عجله از اونجا عبور کنیم.کاش یکروز بیشتر وقت داشتیم و اونجا چادر میزدیم...

 

با تشکر از عکاس های محترم این برنامه که باز من بی اجازه...

 

گله های گوسفند ...گوسفندها وقتی دسته جمعی میدون خیلی بامزه میشن.وسط یکی از گله های گوسفند سیاه و سفید یه بز قهوه ای لاغر مردنی بود.من که از دور دیدمش گفتم گاوه رو! اینجا دیگه مژگان داشت خودش رو می کشت که پسرها نفهمن من چی گفتم! آخه دو هفته پیش هم که کلاه قاضی بودیم دو تا سگ از دور میومدن من گفتم اِ مژگان این گاو ها اینجا چی کار می کنن! آخه من چی کاره بیدم؟ خوب بزها و سگ ها شکل گاون به من چه مربوط بعدا توی راه برگشت که توی رود یه پرنده هایی دیدیم و داشتیم با حرارت بحث می کردیم که لک لک ان یا پلیکان یا چی مژگان چشم غره میرفت که لطفا تو یکی در مورد جنسیت حیوون ها اظهار نظر نکن!

 

پایین کوه باز از کنار عشایر رد شدیم و دستهای گلی مون رو تو آبشخور گوسفندهاشون شستیم.

 

و مسیر برگشت و جاده های پر از برف

...

تازگیها تو راه برگشت دلم می گیره،یه چیزی تو دلم میگه هیچ چیز جاودانه نیست و من به روزی فکر می کنم که دشت هست،کوه هست،غار سر جاشه،دخترهای چوپان دنبال گله میدون،باد آواز می خونه،مینی بوس توی جاده های برفی میره...همه چیز اینجاست و "من" نیستم...


 
comment نظرات ()