دریای سرخ

ماه چهارم ، جراحی با دکتر رحیمی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥
 

حتما از این همه ساکت بودن و کم نوشتنم فهمیدین که چقدر ماه خوبی رو گذروندم.واقعا دلم نمی خواد تموم بشه.دکتر رحیمی تنها استادی بوده تا حالا که حس کرده م دلش می خواد بهم چیز یاد بده،بهم احترام میذاره و به عنوان یه حمال بهم نگاه نمی کنه! صبح ها سر راند که حرف میزنه همه ش با خودم میگم کاش تو هر بخشی فقط 10 روز اینجوری بود فقط 10 روز...حیف اینهمه زمان ما که اینجوری هدر میشه .واقعا حیف...

 

وقتی تکنیسین ها تعریفم رو میکردن یا حتی اون موقع که گفتن دکتر رحیمی اینترنش هم مثل خودش خیلی خوبه هیچ حس خاصی بهم دست نداد اما اون موقع که دکتر رحیمی وایساده بود بالا سرم و گفت:خانوم دکتر شما کارت خیلی خوبه ها! کمتر کسی میتونه با سوزن راند اینجوری ساب کوتانئوس بزنه! نزدیک بود از خوشحالی پس بیوفتم.یهویی حس کردم اونهمه بدو بدو و منت پرستارها رو کشیدن و پشت در اتاق پانسمان کشیک دادن که کی یه مریض بیاد و بذارن تو کارهاش رو بکنی نتیجه داده.

یه چیزی رو واقعا بهش اعتقاد دارم.باید کار کرد.نباید از اشتباه کردن ترسید.الان بهترین فرصته برای تجربه کردن.تو این مدت توی اورژانس اشتباهایی کرده م که اگه بگم خنده تون میگیره! یه دفعه نزدیک بود به جای هالوپریدول هیوسین بزنم به مریض.آمپول رو از تو جعبه ی هالوپریدول ها برداشتم اما وقتی نتونستم بشکنمش و دادم به آقای پرستار بشکنه گفت اینکه هیوسینه! اینقدر ترسیدم که رنگم پرید! اونام هی خندیدن که طوری نیست میزدی هم اتفاقی نمیوفتاد اما من با خودم می گفتم اگه چیز دیگه ای بود ممکن بود اتفاق بیوفته! دیگه امکان نداره بدون اینکه روی دارو رو بخونم مصرفش کنم.یا همین کشیدن دارو تو سرنگ که چقدر بکشی چند میلی یه چیز خیلی ساده س اما تا وقتی چندین بار نکرده باشی یه جایی ممکنه اشتباه کنی.یا رگ گرفتن،حتی شکستن آمپول خودش تجربه می خواد...برای مثال یه روز به یه مریض خیلی آژیته دگزا IV زدم.اینقدر کولی بازی در آورد و جیغ کشید و خواهرش گفت این حساسیت داشت به این آمپوله که زهره ترک شدم! گفتم کشتم مریض رو! ولی ارشد اومد و گفت هیچی نیست دگزا اسپاسم اسفنکتر میده! این رو هیچ کس به ما یاد نمیده! حالا دیگه میدونم قبل از دگزا کافیه به مریض بگم این حالت برات پیش میاد و نترس! جالبه که بعد از اون چند بار این مساله برام پیش اومد.حالا فکرش رو بکنین اگر اینجا یاد نمی گرفتم پس فردا تو گورگور دره اگر این اتفاق میوفتاد...با بچه ها که حرف میزدم هیچ کدوم این چیزا رو نمی دونستن.باور کنین بیشتر بچه های ما هنوز یه تزریق IM ساده هم انجام نداده ن.همین چیزای ساده است که خیلی به درد می خوره. و فقط هم با تجربه میشه یادشون گرفت. من همیشه همه کاری می کنم و برام هم مهم نیست کارایی که مربوط به من نمیشه انجام بدم.برای همینم پرستارای اورژانس خیلی دوستم دارن! اونروز می گفتن چه خوبه کاش هر شب شما کشیک باشی! (برای اینکه مجبور نیستن همه ش از جاشون بلند بشن و کار کنن) یکی شون که خیلی دوسته باهام می گفت می خوای من اردر بذارم تو اجرا کنی؟ گفتم نه! خواهش می کنم شما بفرمایید! من هم اردر میذارم هم اجرا می کنم

کارهای عملی رو با practice میشه یاد گرفت مشکلی نیست چون استعدادشم دارم اما هنوز یه مشکل بزرگ باقی مونده.حافظه و تئوری! واقعا استعداد این رو ندارم!  بعضی وقتا شک می کنم که حافظه م یه نقصی داشته باشه! من کلا آدم خیلی درس خونی نیستم(در مقایسه با بچه هایی که کتابها رو قورت میدن) حالا بهش این نقص حافظه رو هم اضافه کنین.حتی وقتی چیزی رو می خونم و تئوری رو بلدم باز توی اپروچم به مریض مشکل دارم.یه قسمتش به خاطر عدم اعتماد به نفسه و یه قسمتش برای اینکه حضور ذهنم پایینه.نمی دونم چاره چیه.راه حلی به ذهنتون میرسه؟

 


 
comment نظرات ()