دریای سرخ

مرد رودخانه سکوت
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥
 

مدتیه فیلمهایی که تو سینما می بینم نا امیدم می کنه.من زیاد سینما نمیرم و دوست هم ندارم هر فیلمی رو ببینم شایدم برای همینه که انتظارم از فیلم هایی که انتخاب می کنم و میرم ببینم خیلی بالاست."م مثل مادر" اصلا اون چیزی نبود که فکر میکردم همونطور که "به نام پدر" انتظاری رو که از حاتمی کیا داشتم برآورده نکرد.انگار هر چی فیلم هامون خوش ساخت تر میشن از عمق و تفکر خالی تر میشن.یه جور حس دستپاچگی توی فیلمها هست،کارگردانها هول شده ن! می خوان هم گیشه داشته باشن هم فیلم "قشنگ" بسازن هم کلی حرف بزنن! م مثل مادر هم می خواد از جنگ بگه هم از سقط جنین هم از معلولیت هم از غربت هم از قاچاق دارو و ظلم به زن و هم از مهر مادری در عوض به نظر من هیچی نمیگه و در نهایت تبدیل میشه به یه فیلم هندی که الکی اشک مردم رو در میاره! فیلم پر از بی منطقیه، پر از حرف اضافه س،پر از چیزایی که اصلا لازم نبود توی این فیلم آورده بشه.بازی گلشیفته قشنگه،خود گلشیفته هم البته خیلی قشنگه(من عاشق گلشیفته فراهانی ام!)،موسیقی فیلم هم زیباست،تکه های قشنگی هم داره اما متاثر کردن مخاطب با استفاده از این چیزا،بدون اینکه چیزی بهش بدی، به نظر من هنر نیست.برای خیلی از بیننده ها، مثل من، همون یه جمله ی "فبای الا ربکما تکذبان" با اون خط خوش کافیه که متاثر بشه و اشک بریزه! البته درست استفاده کردن از این قطعه های خوب کافیه تا یه فیلم خوب ازش در بیاد اما م مثل مادر اصلا فیلم خوبی نیست چون پر از شعاره و من از شعار بدم میاد...(انگار یه عبارت گرفته ن جلوت،می خوان فرو بکنن تو چشمت که نگاه کن! این اون چیزیه که باید ببینی!) درست مثل به نام پدر.اگر چند سال پیش بود می گفتم این فیلم باعث شد من از پرستش حاتمی کیا دست بردارم! اما حالا دیگه یاد گرفته م که هیچ کس خدا نیست.مطمئنم که بارها و بارها مهاجر و ارتفاع پست و روبان قرمز رو خواهم دید و لذت خواهم برد اما هرگز دیگه به نام پدر رو نمی بینم.،همین!

عوضش دیشب نشستم پای سینما ماورا و "گام معلق لک لک" رو دیدم.خیلی خوب بود،کیف کردم! این فیلم نشون میده که چقدر خوب میشه از عناصر استفاده کرد.با یک رنگ پس زمینه ی محو،پشت مه،بدون زرق و برق اضافی،و موسیقی ملایم،بدون اینکه آهنگ رو بکوبی تو سر فیلم،بدون کلام...چقــــــــــدر حرف میشه زد...چقـــــــــــــــــــــــــــــــدر حرف میشه زد...با سادگی...این فیلم از عمق متاثرت می کنه چون عین حقیقته...حقیقت انسان...دنیا رو با تمام زشتی ها و زیبایی هاش،آدمها رو ،اونچه که در درون و بیرونشون هست،واقعیت رو جلوی چشم هات پهن می کنه و این تویی که انتخاب می کنی چی رو  ببینی

مرد آستینش رو بالا میزنه و دست میبره توی آب..."به هر چیزی که دست میزنم عمیقا متاثرم می کنه.من،خسته شدم،همیشه یک نفر هست که بگه چرا! یه زمانی با تکبر می گفتم هیچی ندارم اما حالا یادگرفته م هیچی،هیچی،هیچی...که تو حتی اسم نداری..." چقدر رسیدن به این نقطه میتونه لذتبخش باشه...رهایی مطلق!

این فیلم از مرز حرف میزنه که" کافیه یک گام برداری اونوقت یا یه جای دیگه ای یا می میری"...از بحران هویت حرف میزنه " اون توی قطلری نشسته بود که هیچ جا نمیرفت"از مردی که همه چی رو رها کرد و به دنبال کشف حقیقت خودش" رفت...رفت تا از مرز عبور کرد و ناپدید شد"...

کل فیلم عین یه تابلوی نقاشیه،آبی،خاکستری...یه تابلوی کمرنگ.توی این تابلو به غیر از تنهایی و جستجو و فرار،من امید دیدم و انتظار

"گاهی اوقات انسان باید سکوت کند تا ناله ی موسیقی را بشنود از آنسوی صدای باران"

 

 

 


 
comment نظرات ()