دریای سرخ

برف بی شعور!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥
 

ای گِل بگیرن در این آسمون رو که نمی فهمه کی بباره و کی نباره! برنامه ی سه روزه مون کنسل شد.بعد قرار گذاشتیم بریم یه جای دیگه اونجام برف بود.بعد جاهای دیگه،اصلا همه ی راهها بسته بود! همه ش تقصیر برفه آخه شما که نمی دونین با چه بدبختی من این سه روزم رو خالی کرده بودم دیگه همچین فرصتی گیر نمیارم

دیروز یهو یه جرقه ای زده شد که حالا که هیچ جا نمیشه بریم بیاین بریم کرکس! بعد خبر رسید اونجام برف و بورانه خطرناکه.بعد گفتیم پس چی کار کنیم؟ رفتیم صفه...اما بس نبود که! خیییلی کم بود بعد سلمان اینا رو تو راه دیدیم.اونا گفتن بیاین بریم کرکس،مام وور وورمون شد...گفتم مژگان بیا بریم! مژگان گفت میای بریم؟ بعد گفتیم الا و بلا باید بریم! هی کیوان گفت نه هی ما کچلش کردیم!

بعدش که تو پیتزافروشیه نشسته بودیم بچه ها داشتن قرار مداراشون رو میذاشتن یهو ما به خودمون اومدیم! با خودم گفتم:دختر! دوباره خر شدی! این چه کاریه؟ بعد از اینهمه وقت کوه نرفتگی،با این آمادگی بدنی هیچ جا هم نه "زمستونه کرکس"! ببین دخترم،حلوا خوشمزه س اما حلوایی که خودت نخوری ،یعنی نباشی که بخوری ،تو هنوز جوونی،آرزو داری،اصلا تو مگه درس و مشق نداری؟ بعد هی من با چشم های گرد شده به مژگان نگاه کردم هی اون با چشم های گرد شده به من نگاه کرد یواشی تو گوش هم گفتیم:تو می خوای بری؟ نع! تو می خوای بری؟ نع! بعد هم رو بغل کردیم زار زار...حالا چه خاکی به سرمون بریزیم؟! بعد هنوز بچه ها داشتن برنامه هاشون رو میریختن از ما پرسیدن میاین دیگه؟ ما گفتیم آره! اه اصلا چرا اینقد می پرسین؟ چرا شما ما رو اذیت می کنین؟ مگه ما خودمون نمی گیم میایم! اصلا ما به شما گفتیم بیاین! حالا که اینجور شد ما نمیایم! اصلا ما با شما قهریم هیچ جا با شما نمیایم

بعدش بیرون پیتزا فروشیه که وایساده بودیم از سرما سگ لرز می زدیم من باز به خودم یادآوری کردم که دختر! ببین اینجا چه جوری می لرزی! فکرشو بکن فردا شب توی کرکس چه جوری خواهی لرزید! جون هر کی دوست داری خر نشی!

خلاصه گذشت و مام خر نشدیم...امروز عصر با مامانم رفته بودیم بیرون.من که داشتم می لرزیدم داشتم با خودم تخمین میزدم که الان کرکس چقدر میتونه سرد باشه...مامان پرسید:راستی جاوید کجاس؟(جاوید همون داداشمه دیگه!) _هیچ جا،با بچه ها رفته کرکس! _کدوم بچه ها؟ سعید و کیوان که اینجا بودن! _ حالا مگه بچه ها فقط همین دوتان! کلی بچه های دیگه م هستن...بعد هی مامان سوال پیچم کرد هی من الکی جواب دادم..._سعید چرا نرفته پس؟ مگه اینهمه راه نیومده بود برای کوه؟ _نه مامان جان قرار بود بریم غار! _خوب چرا نرفت اقلا با اینا؟_اصلا سعید زانوش درد می کنه نمیره کوه! فقط میره غار!!! _ پس با کی رفته؟ خواستم بگم با 4 تا دیوونه عین خودش...

این پسره امشب اون بالا یخ میزنه

 

  • نه دوستان! تعجب نکنید از اینکه مامان و بابای من تا 24 ساعت بعد نمی دونن بچه شون کجاس! ما اصولا مدلمون اینجوریه! یعنی یه ماه خودمون برنامه میریزم که کجا بریم بعد روز رفتن که میشه مامان و بابا دارن نقشه می کشن که مثلا ظهر بریم خونه ی عمقزی اینا و تا دارن لباس می پوشن به مام میگن بچه ها بدوین حاضر بشین ...یهویی ما کوله به دوش از پشت در داد میزنیم شرمنده ما داریم میریم شَپلَق کوه! کاری نداشته بیدین؟ خدافظ! بعد همینجوری لبخند زنان از جلوشون عبور می کنیم در حالیکه زبون مامان بند اومده و بابا داره توی گنجینه ی لغاتش دنبال "کلمه ی محبت آمیز"ی می گرده که شایسته ی ما باشه

  • درسته که من خر نشدم ولی الان دلم اون بالاس
  • من چی کار کنم؟ حوصله م سر رفته.درس هم که نمیشه بخونم آخه به خیال سه روز الواتی همه ی کتابهای مربوطه رو پس دادم کتابخونه.حالا مجبورم بشینم تست پره بخونم!

  • این پسره امشب اون بالا یخ میزنه

  • دماغمون سوخت! زد تو حالمون! صابون یه برنامه ی سه روزه ی حسابی رو زده بودیم به دلمون.حالا ما هیچی،سعید رو بگو که از مشهد پا شده اومده...بمیرم بچه م ضایع شد!

  • ای گِل بگیرن در این آسمون رو که همه ی برنامه هامون رو به هم زد


 
comment نظرات ()