دریای سرخ

یه جایی بین تاریکی و نور
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ دی ،۱۳۸٥
 

غار بابا جابر خوب بود ولی من بیشتر حواسم به سمیه بود.همیشه از این میترسیدم که کسی رو با خودم برنامه ببرم.با اینکه کسی که میاد مسوولیتش با خودشه ولی آدم خیالش راحت نیست دیگه همه ش نگرانه اتفاقی بیوفته و احساس مسوولیت می کنه.از طرفی همه ش به خودم میگم اگر بقیه هم اینطور فکر می کردن من هیچوقت نمی تونستم این سه سالی رو که گذشت با تمام تازگی و لذت هاش تجربه کنم...توی اون تالار سنگی که نشسته بودیم و شمع ها می سوخت سمیه که گفت:" هیچوقت فکر نمی کردم همچین جایی بیام!..."خیالم راحت شد

شمع ها رو که روشن کردیم اون دوتایی که نزدیک هم بود گفتم مال تو.شمع های من روی دو تا سنگ دور از هم ایستاده بودن.تا حالا اینقدر خوب به یه شمع نگاه نکرده بود. بعد از اون شعله ی براق که گر می کشه بالا یهو  یه تیکه سیاه میشه،تاریکِ تاریک،بعد با یه فاصله ای که کم هم نیست یه نور جدید شروع میشه،یه نور درخشنده ی محو...پخش میشه دور تا دور شمع...نمی دونم یعنی اون تاریکی ِ سیاه هم جزء شعله حساب میشه؟

نشسته بودیم توی تالار مراد! من مراد نداشتم بهش فکر کنم.مراد من از اون مرادها نیست آخه! میگن بابا جابر فقط از اون مرادها میده.واسه همینم فقط به شمع نگاه کردم...شمع من رو نوک یه سنگ وایساده بود با یه نور براق،یه تاریکی و بعد  یه نور محو...من زل زدم بش.دلم اونجا بود، یه جایی بین تاریکی و نور


 
comment نظرات ()