دریای سرخ

بازی يلدا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ دی ،۱۳۸٥
 

خیلی بازی قشنگیه این بازی یلدا.یلدا که تموم شد ولی این بازی اینقدر جالبه که حیفه تموم بشه.مرسی گیلاس خانومی جان از دعوتت

 

1. من کلا آدم کمرو و بی اعتماد به نفسی هستم.این مساله قبلا خیلی شدید بود و الان خیلی بهتر شده ولی باز هم گاهی خودش رو نشون میده. مثلا دبستان که بودم یادمه توی مسابقه علمی اول شدم و نمره ی کامل گرفتم با اختلاف زیاد از نفر دوم.خوب این اصلا به نظرم مهم نبود.زنگ تفریح که رفتم بیرون دیدم دو تا از بچه ها دارن در مورد من صحبت می کنن و من رو با انگشت به بقیه نشون میدن! منم فرار کردم رفتم تو کلاس و زیر نیمکت قایم شدم و تا آخر اونروز دیگه از کلاس نرفتم بیرون! یا پنجم که تیزهوشان قبول شدم نمیذاشتم مامانم اینا به کسی بگن.خیلی بدم میومد که دیگران به خاطرش تشویقم کنن یا تبریک بگن! وقتی عمه م فهمید و اومد خونه مون بهم تبریک بگه من رفتم زیر پتو قایم شدم! کلا هیچوقت تواناییها و موفقیت هام به نظرم مهم نمیاد و دوست ندارم زیاد مورد توجه واقع بشم.در مورد اعتماد به نفس هم اینطوری ام که معمولا تا یه چیزی رو کامل و دقیق ندونم و در موردش مطمئن نباشم روش اظهار نظر نمی کنم.این خصوصیت باعث شده خیلی فرصت ها رو از دست بدم.همیشه تعجب می کنم از کسایی که چیزی رو نمیدونن اما با اعتماد به نفس تمام یک ساعت غلط غولوط بلغور می کنن و اظهار فضل می کنن! اونوقت کافیه من در مورد چیزی یه شک کوچولو داشته باشم! ترس از اشتباه کردن دارم و همیشه از خودم انتظار دارم کامل باشم. این اصلا خوب نیست.در واقع فقط کسانی اشتباه نمی کنن که کاری هم نمی کنن.نمی خوام اینطوری باشم.

 

2. یه دفعه 11 سالم که بود بهم خبر رسید که دو تا از پسرهای محل عاشق من و مریم(دختر همسایه مون) شده ن!محمد عاشق من شده بود و مهران عاشق مریم! عاقلانه ش هم همین بود چون محمد همسن من بود و مهران همسن مریم،یه سال کوچیکتر! اما من خیلی بهم برخورد چون مهران خوشگلتر بود و من بیشتر ازش خوشم میومد! برای همین یه بار تو یه بازی ِ بدو بدویی مهران رو گرفتم و سیر کتکش زدم هنوزم عذاب وجدان دارم!

 

3. راهنمایی که بودیم ظهرها مجبورمون میکردن نماز جماعت بخونیم.منم که اصلا نماز خوندن بلد نبودم فرار می کردم و از اونجایی که مدرسه مون خیلی بزرگ بود و سوراخ سمبه داشت همیشه یه جایی برای قایم شدن پیدا می کردم.یه دفعه که توی توالت قایم شده بودم به سرم زد آواز بخونم(اون موقع تک خون گروه سرود مدرسه بودم،نمیدونم الان چرا اینقدر صدام زشت شده) همین باعث شد که دستگیر بشم و  کلی دعوام کنن.دفعه های بعدی که فرار میکردم دیگه هوس آواز خوندن به سرم نزد

 

4. تمام نوجوانیم به کتاب خوندن و سخنرانی گوش دادن و بحث و جلسات مختلف گذشت...همه جا رو زیر و رو کردم که جواب این سوال رو پیدا کنم که از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود! با اینکه دختر شیطونی بودم هیچ کار بدی نکردم! (حیف!) حتی تو فکرم هم نکردم! یعنی به خودم اجازه نمیدادم ،کسر شاءنم میدونستم!!! ما خانواده ی مذهبی ای نداشتیم برای همین اون چیزا خیلی برام جذاب بود.همون قضیه ی حرکت خلاف جریان آب! نهایت کار خلافم این بود که الکی می گفتم کلاس دارم و میرفتم گلزار شهدا،اونجا ساعتها می نشستم و فکر می کردم.

 

5. بزرگترین رویام همیشه این بوده که یه روزی دکتر بشم و با پزشکان بدون مرز برم تا اون تَهِ تَهِ دنیا. وسط جنگل های آنگولا برای خیلی جذابتر از یه بیمارستان شیک مثلا تو کالیفرنیاس! دوست ندارم یه جا بمونم.دلم می خواد با آدمهای جاهای مختلف دنیا زندگی کنم.می خوام خیـــــــــــــــلی چیزا رو تجربه کنم!

 

چونه م تازه گرم شده بودها! ولی سهمیه ی من دیگه تموم شد.حالا نوبت منه که بگم کی بازی...خدا رو شکر که خیلیها قبلا دعوت شده بودن وگرنه الان کلی جا کم میاوردم.از اونایی که باقی مونده ن:

آرزو ،آنا، آذرخش و اروس...شقایق رو هم چون میدونم بقیه دعوت می کنن جزو سهمیه ی خودم حساب نمی کنم (جر زنی!) دکتر مقیمی هم از جماعت ذکور. دوستای خوب لطفا دعوتم رو قبول کنین

 

اینم دوستان دیگه ای که قبلا تو بازی شرکت داده شده ن:

سیروس،گیلاس، رضا،سورنا،سارا،مرجان،کورش...

آقا نمیشه من باز جر بزنم چند نفر دیگه رو هم بگم؟

 


 
comment نظرات ()