دریای سرخ

... بگیر و در خم زلفش ...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥
 

* دکتر رادی حسابی از دلمون در آورد.دیروز که تو اتاق عمل اینقدر مهربون شده بود که نزدیک بود باز اشکم رو در بیاره! کلی حرف زدیم...لحنش پدرانه بود.شکی نیست که خیلی خوش قلب و مهربونه.دلش هم می خواد کار کنه ولی باید قبول کرد که آدم unsatble و یکدنده و لجوجیه.این رو هم همه قبول دارن.باید قلقش دست آدم باشه ! اما همون رفتار دیروزش کافی بود که دلم صاف صاف بشه.خدا رو شکر این ماه هم با خاطره ی خوب به پایان رسید

راضی ام.جراحی با دکتر رادی خیلی بهتر از اونی بود که فکر می کردم.باید اعتراف کنم با تمام خصوصیاتش همونجور که هست دوستش دارم.خوب کلا تو این محیط و این سیستم انتظار آموزش درست و حسابی نباید داشته باشی.در واقع با هر کس دیگری هم بودیم فرق زیادی نمی کرد اما همین برخوردها درس هایی بهم داد که خیلی ارزشمند بود برام. تازه شاید اگر همین فکر از دست دادن یه ماه جراحی نبود به ذهنمون نمی رسید درمانگاههای دکتر رحیمی رو بریم و باهاش آشنا بشیم و دکتر رادی هم که مدیر گروهه و از این یه ماه باهاش بودن همین برامون کافی بود که به درخواستمون جواب مثبت بده و برای ماه بعد بندازدمون با دکتر رحیمی آی حالی داد امروز موقع تقسیم که همگروهی های نامرد داشتن جز میزدن که بیوفتن با دکتر رحیمی ما خیلی شیک بدون اینکه یه کلمه حرف بزنیم(خوب حرف هامون رو قبلا با رادی جون زده بودیم!) رفتیم اول لیست! ها ها ها ها...شدیم یک، یک! لابد فکر کرده بودن این ماه میریم با دکتر سیدین و اونا باز به مقاصد پلیدشون میرسن! شرمنده! اینقدرام مونگول تشریف نداریم تازه فهمیدم که ما چقدر خر بودیم! اینبار بازم مطمئن شدم که هیچکس دلش واسه ما نمی سوزه.فقط خودت باید به فکر خودت باشی...خر

اگه بدونین چقدر خوشحالم که یک ماه تمااااااام با دکتر رحیمی هستیم! ما اولین سری هستیم که توی این بیمارستان اینترنش می شیم چون تازه اومده اینجا و ماه قبل هم فقط دانشجو داشت. امروز رفتیم ازش بپرسیم شنبه چه ساعتی بیایم(آخه روزها که ساعت 7 برای ویزیت بخش میرفتیم دکتر رحیمی کارش تموم شده بود و داشت میرفت!) دانشجوهاش گفتن 6 و نیم هم بیاین دیرههههههه! دکتر گفت نه بابا گناه دارن زوده! گفتیم آخه می خوایم قبل از شما مریضا رو ببینیم نه بعدش! گفت نمی خواد با هم میایم می بینیم! گفتیم پس 7 بیایم؟ گفت نه 7 هم برای شما زوده! 7 و نیم بیاین با هم مریض ها رو می بینیم مععععععععععع... پزشکی ها میدونن این حرف چقـــــــــــــــدر دور از ذهنه! چون اصولا رسم بر اینه که اگر استاد قراره لنگ ظهر هم بیاد اینترن موظفه از خروس خون تو بخش باشه و 4 ساعت هم معطل وایسه یه گوشه تا استاد بیاد.تنها دلیلش هم اینه که اذیت بشه و رُسش کشیده بشه و مثلا بفهمه که دکتر شدن الکی نیست و باید به خاطرش سختی کشید یا یه چیزی تو همین مایه ها!

* دلم خیلی سوخت واسه ناصرعبدالهی.البته با اون GCS چهار و اون کمای طولانی انتظار دیگه ای هم نمیشد داشت.قلبم فشرده شد،آخه اون فقط یه صدا نبود برام.یه قسمتی از خاطراتم بود.خوب یادمه اونروز صبح که با بابا صبحانه می خوردیم و "صبح به خیر ایران" یه جوون بندرعباسی رو نشون میداد که روی زمین توی خونه ش نشسته بود و ارگ میزد و آواز می خوند.من و بابا محو صداش شده بودیم و غصه می خوردیم که این صدای قشنگ داره حروم میشه...بعدم که آلبومهاش در اومد. "عشق است" با دکلمه های پرویز پرستویی و "دوستت دارم" رو بیش از همه دوست داشتم،ترانه ها و آهنگ های خیلی قشنگی داشتند.بعد هم "بوی شرجی" و "هوای حوا"...کنسرتش خیلی خوش گذشت و حالا...خیلی زود بود...حیف!

این شعر رو از ناصرعبدالهی یادگار دارم

جواب سوالم تو باشی اگر

ز دنیا ندارم سوالی دگر

که من پاسخی چون تو می خواستم

مباد آرزویم از این بیشتر...

نشستم به بامی که بامیش نیست

شگفتا دلم میزند باز پر

نفسگیر گردیده آرامشم

خوشا بار دیگر هوای خطر

بر آنست شب تا به خوابم کشد

بزن باز بر زخم من نیشتر

دلم جراتش قطره ای بیش نیست

تو ای عشق او را به دریا ببر

* تا سال دیگه این موقع کی میدونه چی ها پیش میاد! یلدا که میشه همیشه یه چیز سنگینی روی دلم حس می کنم...بیش از هر وقت دیگه ای به گذر زمان فکر می کنم و به آینده.فکر کردن به آینده پر از حس شوقم می کنه، همراه با غم نوستالژیک گذر این لحظه ها...برای شما همون چیزی رو آرزو می کنم که برای خودم:

یه دل سبک که با هر نسیمی پر بگیره

جرات پذیرفتن خطر

قدرت تحمل نیش ِ زخم

پاسخی برای سوالهام

آرامش

و عشق

* یلدا مبارک

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز          خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز 

مرا به کشتی باده درافکن ای ساقی       که گفته‌اند نکویی کن و در آب انداز 

ز کوی میکده برگشته‌ام ز راه خطا            مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز 

بیار زان می گلرنگ مشک بو جامی          شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز 

اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن      نظر بر این دل سرگشته خراب انداز 

به نیم شب اگرت آفتاب می‌باید                ز روی دختر گلچهر رز نقاب انداز 

مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند            مرا به میکده بر در خم شراب انداز 

گر از تو یک سر مو سر کشد دل حافظ        بگیر و در خم زلفش به پیچ و تاب انداز

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()