دریای سرخ

عشق
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٥
 

سرم درد می کنه.خیلی! امروز دکتر رادی که رفت تو اتاق پرونده نویسی توی اتاق عمل نشستم و هی اشک ریختم! هی دکتر خلیل پور دلداریم داد هی من گریه کردم...خیلی دلم سوخت! واقعا دلم رو سوزوند...گفتم آخه آقای دکتر مگه ما چی کار کردیم؟ میگه رفتین پاویون! میگم یعنی واقعا شما حرف ما رو باور نمی کنین؟ به خاطر یه کلمه حرف این دانشجو که از خودش در آورده؟ دکتر آخه ما کجا کم گذاشتیم؟ میگه مگه صد دفعه نگفتم مریضی که میاد اتاق عمل پرونده ش کامل باشه؟ حواستون بود این یک گرم سفازولینش رو گرفته؟؟؟!!! جواب ندادم! نمی دونستم مسوول کم کاری پرستارها هم ماییم! میگه من دیشب یه فتق استرانگوله داشتم شما که هر سه تاتون کشیک بودین کجا بودین؟ جواب ندادم! نمی دونستم شبها هم که کشیکیم تو اون بدوبدوی اورژانس و زنگهای وقت و بی وقت بخش های رنگ و وارنگ باید حواسمون باشه اتندمون که اتفاقا آنکاله کی میاد مریض هاش رو ویزیت کنه و راه بیوفتیم دنبالش! اصلا چه ربطی داره؟ میگم آقای دکتر ما کار بدی نکردیم اما دلمون هم نمی خواد شما از دستمون ناراحت باشین اما انگار برای اون هیچ مهم نیست که اینجوری ما رو ناراحت کنه و...رفت بدون اینکه جوابم رو بده.دکتر خلیل پور بیهوشی هی مهربون نگاه کرد گفت نترس بابا هیچ کاری نمی کنه! این دکتر همین جوره.امروز هم از صبح حال همه رو گرفت! دست خودم نبود یهو اشکام ریخت پایین...برام مهم نبود دکتر کاری بکنه یا نه! برام مهم نبود نمره م کم بشه یا حتی تجدید دوره بشم.یهویی همه ی چیزایی که این مدت رو دلم سنگین شده بود سر باز کرد.با خودم فکر می کردم کجای دنیا آخه با یه اینترن،یه دانشجو،به خاطر حرف الکی ِ یه آدم نفهم اینجور برخورد می کنن؟ چرا آخه؟ چرا من باید چوب همه  ی این ندونم کاریها رو بخورم؟ چرا اصلا من باید از همه بخورم؟ از بیمار بر گرفته تا بهورز و پرستار تا دانشجوی سال پایین و حتی اتند از همه باید زور بشنوم؟ چون پررو نیستم؟ چون یاد گرفته م با همه محترمانه برخورد کنم؟ چون راضی ام خودم ناراحتی بکشم اما کسی رو ناراحت نکنم؟ چون من به کسی زور نمی گم؟ آخه چرا؟

من هیچی نگفتم اما دکتر خلیل پور خودش فهمید.گفت حالا که هیچی نیست تازه بعدا که بری تو کار می فهمی دوره ی دانشجوییت چقدر محترم بودی! راست می گفت! تازه داغ دلم تازه شد...من هیچوقت تو دوره تحصیلم سر چیزی گریه نکرده بودم اما این بار واقعا دلم سوخت...برای خودم که روز قبل ناهار نخورده بودم،که شامم یه سیخ کباب(به قول بچه ها تسمه!) با دو پر لبو و مقداری نون خشک بود.که بعد از سه ماه هنوز توی پاویون صبحانه نخورده م! ...امروز به مهناز می گفتم ببین چقدر بدبخت شده ایم که حالا دغدغه ی اصلی زندگیمون شده غذا! گفت آره دیگه وقتی همین نیازهای اولیه ی آدم تامین نمیشه...! دلم سوخت که بعد از یه شب تا صبح بیداری بدو بدو توی بخش دنبال شرح حال گرفتن و بعد از 7 صبح یه لنگه پا وایسادیم تو اورژانس تا 9 و نیم که استاد بیاد ...برای اینکه وقتی رفتم به ساب چیف محترم جراحی گفتم من فلان روز و فلان روز در ماه آینده نمی تونم کشیک وایسم خواهش می کنم برام تو برنامه کشیک نذارین برگشته با اون لحن!!! میگه وای خانوم دکتر من دیگه هیچچچچچ خواهشی رو نمی پذیرم! وقتی به قول فرزانه خودمون هم به همدیگه رحم نمی کنیم! یعنی اینقدر دور از ذهنه کسی که داره مفت و مجانی شب و روز تو این بیمارستان حمالی میکنه زمان دو تا از کشیک هاش رو تعیین کنه؟(که هر روزی می خوای بذار فقط این دو روز نه!؟؟)

چرا اینجوریه؟ چرا هر کس زبونش چرب و نرم تره باید نمره هاش بهتر بشه و همه جا کارش بهتر پیش بره؟ چرا اونی که بیشتر از همه خودش رو می گیره بقیه هم بیشتر بهش احترام میذارن؟ چرا فروتنی آدم ها رو به حساب نفهمی شون میذارن؟ چرا اون دانشجوئه دروغ گفت؟ چرا بعدش اون دروغ بزرگتر رو گفت!!!! و چرا من هنوز هم که هنوزه در مقابل اینجور آدمها اینقدر بی سلاحم؟ چرا زبونم بسته میشه و هیچی نمیگم و با خودم فکر میکنم ارزشش رو نداره یا من که نباید مثل اونا بشم؟

از دست خودم عصبانی ام! تقصیر خودمه که اینقدر کوتاه اومدم.اگر همون روز که معطلم کردن توی راهرو که با دوستاشون حرف بزنن عوض اینکه وایسم ملتمسانه بهشون بگم تو رو خدا بیاین بریم کنفرانس بدین! میرفتم گزارششون رو به دکتر میدادم اینجوری نمی شد که حالا پای خودمونم گیر بشه.از همون روز اول که دیدم اونقدر دو در و بی تربیتن باید سفت می گرفتم نه که هی باهاشون راه بیام...بگذریم...به درک! اینا هیچ کدوم مهم نیست.من اون لحظه به چیزای دیگه ای فکر می کردم...

دکتر رحیمی رو دوست دارم.وقتی موقع کار کردن می بینمش عشق می کنم! وقتی از رشته ش حرف میزنه،وقتی مریض ها رو معاینه می کنه...همه،همه جوره قبولش دارن،عمل های تمیز با اسکار دو سانتی متری،مریض هاش که فقط چند ساعت بعد از عمل بدون درد و ناراحتی مرخص میشن...وقتی اونجوری با ذوق و شوق همه چیز رو اونقدر قشنگ توضیح میده که حس می کنی دیگه هیچوقت فراموش نمی کنی.وقتی اینهمه راه روز تعطیلش پامیشه میاد بیمارستان که برای دانشجوهاش کلاس بذاره و تا می فهمه خسته هستن لپ تاپش رو جمع می کنه و میگه حالا نه! بذاریمش برای یه وقتی که خسته نباشین،هر وقت شما بگین من میام! آخه شما باید این چیزا رو یاد بگیرین! هیچ وقت اینقدر احترام از طرف یه استاد ندیده بودم...اونهمه صبر و حوصله ش،سوادش،تبحرش،علاقه ش و مهمتر از همه اخلاقش...

اون شب که ازش پرسیدم جراحی خوبه؟ گفت جراحی زندگی آدم رو نابود می کنه اما من اگه باز می خواستم انتخاب کنم حتما میومدم جراحی...اونوقت بود که با خودم فکر کردم نهایت آرزوی من اینه که یه روز مثل دکتر رحیمی بشم...

اون روز عصر توی درمانگاه خسته بود.هی خمیازه می کشید.خواب ِ خواب بود! تمام صبح توی اتاق عمل بود و عصر هم درمانگاه.گفتیم خسته این دکتر! گفت آره از 3 نصف شب بیدارم.آخه گندش بزنن این اینترنت رو با این سرعتش! یه سایتی هست که جراحی های روز آمریکا رو live پخش می کنه.خیلی جالبه! برای اینکه ببینم مجبورم نصف شب برم تو اینترنت.وسطش هم هی قطع میشه ولی نمی دونین چقدر جالبه.میدونستین تو آمریکا الان برای فلان عمل...و شروع کرد با ذوق و شوق برامون تعریف کردن...وسط حرفش یهو مکث کرد.میدونین چی گفت؟ گفت: بچه ها ما خیلی بدبختیما! ...

آره ما خیلی بدبختیم.اینقدر که تو،استاد عزیز من،باید از این یه ذره ساعت استراحتت بزنی تا بتونی چند دقیقه فیلم جراحی رو که دوست داری ببینی...یعنی تو ،تویی که اینهمه با ارزشی،اینجا هیچی حساب نمیشی...من دیگه چه انتظاری دارم

شاید بگین این عشقه ...آره عشقه اما چرا باید اینهمه زجر توش باشه؟

***

بگذریم! برم یه ذره فکر کنم ببینم چه جوری این گندی که امروز زده شد رو فردا جمعش کنم


 
comment نظرات ()