دریای سرخ

اولین برف پاييزی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥
 

* شنبه،روز بعد از غار،کشیک بودم،وارد C.همه چیز خیلی خوب گذشت تا ساعت 12 شب.12 و نیم شیفتم تموم می شد و می تونستم بخوابم تا 5 صبح.تازه ارشد اون شب دکتر اخوان بود که اجازه میده اسکرین و وارد شب ها سر پستشون نیان (میگم پست انگار پادگانه!) از سر شب دنبال دکترها سر راند بودم.اون شب اکثر پزشک های کشیک، عشقولانه های من بودن! دکتر طباطبایی اعصاب(درجه ی عشقولانیت 5*)،دکتر نیک آئین قلب(درجه ی عشقولانیت 2*).کشیک جراحی هم دکتر رادی ِ خودمون بود.من رو بگو که صبح از دستش در رفته بودم نرفته بودم درمانگاه! حالا صاف جلوم سبز شده بود! کلی سلام و احوالپرسی کرده و تحویلم گرفته بعد می پرسه این ماه روزها با کی هستی؟ (یه روز من رو ندید یادش رفت!)_ با خودتون آقای دکتر! _اما انگار شما صبح نبودی؟ _بودم آقای دکتر  ...مریض ها رو دید و می خواست بره اتاق عمل.منم می خواست با خودش ببره! تازه واسه ی همه ی مریض هاش مشاوره اورژانس قلب و اعصاب نوشت.بیچاره عشقولانه های من که مجبور شدن از وسط راه برگردن!

خلاصه تمام شب به خیر گذشت و ساعت 12 دیگه من رفتم اورژانس اطفال و داشتیم از این دم آخری استفاده می کردیم که آقای پرستار داد زد: اینترن ward؟ رفتم بیرون و گفتم بله؟ _خانوم دکتر شرمنده شرمنده شرمنده یه انما هست لطف کنین! _نههههههههههههه!

رفتم استیشن و همه مراتب همدردی شون رو بهم ابراز کردن! مریض رو دیدم.یه خانوم شونصد ساله که 17 روز defecation نداشته بود! TR  کردم:به! پر  ِ پر عین سنگ به پرستار گفتم من یه سر میرم اورژانس اطفال روحیه م لطیف شه بعد برمی گردم! رفتم اطفال، همگروهی قدیمی"پ" با دکتر پروانه نشسته بودن.گفتم یه راهنمایی می خوام! جریان اینه و من تا حالا انجام نداده م! دکتر پروانه گفت آخ انداختن گردن شما؟دیدم همه دارن از زیرش در میرن و پاس میدن به هم! بعد  هم مراتب همدردی خودشون رو ابراز کردن و دلشون برام سوخت! دکتر پروانه که تجربه داشت یادم داد چی کار کنم و برام آرزوی موفقیت کردن!

با اون وضعی که من میدیدم چشمم آب نمی خورد به انما جواب بده.گفتم اگه می بینین آخرش قراره کار به تخلیه ی fecal impact برسه بی خود مایع نزنم که بعدش حوصله ی اون گند کاریش رو ندارم.از اول بریم سراغ آخر! دکتر پروانه که گفت نه بابا ولش کن! پرستاره هم با چشم های گرد شده نگاهم کرد که یعنی شما این کار رو می کنی؟ منم دیدم اگه بگم آره پر رو میشه گفتم نع!

یکی از پرستارها تا دید جریان چیه یه خاطره برام تعریف کرد که سال گذشته یه رزیدنتی از یه بیمارستان دیگه اومده بوده یکی از دخترهامون رو مخفیانه ببینه برای یه امر خیر حالا دختره اون وسط مشغول انما بوده و ماسک و این تشکیلات.اونها هم معضلشون شده بوده که چه جوری این ماسک رو از رو صورتش بردارن! (اون لحظه با خودم گفتم واقعا عجب شانسی داشته اون دختر...فکرشو بکنین!)

خلاصه ابزارآلات رو فراهم کردیم و اولش 400cc مایع زدم اما هیچی نیومد.کردمش 1 لیتر بازم خبری نبود.هی گفتیم راه بره از اینوری بخوابه از اونوری بخوابه...خیر! دیگه کم کم فرشته هم اومد.ساعت از 12 و نیم گذشته بود و نوبت اون بود اما من که نمی تونستم ول کنم برم بذارمش واسه فرشته (آخه میدونین که ما کشته ی رفیقیم!) نشون به اون نشون که ما تا یک و نیم هی مایع زدیم و انگار نه انگار! دیگه گفتیم الان نرمال سالین بالا میاره! دکتر اخوان هم می خندید می گفت نگاه کنین ببینین از چشم هاش اشک نمیاد؟

دلم واسه پیرزنه سوخته بود.خیلی مظلوم و گناه دار بود.اولش حاضر بودم هر کاری بکنم که زودتر راحت بشه اما کم کم که گذشت لجم گرفت! دخترش بالا سرم وایساده بود غر میزد،دستور میداد.خودش حاضر نبود برای مامانش یه شیاف بذاره می گفت واه واه من از این کارا نمی کنم اون وقت برگشته به من میگه شما کارتون همینه وظیفه تونه! پر رو! حتی حاضر نبود توی اتاق وایسه یه ذره به من کمک کنه! حالا دختره که میگم چهل پنجاه سالش بودها! گفتم به درک بذار اقلا تا صبح اینجا معطل بشن که یه ذره حساب کار بیاد دستشون.خدا شاهده اگه یه ذره آدم بود همون اول کار درستش کرده بودم.

خلاصه ساعت از یک و نیم هم گذشت و گفتن دیگه مایع بسه.حالا صبر کنیم ببینیم خودش کار می کنه یا نه! من دیگه برگشتم پاویون که بخوابم.همچین تو خواب ناز بودم که از صدای تلفن بیدار شدم.نمی تونستم از جام پاشم! حس می کردم تازه نیم ساعته خوابیده م.خیالم راحت بود با من کار ندارن.حالا کجا و 5 و ده دقیقه که باز نوبت من بشه کجا؟ داشتم تلاش می کردم باز بخوابم که نسرین اومد بالا سرم._ اینترن ward کیه؟ _ تا 3 فرشته  س.ساعت چنده؟ _ نزدیک 4! _ پس نوبت "ص" ئه باشه خودم جواب میدم.

_ بفرمایید؟ _ اینترن وارد؟ _ الان نوبت آقایونه! _ ما اینترن خانوم می خوایم! _(مامااااااااان ) کارتون چیه؟ _سونداژ و انما و این حرفا! _ ok گرفتم این یارو بیخ ریش خودمه! الان میام

خیلی زور داشت خداییش! نوبت من نبود آخه! الهی بمیره هر کی طرح انطباق رو درست کرد بهانه داد دست اینا! الهی جز جیگر بگیره که نمیذاره من بخوابم.الهی Constipation بگیره هم جنسش نباشه انماش کنه! آخه زور نیست آقای ص از اول شب یه سر وارد نزده باشه اونوقت من بشم فلور نرمال اونجا؟ جالبیش اینه که "ج" خودش اعتراف می کنه من دیدم "ص" خوابیده اینم که زنه گفتم به شما زنگ بزنن! ای بمیری تو با این تز هات! یه جایی حساب این ج رو میرسم ببینین حالا کی گفتم! این از اون دودره بازیها و کارهاش رو رو دوش بقیه گذاشتنش اینم از این.خودش بس نیست هوای دوستاشم داره برای من! من آخه خواااااااااااابم میاد!

لباس پوشیدم و رفتم.وضع هیچ تغیری نکرده بود.نمی دونم والا اینا 17 روز صبر کرده ن حالا از 4 تا 8 صبح نمی تونن صبر کنن؟ حال پیرزنه هم اصلا اورژانسی نبود.فقط همراه هاش عجله داشتن که زودتر برن خونه بخوابن! منم رفتم یه try دیگه کردم برای انما.باز گفتم یه ذره دیگه راه بره بلکه فرجی بشه.دیدم نخیر اینجوری تا صبح باید وایسم اینجا در انتظار! رفتم به پرستار گفتم اینجوری فایده نداره.بذار این کار رو بکنیم که اول و آخر گردن خودمونه! آقاهه دوید رفت برام گان آورد و خلاصه مجهز شدم،شکل آدم فضایی ها با اون گان و ماسک و دستکش و ...اوضاع بدتر از چند ساعت قبل بود.محتویات خیس خورده بود و خمیری شده بودو تخلیه راحت نبود از طرفی اونهمه مایع اون پشت انتظار من رو می کشید! دیگه من هیچی نگم بهتره

فقط این قیافه ی من در اون لحظات==> تقدیم به دکتر رضا با کلی آرزوهای خوب خوب

بعد از مقداری تلاش دیگه خود دکتر اخوان اومد گفت ولش کن بسه یه ذره هم خودش زحمت بکشه! منم اومدم بشینم تو استیشن پیش دکتر اخوان و پرستار یه ذره هوام عوض شه که خانوم پرستاره  اومد گفت حالا که اومدین این مریضه رو هم می بینین؟ گفتم جهنم و ضرر بذار دکتر ص بخوابه اینم می بینیم! رفتیم یه مریض آژیته شده بود.نصفی هالوپریدول نوشتم و اومدم برگردم که همراه یکی از مریضا دویده دنبالم که خانوم خانوم ببخشید شما ازدواج کردین؟ گفتم نخیر! _ حالا اگه یه مورد خوبی پیدا بشه که...  _ نخیـــــــــــر!  حالم خیلی خوب بود خوبتر هم شد! حالا مگه ول می کرد؟ _ الکی نیست ها اونم دکتره ها،داره داخلی می خونه...! دیگه خنده م گرفته بود! خداییش من نصف شبی با اون قیافه ی خوشگل خوابالوی کشیکی ِ و اخلاق پُست انما! چه جذابیتی می تونستم داشته باشم؟! ای خدا ببین چه کارهایی می کنیا! بالاخره یه جورایی از دستش در رفتم و برگشتم تو استیشن پهن شدم رو زمین! جریان رو تعریف کردم.حالا دکتر اخوان هم همچین جدی گرفته میگه اسمش چی بود؟ می پرسیدی من اکثر رزیدنت های داخلی رو می شناسم!

 ای بابا خدایا به فریادمون برس!

یاد خاطره ی پرستاره افتادم!خوبه اقلا یک راه برای باز شدن بخت دخترها پیدا کردیم! هر کی خیلی دلش شوهر می خواد بیاد یه سر پیش خودم تا یادش بدم.یه گان می خواد،یه جفت دستکش،یه ماسک و مقدار متنابهی بدبختی و بیچارگی! جون من یه بار امتحان کنین حله! ما که دستی دستی بخت خودمون رو بستیم!

نشستم تو استیشن بهم چای تعارف کردن رفتم از تو یخچال شیر آوردم خوردم.ساعت 5 و 20 دقیقه بود.گفتم آقای دکتر من الان 10 دقیقه س اینترن فیکس وارد شده م اما اگه اجازه بدین برم بخوابم.اجازه صادر شد و من رفتم که بخوابم.پام رو که توی حیاط گذاشتم دنیا یه جور دیگه شده بود.برف می بارید...دونه های سفید برف،ریز ریز ریز...برف ِ تند و خیس،نمی تونستم ولش کنم و برم بخوابم.توی حیاط قدم زدم...خیس شدم و قدم زدم...دور تا دور، ساختمون بلند بیمارستان،چمن،درخت های کاج کوتاه و بلند و نورافکن ها که دونه های برف توی نورشون می رقصیدن...نفس کشیدم،لذت فرو بردن نفس...

ساعت 7 و نیم که از پاویون اومدم بیرون تا برم تو بخش همه جا سفید شده بود

سفید ِ سفید

 

 


 
comment نظرات ()