دریای سرخ

گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٥
 

غار دنگزلو

۱۰ آذر ۸۵

12 شب پنجشنبه حرکت کردیم.عجب اتوبوسی! عجب سیستم صوتی تصویری ای! عجب راننده ای،استاد selection آهنگ!من شدیدا می خواستم CD هاش رو بدزدم! خیلی خوب خوابیدم،تو خواب و بیداری داریوش می خوند و با اینکه صداش خیلی بلند بود اما خوابم رو پر از لذت کرده بود...

کم کم که بیدار شدم هوا گرگ و میش شده بود،موزیک شیفت شد رو بندری و اتوبوس ترکید! کوهها از دور پیدا شدند و کناره های جاده پر از برف...برف نو،برف نو،سلام...سلام...

روستا پیاده شدیم و توی مسجد لباسهامون رو عوض کردیم و یه پیاده روی کوتاه تا دهانه ی غار.ورودی غار تنگ بود و سینه خیز روی سنگهای تیز...غار رو دوست دارم،غار محکم در آغوشم میگیره و تاریکی و سکوتش آرومم می کنه...بچه میشم،مثل بچه ای که از کوه رخت خوابها بالا میره و لای یه عالمه پتو و بالش تو کمد قایم میشه...اونجا که جز صدای نفس های خودت رو نمی شنوی انگار تا ابد هیچکی پیدات نمی کنه...چقدر لازم و قشنگه این حس تنهایی گاه به گاه.

لب اولین دریاچه نشستیم.طول کشید تا غواص ها رسیدن و تیوپ ها باد شد و قایق کوچولو آماده شد برای بردنمون به اونور آب.یکی یکی بچه ها سوار می شدن و قایق دوباره برمی گشت برای بردن نفر بعد.قایق سواری به صورت نیمه خوابیده در حالی که هر چی هم که شد و به هر جایی هم که خوردی حق نداری دست به سقف غار بزنی چون قایق برمیگرده و می افتی تو آب! خیــــــــــــلی کیـف داشت!

بین دریاچه ی اول و دوم یک لایه گل سفت همه جا رو پوشونده بود و رودخونه هم از کنار با فشار می گذشت.اونجا که منتظر بودیم کلی برای خودم با گِل ها مجسمه ساختم،کتلت درست کردم! یه یادگاری هم ساختم و چسبوندم به دیوار غار.

دریاچه ی دوم هم بزرگتر بود و هم عمیقتر.از اون هم عبور کردیم و جاهای خوشگل غار از اونجا شروع می شد...بعد دریاچه ی سوم و بازگشت از همون مسیر.ما که برمی گشتیم یه عده هنوز میومدن.تعدادمون زیاد بود و این خیلی وقت می گرفت.بین دریاچه ی اول و دوم که از قایق پیاده شدم صدای مژگان رو شنیدم که بهم می گفت بیا کمـــــــــــــــک! رفتم دیدم که بعله دعواس! اولش رفتم کمک مژگان و شهاب رو کلی گِلی کردیم.بعد که مژگان رفت گلها رو از رو لباس هاش بشوره با شهاب نقشه کشیدیم وقتی برگشت گلیش کنیم  دیگه خلاصه...

من رو از انجمن دخترا طرد کردن! هر چی میگم من اغفال شده بیدم! این شهاب پلید من رو اغفال کرد

ولی اعتراف می کنم خیلی حال داد! اصلا هم نادم و پشیمان نبودم! آخه شما که نمیدونین اذیت کردن چقدر کیف میده! اما مژگان اصلا درک نمی کنه! میگه تو باید طرف دخترا باشی.خوب به من چه که شما نقشه های پلیدانه ندارین اصولا هر کی نقشه ی پلیدانه داشته باشه من شدیدا پایه م

دیگه آخرش از سر تا پامون گل می چکید و من به لقب "استاد" ملقب شدم و قرار شد به زودی یک کیسه "مو" به دستم برسه

بعد دوباره عبور تک تک بچه ها از دریاچه ی اول و ما موندیم آخر.اول کیوان نقشه کشید که حَجی رو بندازن تو آب اما بعد مژگان گفت که باید شهاب رو هم بندازین تا من دلم خنک بشه! ما هم موندیم که دیدن این صحنه ی بدیع محروم نشیم.نوبت حجی که شد من گفتم اگه این رو بندازن شهاب می فهمه و دیگه نمیره.اینجوری شد که حجی نجات پیدا کرد و شهاب که سوار شد به غواصه گفتیم اون وسط که رسید قایق رو برگردون! دستش درد نکنه،واقعا دستش درد نکنه اینقـــــــــــــــدر حال کردیم که خدا میدونه! وسط دریاچه قایق رو چپه کرد و شهاب با سر رفت توی آب.اینقـــــــــــــدر خندیدم که دلم درد گرفت.بعدش نوبت کیوان و داداشم بود که یکی یکی بیوفتن تو آب...بعدش ما هم عبور کردیم و دوباره دالون های تنگ و دهانه ی غار...سلاااااااااااااام آسمون،سلاااااااااااام زندگی

باز پیاده روی کنار رودخونه و آتش و چایی و برنجک...دوباره رفتیم توی مسجد و لباس عوض کردیم و ناهار خوردیم و سوار اتوبوس شدیم.

تمام این سفر یه طرف،برنامه ی برگشت توی اتوبوس یه طرف!

اولش یه ذره آدم بودیم بعد راننده "چپ دست" گذاشت! بعد ما دیگه نتونستیم خودمون رو کنترل کنیم! اینقدر اذیت کردیم که فیلم رو برداشت بعد ما داریوش می خوندیم عقبی ها پابرهنه می دویدن وسطش...بعد لفت هند افت هند...بعد بندری...بعد یهو آهنگش خارجی شد اتوبوس شد دیسکو! هد لامپ ها چشمک میزدن و همه ریختن وسط چشممون افتاد به صفحه TV دیدیم ای ول! یارو عجب فیلمی گذاشته! کنسرت ATC...دیگه اتوبوس ترکید

  • اونجایی که حجی با اون موهاش رفته بود وسط برای بار دوم دلدرد گرفتم از خنده

  • هنوز کف دستهام درد می کنه

  • این وبلاگ ما هم دیگه بین المللی شد

این یکی رو هم یادم بمونه:

  • گر همسفر عشق شدی مرد سفر باش

      ...

 

 

 


 
comment نظرات ()