دریای سرخ

ماه سوم، اینترن جراحی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آذر ،۱۳۸٥
 

هفته ای که گذشت 4 روزش رو کشیک بودم.دیشب هم.این زنجیره ی کشیک های یک روز در میون توی آذر هم ادامه داره.الان مثل یه موجود له و لورده ای ام که بعد از چند وقت از توی یه سوراخ اومده بیرون! آخه روزی که بیمارستانی که هیچی اون نصف روزی هم که میای خونه فقط خوابی! دلم واسه مامانم اینا تنگ شده!

 

پنجشنبه ی گذشته با سمیه اسکرین بودیم.یه پسر موتورسوار رو آوردن که با ماشین تصادف کرده بود.اولش حسابی بلبل زبونی میکرد.همین جور تند و تند حرف میزد! سرش حسابی خونریزی داشت،اما نمیذاشت معاینه ش کنیم.تا میومدیم نزدیکش بشیم عربده می کشید"بهم دست نزنیـــــــــن..."هیچ جوری نمی شد باهاش راه اومد! شاه. بعد از کلی تلاش تونست چشم هاش رو باز کنه و دیدیم که مردمک هاش قرینه نیست.دیگه به زور پاچه های شلوارش رو پاره کردیم،یهویی یه قلمبه چربی افتاد بیرون! پارگی ها خیلی عمیق بود! خلاصه هفت هشت نفری ریخته بودیم سرش هر کدوم یه جاش رو می بستیم! اونم عربده عربدههههههه...من و شاه و یکی از پسرها داشتیم پاش رو آتل می بستیم و من همه ی حواسم به کار بود.دیدم یهو چه خلوت شد ها! دیگه هیچی دختر تو اورژانس نموند! یهویی ناخودآگاه یه چیزی شنیدم که باند رو همینجوری تو هوا ول کردم و دویدم از ادمیت بیرون! اونجا دیدم که بعله تو اسکرین همه ی دخترها جمعن و قایم شده ن پشت میز و دارن می میرن از خنده! منم نمی تونستم خودم رو کنترل کنم! از اونطرف نگهبانها فرار میکردن و می خندیدن از اینطرف پرستارها! پسره هذیون می گفت! داد می کشید! فحش میداد،چه فحش هایی!   جاتون خالی خیلی افتضاح بود! دیگه بعدش رومون نمی شد برگردیم تو ادمیت! حالا خوبه مخاطبش هم ما نبودیم.بیچاره شاه.! یه جا دیگه طاقتش تموم شد سر پسره داد کشید خفه شو!! حالا اونم مگه ول میکرد؟! دیگه اینقدر دیازپام بهش زدن تا کم کم ساکت شد! بعد از اون تا آخر شب هم هر کی از کنارش رد میشد مورد عنایت قرار می گرفت.هیچکس جرات نمی کرد بره بخیه هاش رو بزنه! خلاصه اوضاعی داشتیم!

یک توصیه: پسرهای عزیز وقتی دور هم جمع میشین اینقدر حرف های زشت و بی تربیتی نزنین! یه وقت خدای نکرده تصادفی چیزی می کنین اینجوری حیثیت و آبرو و همه چی تون میره

 

دو تا دیگه رو آوردن سوار یه موتور بوده ن و تصادف کرده بودن.اولی مامور نیرو انتظامی بود 20 ساله اون یکی هم یه پسر 15 ساله از این مو سیخ سیخی ها که بنده خدا فک و دندون و صورتش درب و داغون شده بود.سربازه هم دست و پاش شکسته بود و یا واقعا فراموشی گرفته بود یا خودش رو زده بود به فراموشی! دیگه از نیرو انتظامی اومدن سرباز بیچاره رو بردن زیر بازجویی! آخه موقع ماموریتش معلوم نبود چرا این پسره رو سوار کرده بود(دوست بودن) و رفته بودن الواتی! حالا هم بیسیم و اسلحه ش گم شده بود.بدبخت شد خلاصه!

کشیک باحالی بود! ساعت 4 نصف شب شیفتم تموم شد و اومدم خوابیدم.سمیه 5 و نیم میومد و قرار بود من رو بیدار کنه آماده بشیم.ساعت 6 و 20 دقیقه سر دروازه شیراز قرار داشتیم مینی بوس بیاد دنبالمون بریم کویر! بعد از اینهمه وقت کوه نرفتگی نمی تونستم از خیرش بگذرم.قرار بود سمیه هم برای اولین بار بیاد.یهویی با صدای زنگ موبایل از خواب پریدم.کیوان بود! اینقدر هول شدم که نتونستم جواب بدم.همینقدر دیدم که ساعت 6 شده و خواب مونده م! دیگه پریدم بالا! همینجور دور خودم می چرخیدم! یعنی سمیه کجا مونده؟ چرا ساعتم زنگ نزد؟ رفتم زنگ زدم اسکرین،ادمیت،...سراغ سمیه رو می گیرم! یهو صداش از تو Rest اومد که من اینجام! _تو خوابیدی؟!!!! _ آره دیدم تو خوابی منم حالش رو نداشتم گفتم نریم!

اینجا می خواستم دونه دونه موهاش رو بکنم!  اما فقط گفتم پاشو بینم! جا موندیم! دیگه هول هولکی حاضر شدیم و راه افتادیم و به موقع رسیدیم.شلوغ بود،خیلی ها اومده بودن،کرکسی ها هم بودن،سعید هم از مشهد اومده بود.دلم واسه بچه ها تنگ شده بود خیلی خسته بودیم! سمیه که گرفت خوابید،منم پس از مقداری تلاش موفق شدم بخوابم! سرم رو گذاشتم روی پای مژگان و رفتم!

کویر،کویر خارا،همون جای پارسالی.پارسال به خودم قول داده بودم دفعه ی بعد موش کوچولو رو بیارم اما این بار هم نشد.

کلی خوش گذشت! از اول تا آخر دنبال هم دویدیم و ماسه زدیم تو سر و مغز همدیگه.تا تو چشم و حلق و دماغ و لای دندون هام پر ماسه شده بود.خیلی وقت بود شیطونی نکرده بودم،یه کم تخلیه شدم بعدش هم رفتیم گاوخونی و غروب بود که برگشتیم.برگشتنه توی مینی بوس دیگه بی هیچ تلاشی خوابم برد.چه خواب هایی دیدم! یه دور تمام سفرها دوره شد انگار،با صدای ملایم آواز بچه ها بیدار شدم...چه حس نوستالژیک قشنگی! علی ن. و شهاب و انسیه اون جلو داشتن آواز می خوندن.سمیه رو که خواب بود گذاشتم و رفتم اون جلو کف ماشین نشستم...دلم برای تکون تکون های کف مینی بوس تنگ شده بود،برای غروب ِ جاده،برای آواز،برای بچه ها...

شب بعد از حمام با یه لنگه جوراب خوابیدم،یعنی قبل از اینکه فرصت کنم اون یکی لنگه ش رو در بیارم خوابم برد!

صبح شنبه زود رفتم بیمارستان.شنبه بازم کشیک بودم...

شنبه روز چاقوکش ها بود اونم چاقوکش های ناشی!  در باز شد و سه نفر خودشون رو انداختن تو اسکرین! یکی شون تلپی افتاد روی تخت.با خودم گفتم وا! این چرا اینقده کولیه؟! _ چی شده؟ _ چاقو خوردیم.این حالش بده! _ کاپشنش رو در بیارین

بازوش رو با یه پارچه بسته بودن و از تو آستینش خون شر شر میریخت.تا پارچه رو باز کردم عین شلنگ خون پاشید بیرون! در عرض چند ثانیه کف اونجا قرمز قرمز شد...

تا حالا خونریزی شریانی ندیده بودم.واقعا جوریه که در عرض 10 دقیقه می کشه! همون جا درم در اسکرین کارهاش رو کردیم.یکی رگ گرفت،ما Pack می کردیم.زده بود تمام عروق و عضله ی بازو رو پاره کرده بود.حالا مگه  بند میومد؟! هر چی گاز میذاشتیم،باند می بستیم،تورنیکه میذاشتیم...راه که میرفتیم پاهامون تو خون شلپ شلپ صدا میکرد! پسره اولش تو شوک بود! هنوز نفهمیده بود چی شده! بعد کم کم حالیش شد! میلرزید هی می پرسید من چمه؟ دستم چی شده؟ دستم چی میشه؟ التماس میکرد کمک! یه کم که گذشت شروع کرد فحش دادن! بی قراری میکرد! هر کی رد میشد یقه ش رو می گرفت که تو کوی امامی هستی! الان می کشمت! ما هنوز در تک و تای باند و گاز بودیم که اینا دوباره شروع کردن به نقشه کشیدن که فردا برن انتقام بگیرن حالم داشت به هم می خورد.دلم می خواست یکی از پسرها رو خفه کنم! یکی شون که قیافه ش خیلی الوات بود! کتفش عمیق چاقو خورده بود اما حس داش فرمونی حسابی گرفته بودش! دم به دم زنگ میزد به بر و بچ که آره ما اینجوری شدیم و برنامه ی فردا شب رو جور میکرد!یه جورایی کلی ذوق کرده بود که چاقو خورده! و از اینکه دوستش حالش بده و توجه همه به اونها جلب شده قند تو دلش آب میشد! واقعا حالم از دستش بد شده بود! همه ش تو دلم می گفتم چقدر خوبه که داداشم اینجوری نیست،چقدر دلم واسه داداش جونم تنگ شده بود ...از اون طرف مریض های دیگه و همراه ها جمع شده بودن که آره آدم باید شمشیر بذاره تو ماشینش چه میدونم قداره ببنده به کمرم...دلم می خواست سر همه شون داد بزنم! دلم می خواست بشینم گریه کنم.پسره یخ کرده بود،دستش سفید سفید شده بود،می لرزید،اصلا شکل لات و لوت ها نبود،خیلی هم خوش تیپ بود! دوستش می گفت مهندس برقه! آخه چرا اینا با خودشون این کار رو می کنن؟ پس چرا این رو اعزام نمی کنن؟ الان دیر میشه،دستش...

بالاخره اعزام شد الزهرا و داش فرمون هم باهاش رفت.با اینکه دستکش دست کرده بودم هم دستم خونی شده بود هم روپوشم هم کفش هام!

اون یکی شون رو بردم اتاق پانسمان بخیه هاش رو بزنم.یه پارگی عمیق و بزرگ روی کتف راست و یکی هم روی دستش که احتمال آسیب تاندونی هم داشت.

اسکرین هم که تا صبح بوی خون میداد...

دیگه هم همه ش کشیک و کشیک! کشیک اونم گروه بی! این روزای آخری دکتر شیرانی بهم می گفت تو پول میگیری کشیک وایمیسی؟ _نه به خدا کشیک های خودمه!

 

* یه شب بخاری پاویونمون ترکید!

 

* Rest ام بود.دلم نمی خواست برم پاویون.رفتم نشستم تو ادمیت کنار یکی از بچه ها.اُردر رو نوشت برگه رو گرفت سمت من،همین جوری که پاش رو انداخته بود رو اون یکی پاش گفت:این رو ببر بده به پرستار! همین جوری فقط نگاهش کردم! باور کنین شوکه شدم! گفت:خوب اگه نمی بری بذار همین جا باشه! برگه رو گرفتم بردم دادم دست پرستار بعدم سرم رو انداختم پایین رفتم پاویون

 

* دیروز امتحان آخر بخش ENT بود.سه تا از اساتید نشسته بودن.دکتر ف. فامیلمونه.فامیل نزدیک.با اینکه استاد خیلی خوبیه و همه دوست دارن باهاش باشن من بخشم رو باهاش برنداشتم.خجالت می کشیدم خوب وقتی رفتم تو اتاق دکتر شیرانی(عزیــــــــــزم ) گفت:آقای دکتر این فامیلتون به من گفته شما ازش سوال نپرسین! من هم نیشم تا بناگوش باز دو تا سوال آسون ازم پرسیدن و فامیلمون گفت برو! گفتم نه! حالا اگه می خواین هم بپرسینا! گفت نمی خواد برو

منم بال بال زنان اومدم بیرون. ENTبخش خوبی بود.با خاطرات خوب خونسردی دکتر شیرانی مهمترین درسی بود که ازش گرفتم.اصلا اجازه نمیده استرس بهش وارد بشه! بد نیست منم یه کم یاد بگیرم و تمریم کنم!

شبش هم باز کشیک بودم.آخرین کشیک اسکرین.گروه بی! از ساعت 3 نصف شب نشستم ور دل دکتر افضل(ارشد) غر زدم تا 5 و 10 دقیقه:آخه اسکرین شب ها واسه چیه؟ ما باید بی کار بشینیم اینجا که چی بشه؟......؟....؟...؟ بعد که می خواستم برم گفت نفر بعدی رو نمی خواد بیدار کنی!

بیچاره من که هیشکی برام چونه نمی زنه

 

* وقتی رفتم بخوابم دم صبح بود.یه خدانشناسی بخاری رو خاموش کرده بود(پیلوتشم خاموش بود) زیر پتو مچاله شدم و لرزیدم.بعدم که خوابم برد همه ش خواب دکتر رادی رو میدیدم از ترس اینکه تو تقسیم جراحی رو بیوفتیم با دکتر رادی! صبح با صدای سمیه بیدار شدم که می گفت پاشو بیچاره شدیم! افتادیم با دکتر رادی!

جالبه چون شبش با اون گروه حرف میزدیم می گفتیم با هر کی بیوفتیم جز دکتر رادی و دکتر فشارکی! حالا ما با دکتر رادی هستیم و اونها با دکتر فشارکی! باز هم خدا رو شکر! من اگه با دکتر فشارکی بودم صبح ها خودم رو خیس می کردم! خیییییییییلی ترسناکه!همیشه هم فقط یه اینترن پسر می گرفت نمی دونم چی شده این بار سه تا دختر برداشته! غلط نکنم این همگروهی های محترممون یه دسته گلایی به آب داده ن! وگرنه معنی نداره اون سه تا پسر بیوفتن با دکتر س. و ما اینجوری بشیم به هر حال دیگه شده! فقط هی نشستیم مشت هامون رو کوبیدیم به سینه مون نفرینشون کردیم که الهی این ماه کوفتشون بشه،الهی دکتر هر روز دعواشون کنه،الهی ...

اما دکتر رادی هم بد نیست،مهربونه طفلونکی! افسانه هم که پارسال باهاش بوده می گفت خیلی خوش میگذره و می خندیم! آخه همه ی لاپاروسکوپی هاش در نهایت تبدیل میشه به عمل جراحی باز

 

* خوب دیگه من برم یه کم انرژی ذخیره کنم.فردا کشیکم


 
comment نظرات ()