دریای سرخ

یه کشیک بد + یه عالمه غر
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥
 

کشیک مزخرفی بود.کشیک های خلوت(اینقدر خلوت!) بیشتر اذیت می کنن چون باید دستت رو بزنی زیر چونه ت و در و دیوار رو نگاه کنی.از ظهرش حالم خوب نبود.فن های بیمارستان رو هم روشن کرده ن و یه باد داغ بوگندو از سقف میزد تو مغز کله هامون.تا هفته ی قبل که از سرما یخ میزدیم حالا دیگه نفس هم نمیشه کشید.شاید 15 بار زنگ زدم تاسیسات که جون هر کی دوست دارین بیاین این رو خاموشش کنین.می گفتن کلیدش همون دور و برهاست بگرد پیداش کن! خلاصه تموم فن ها رو کم کردن اما من هر چی گشتم مال اسکرین رو پیدا نکردم.صد بار همه ی چراغها رو خاموش و روشن کردم و هر چیز قلمبه ای رو دیوارها بود فشار دادم اما خاموش نشد که نشد! واقعا نمی تونستم نفس بکشم! سر درد گرفتم از کمبود اکسیژن.

سر شب یه پسر۲۴ ساله رو دو تا دوستاش آوردن که 40 تا استامینوفن خورده بود.زود فرستادمش ادمیت .نمیذاشت براش NG بذارن.زهرا نتونست.استفراغ کرد کلی خون و قرص بالا آورد.زهرا رفت من موندم بالا سرش.گفتم چرا قرص خورده؟ گفتن عاشق شده! تو دلم گفتم ای خااااااااک بر سرت!

خلاصه  با بدبختی NG ش رو گذاشتم از بس دست و پا زد و  وول خورد و عق زد  و داد کشید.سرم شست و شو رو وصل کردم و سپردم به بچه ها و برگشتم اسکرین.چند دقیقه بعد رفتم یه سری بزنم دیدم سرم نمیره کسی هم عین خیالش نیست.به شاه. گفتم گفت حتما یه چیزی تو NG گیر کرده.باید با سرنگ آب رو بفرستی تو.خلاصه بیشتر از یک ساعت بالا سرش بودم.با سرنگ سرم رو می کشیدم می فرستادم تو.هر 200_300 سی سی صبر می کردم آب برگرده اما بر نمی گشت.تکه های گنده گنده ی قرص گیر می کرد و خلاصه بدبخت شدم! با همون سرنگ به زوووور آب رو می کشیدم بیرون و دیگه جاتون خالی که خون و قرص و مایعات سبز و زرد و پوست گوجه و بقیه ی محتویات رو تخلیه کردم.نکرده بود اقلا قرص ها رو تو آب حل کنه بخوره که اینجوری نشه!  گفتم دفعه ی بعد که خواستی خودت رو بکشی بیا راههای بهتر یادت بدیم که اینجوری ما رو تو دردسر نندازی.دیگه چند بار اون وسط NG رو کشید و در آورد و اقلا 7_8 بار مجبور شدم با عملیات ژانگولر دوباره براش بذارم بماند!

اینم یه جور جلب توجه کردنه دیگه! یا نمی دونم تهدید یا درخواست محبت! اما شدیدا ابلهانه س! مامان و باباش هم که با مخالفت کردنشون عامل اصلی خودکشیش بودن اصلا نیومدن و آخرش زنگ زدن عمه ش بیاد اونم یک ساعت تو بغل عمه ش گریه کرد! من اگه جای دختره بودم دیگه با این کارش عمرا بهش نگاه هم نمی کردم.

من دیگه دستم جون نداشت! لامصب تموم هم نمیشد.هر چی میزدی باز هم میومد.3 لیتر هم بیشتر زده بودم و 20 سی سی 20 سی سی کشیده بودم بیرون.بچه ها هم نامردها نیومدن کمکم.یعنی دو سه بار زهرا اومد که دیدم اینکاره نیست.چند بار هم سپردمش و رفتم سر بزنم به اسکرین که تا برمیگشتم میدیدم ولش کرده ن رفته ن! دیگه داشت حالم بد میشد.

از یه چیزی خیلی بدم میاد.اینکه وقتی داری یه کاری می کنی یکی از راه برسه و دخالت کنه.کسی که نه میدونه جریان چیه و نه خودش بلده باید چی کار کرد بیاد الکی جلوی مریض تو رو زیر سوال ببره و بگه باید فلان کار رو می کردی یا نباید اینجوری کنی! واقعا من مونده م تو اعتماد به نفس بعضیا! خودش که یه آدم معلوم الحال! حالا اومده وایساده بالا سر من می بینه دارم عرق میریزم و این گند رو خالی می کنم اُرد میده ! تازه کاش حرف هاش حالت راهنمایی کردن داشت یا لا اقل درست می گفت! من که اگر ببینم کسی کار اشتباهی هم می کنه جلوی مریض چیزی نمیگم.بعدش کلی حرفم رو مزه مزه می کنم که چه جوری بگم که ناراحت نشه و با کلی معذرت خواهی و...ولی جدی به این نتیجه رسیده م که بی خودی نباید رعایت دیگران رو کرد یا به فکر دیگران بود و احساس مسوولیت و کمک و ...آخه اینکار اصلا وظیفه ی من نبود اونوقت حتی یکی شون یه تشکر نکرد یا نیومد بگه اصلا در چه حالی! اما به هر حال من راضی ام چون اگه خودم نرفته بودم معلوم نبود تا کی مریض همین جوری می موند رو تخت بدون اینکه کاری براش انجام بشه.

خلاصه  بار آخر که دوباره NG رو کشید و داشتم براش میذاشتم استفراغ کرد ،به قول معروف ترکید و دیگه تا تهش رو بالا آورد.کجا؟ صاف رو دست من!

واقعا من لذت میبرم از این شغل تمیز و استریلی که ما داریم

اینم به خیر و خوشی گذشت و اعزامش کردیم خورشید.

ساعت 10 و نیم برگشتم پاویون.بارون شدیدی می بارید.بالاخره اصفهان هم بارون اومد.هوا عااااالی! انگار از تو کوره ی زغالسنگ اومده بودم بیرون.اینجا میشد نفس کشید!

حالم خوب نبود.شام هم الویه بود!! الویه ی بیمارستان! شام رو که خوردم حالم بدتر شد.11 و نیم گفتم یه ذره دراز بکشم شاید بهتر بشم.بدتر شدم.خوابم برده بود که فرشته بیدارم کرد.12 و نیم باید برمیگشتم اسکرین.باد داغ میزد تو سرم.الویه ها مونده بود تو گلوم! رفتم ادمیت،کشیک شاه. بود.هی اون وسط قدم رو رفتم بلکه بهتر بشم.ساعت 2 و نیم بود.م.ر.گفت برو پیش آزاده کنار پنجره بشین.رفتم روی تخت نشستم،آزاده داشت مورنینگ فرداش رو می خوند.خدا رو شکر که سطل نزدیک بود! هیچی دیگه منم هر چی بود بالا آوردم! آزاده که فرار کرد رفت! شاه بدو بدو اومد گفت کوش؟ نشستم فشارم رو گرفتن،خوب بود.گفت خوبی؟ گفتم آره خیلی بهتر شدم.گفت برو پاویون بخواب! منم بلند گفتم: آخجون! کاشکی زودتر اینجوری شده بود!

رفتم تو حیاط زیر بارون کلی نفس کشیدم.حالم خیلی بهتر شده بود.

تا اون موقع بهش فکر نکرده بودم اما اینجا با خودم گفتم اگه من بودم و یکی از بچه ها حالش بد شده بود چی کار میکردم؟ حتما ولش نمی کردم برم و بگم اه اه من حالم بد میشه! قبلا هم تجربه ش رو داشتم.تو این مواقع من به خودم فکر نمی کنم.حس می کنم اون حالش بده و من باید آرومش کنم.کمکش کنم.نه اینکه تازه ناراحت ترش کنم که تو حال من رو هم بد کردی! اما اونا تنها حرفی که به من زدن همین بود! منم فقط عذرخواهی کردم.

یه احساس بدی بهم دست داد.اینکه همونقدر که من به فکر دیگرانم اونا به فکر من نیستن! اینکه من  اشتباه می کنم اینقدر از خودم مایه میذارم.اینکه داوطلبانه کارایی که دیگران نمیرن سراغش انجام میدم و فکر میکنم اشکال نداره ...برام واقعا مهم نیست.اما اینکه می بینی اونا فکر میکنن خرت کردن و بهت انداخته ن دیگه خیلی ناراحت کننده س! من میدونم که نمی تونم اونجوری باشم.نمی تونم بی تفاوت باشم و فقط به خودم فکر کنم.از دیگران هم انتظار ندارم ولی... اینجوری هم آزار می بینم.نمی دونم اشتباه می کنم؟ شاید باید بیشتر خودخواه باشم.شاید...اما دوست ندارم.

اونجوری دیگه خودم خودم رو دوست ندارم.

 

 

 


 
comment نظرات ()