دریای سرخ

گزارش مختصری از یک کشیک کوچولو
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٥
 

خیلی کشیک سنگینی بود اونقدر که روز بعدش رو کامل بیهوش بودم! هر چی مامان میومد صدام میکرد فقط سرم رو میاوردم بالا و دوباره تقی میوفتادم رو بالش خوابم می برد باز کشیک گروه B بودم. گروه B هم که یعنی نه خواب داری نه خوراک.نامرد ساب چیف 5 تا گروه بی داده به من  در حالی که پسرها هر کدوم یک یا حداکثر 2 تا دارن.حتی بقیه ی دخترا هم 3 تا دارن.دو دفعه هم رفتم سراغش ولی انگار نه انگار! حالم هم خوب نبود،به برکت ENT گلو درد و سردرد و چشمام هم دیگه به زور باز نگهداشته بودم.دم ظهر بعد از اتاق عمل رفتم سر جلسه ی عمومی.خلاصه دکتر فاطمی یه کم دعوامون کرد و یه کم برامون خط و نشون کشید و یه کم هندونه گذاشت زیر بغلمون و دیگه تا اومدیم بریم پاویون 12 و نیم بود و من باید میرفتم اسکرین.فقط زودی رفتم دو تا قرص خوردم و به ناهار نرسیدم.ساعتم که تموم شد و برگشتم دیگه غذا نبود.( اینم دلیلش برمیگرده به پست قبلی) وقتی سرت شلوغ پلوغه و کلی کار داری دیگه این چیزا زیاد مهم نیست و حتی متوجه گشنگی هم نمیشی.

همون موقع ورودمون بود که یکی تو احیای اورژانس اکسپایر expire شد! به به عجب شروع خوبی! خلاصه ما تو اسکرین بودیم همینطور تصادفی بود که میاوردن،دست و پا شکسته طبق معمول هوار تا بود و علاوه بر اون نمی دونم چرا همه ی مردم قصد کرده بودن دستشون رو با اره برقی! ببرن یا بکننش تو دستگاه و آش و لاش کنن.مریض های ارتوپدی و بخیه و پانسمانی هم که مال اسکرینه.اونور هم تخت ها پر شده بود و غلغله! راست می گفتن سال بالایی ها که روزایی که دکتر موسوی و دکتر نقوی با هم کشیک ان خیلی شلوغ میشه.دکتر موسوی هم که هی میاد سر میکشه ببینه داری چی کار می کنی و خدا نکنه یه اپسیلون اشکال توی کارت باشه.همه شدیدا ازش می ترسیم،خیلی بدخیمه! همه ش فقط دعا می کردیم برای شب نمونه و جاش عوض بشه! اما زهی خیال باطل!

یه پسر 18 ساله اومده بود تریپ خفن!!! شلوارش که شصت تا جیب داشت.موهاشم یه جور عجیبی دم اسبی کرده بود.ماشین سنگین از روی پاش رد شده بود و شکستگی و له شدگی و پاره شدگی! معاینه ش که می خواستم بکنم واسه اینکه بشینه داشت جیب هاش رو خالی می کرد فقط دو سه مدل سیگار از جیب های مختلفش آورد بیرون خونریزیش زیاد بود و من داشتم یه پانسمان میذاشتم موقتا روش که خود دکتر موسوی که اومد دید گفت من جای شما بودم به این دست نمی زدم! ( اصلا ایدز از قیافه ش می بارید) منم اولش کلی مهربون بودم اما هر چی گذشت دیدم نه این آدم نیست! دیگه وقتی پرسید میشه اینجا سیگار کشید؟  محکم گفتم نه! و وقتی باز با عشوه گفت فقط یکی! با اخمناک ترین قیافه ای که از خودم سراغ دارم بهش گفتم نمیشه آقا! بعدش دیگه حساب کار دستش اومد و یه ذره مودب تر شد.

دو تا پسر دیگه هم آورده بودن که با ماشین رفته بودن تو جدول.حالا من نمی دونم چه جوری تصادف کرده بودن که یکیشون فمورش دو تا شده بود و اون یکی پوبیسش شکسته بود.اون موقع که با دکتر شاه. داشتیم عکس فمور اولی رو میدیدیم من دهنم از تعجب باز مونده بود.آخه خیلی صاف بریده بود و دو کیلومتر تیکه هاش از هم فاصله گرفته بود.من تعجب کردم که فمور به این کلفتی اینجوری شکسته.گفتم اَ اَ اَ اَ اَ دکتر این فمورشه؟ اونم گفت نه خانوم دکتر این استخون دماغشه! خوب فموره دیگه می کشه آدمو از خنده این شاه. با متلک هاش! (این مال ظهر بود که شاه. هنوز نرفته بود و موسوی جاش نیومده بود)

اون یکی هم که عکسش اومد من رفتم دیدم و پسشون که دادم پرسید چی شده؟ منم گفتم هیچی آقا لگنتون شکسته! که دیگه خودش و همراه هاش می خواستن من رو بکشن که گفتم لگنت شکسته! ریختن سرم که نههههههههه گفته ن کش اومده! منم گفتم باشه باشه ببخشید کش اومده!

اتفاقا با بچه ها داشتیم در مورد همین صحبت می کردیم که تو سریال پرستاران چقدر قشنگ در مورد بیماری به مریض توضیح میدن و خیلی خوبه اینجوری باشه ولی واقعا اینجا مریض ها ظرفیت ندارن راستشو بهشون بگی!

سر شب بود که دومین مورد اکسپایر شد.یه آقای نسبتا مسن که بای پاس هم شده بود و به خاطر تصادف آوردنش.بدیش این بود که پسرش پزشک بود و جلوی اون هیچ کس نمی خواست CPR رو تموم کنه.بعدش هم که چشمتون روز بد نبینه همه ی فک و فامیلش ریختن توی اورژانس و گریه زاری و من کلی حالم بد شده بود.چند بار اشتباه کردم.می خواستم واسه مریض کارت بزنم اشتباهی تو دفترچه ش چیز می نوشتم و برعکس! خلاصه حال همه رو گرفت.بعدش که خانومش اومد از من مظلوم تر گیر نیاورده بود آویزونم شده بود که باید همین الان نشونش بدی به من! آخه من چی کاره بیدم؟ حالا خودم هم ناراحت،آب دماغمم آویزون بیا این رو دلداری بده! آخه چه دلداری ای! حالا یکی که مریضش بدحاله میشه دلداریش بدی ولی یکی که مرده...

حالا تو این هیر و ویری چند تا آدم وقت نشناس هم اومده بودن گیـــــــــــــــر داده بودن نمی رفتن.یه خانومه که دقیقا به اندازه ی یک میلیمتر انگتش رو بریده بود و می گفت شیشه توشه.هر چی من معاینه می کنم :خانوم به خدا شیشه توش نیست...نمیره که! حالا شیشه هم که توش باشه نمی میری! یکی دیگه هم اومده بود ضربه خورده بود به دستش یه ذره ورم کرده بود،تو عکسش هم هیچی نداشت.گفتم برین صبح بیاین درمانگاه.دیگه این شصت بار اومد و رفت که مرخصی بنویسین واسه فرداش! میگم خوب برین فردا که میاین بگین مرخصی شو می نویسن.کچلم کرد سه چهار ساعت از بس رفت و اومد...یه دختری هم دماغش شکسته بود و یه ذره ورم داشت.گفتم الان کاری نمی تونیم بکنیم برین فردا صبح بیاین ENT تا نوبت عمل براتون بذاریم.اینم هی رفت و اومد گفت فردا صبحی ام نه ظهری ام کی نوبتم میشه فردا ساعت چند بیام... دیگه از این نمونه ها فراوون!

یه پیرزنی رو آوردن تو اسکرین،چند سال قبل CVA (سکته مغزی) کرده بود و constipation....حالا گذاشتنش رو تخت و هی هلش میدن تو ادمیت.هر چی میگم نبرش تو! گوش نمیدن که.میگن می خوایم دکتر ببینه! ( احتمالا من برگ چغندر بودم اون وسط) آخرش رفتم جلو در وایسادم که نتونن برن! میگم منم دکترم.اول من باید ببینم اگه اجازه دادم می برینش تو.میدونستم این مریض خطریه اگه رد شه بچه ها خفه م می کنن!

میگم خانوم تا حالا چی کارش می کردین میگن خودمون پلاستیک دست میکردیم تخلیه ش می کردیم.ای بابا خوب الانم همون کار رو می کردین! میگن نه می خوایم یه جوری اساسی درمانش کنین!

خلاصه رفتم تو ادمیت که به دکتر توضیح بدم و بفرستمش بره.به بچه های ادمیت گفتم عزیزان متاسفم یه انما واستون اومد! همه شون جیـــــــــــــــــــغ! گفتم نترسین الان می فرستمش بره.تا اومدم به دکتر بگم که چه جوریاس دیدم تختش اومد تو! دکتر موسوی گفت همینه؟ گفتم بله! گفت TR ش کنین خانوم دکتر! (این دکتر موسوی معروفه که عاشق تی آره.یعنی به بچه ها گیر میده سر این چیزا و منتظره تا یکی کارش رو انجام نده یا ناز کنه که دیگه زمین بچسبه به آسمون و گزارش هم رد می کنه.چند روز پیش به نسرین سر همین مساله گیر داده بود و تقریبا گریه ش انداخته بود) دیدم الان اگه بگم من اسکرینم و وظیفه ی من نیست گوشم کف دستمه.در ضمن دلم برای ادمیتی ها سوخت.دوستای خودم بودن،تازه من در این مورد از بقیه شون با تجربه تر بودم.خلاصه تا دستکش می پوشیدم تو دلم می گفتم: ای دکتر رضااااااا! مگه گیر دستم نیوفتی با اون دعا کردنت! اگه انماش افتاد گردنم می کشمت.آخه تو از کی تا حالا اینقدر مستجاب الدعوه بودی؟

در همین حین کلی با همراه هاش حرف زدم بلکه رضایت بدن برن.گفتم آخه خانوم اینجا اورژانسه! شما باید فردا صبح برین درمانگاه جراحی،اینجا هم همون کار شما رو برای مریضتون می کنن.می گفتن یعنی راه دیگه ای نداره؟ ما می خوایم اساسی درست بشه دیگه اینجوری نباشه! میگم خوب بنده خدا اگه راه اساسی داشت که از همون اولش درستش میکردن نه حالا بعد از چند سال! حالا اگه بخواین ما براتون انجام میدیم ولی،اما،اگه... خلاصه یکیشون راضی شده بود می گفت بریم.اما اون یکی گفت حالا ضرری نداره بذاریم اینا انجام بدن بالاخره تو کارشون وارد ترن

خلاصه رکتومش خدا رو شکر خالی بود و شکمش هم دیستنشن نداشت.منم برای اینکه دکتر موسوی شک نکنه  همونجور دستکش به این دست(کثیفه رو در آوردما!) و لیدوکائین به اون دست رفتم پیش دکتر موسوی گفتم دکتر فکال ایمپکت نداشت،شکمش هم نرمه خودشون هم دیروز تخلیه کردن.اونم یه نگاهی کرد بعد از کمی مکث با لحنی کاملا دستوری گفت: دکتر enema ش کنین ( دکتر رضاااااااا ...)

منم کم نیاوردم خیلی بی تفاوت گفتم چشم دکتر همینجا انجام بدم یا ببرمش تو اسکرین؟! اونم دید من هیچی نگفتم گفت نه شما نه! اینترن وارد جراحی کیه؟ اینترن جراحی رو پیداش کنین بیاد

اینجا من این شکلی بودم  

نه جون من حالا خودم انجام میدادم! دیگه از من اصرار از اون انکار

اینترن وارد هم که رفته بود اعزام و آخرش از خیر انما گذشتن.گرچه اصلا نیازی نبود و فقط به خاطر اذیت کردن ما گفته بود.خلاصه از سرم گذشت!

سومین اکسپایری رو رو صندلی چرخدار آوردن! از اول مرده بود.نمی دونم مردم مرده هاشون رو میارن ما زنده کنیم؟ مثلا یارو نیم ساعته مرده ما باید عین مونگولا ماساژ بدیم و آمبو بزنیم و اپی نفرین تزریق کنیم! واسه این یکی دکتر به بچه ها دونه دونه گفته بود ماساژ بدن و زده بود تو سرشون که خاک بر سرتون با این ماساژ دادن هاتون! "ج" یکی از پسرامون که مریض رو ناز کرده بود و ما تا صبح هی به CPR کردنش می خندیدیم! سمیه اداش رو در میاورد

آخر شب بود که دو تا زن جوون و یه مرد از در اومدن تو.تا اومدن چشمام 4 تا شد.هیشکی واسه عروسیش هم اینقدر آرایش نمی کنه.عجیب هم خوشگل بودن! یه سایه هایی کشیده بودن...بیشتر به نقاشی شبیه بود تا آرایش! یکی شون مثلا قلبش درد گرفته بود ! نمی دونم خواهر شوهری مادر شوهری کسی یه چیزی گفته بود بهش! خلاصه داشت می مرد!  گفتم بخواب رو تخت معاینه ت کنم و دویدم رفتم تو ادمیت گفتم بچه ها الان یه case می فرستم براتون حال کنین! آقای ن دوید که چیه خانوم دکتر؟ چیه خانوم دکتر؟ گفتم نخیر! شما اصلا حق ندارین نگاش کنین.فقط مال دختراس! خلاصه فرستادمش اونور تا بچه ها طریقه ی آرایش کردن رو ازش یاد بگیرن.

بعد هی میگن پسرای پزشکی منحرفن! والا منم اگه الان پسر بودم منحرف می شدم

حالا تو این هیر و ویری کیوان هم SMS زده که این هفته میای کوه؟ منم هر چی غر داشتم براش نوشتم! آخه من داره اینجا پدرم در میاد،از مریضی هم می میرم اینم تازه دلم رو می سوزونه!

دیگه ساعت 12 و نیم نوبت من تموم شد و رفتم پاویون.شام ماهی بود عین لاستیک! آخه ماهی غذائیه که تو بیمارستان بدن؟ اونم اینجوری؟ سرخ کرده! (روزایی که غذای بیمارستان ماهیه بچه های آسمی بخش اطفال دچار acceleration میشن! آخه آشپزخونه زیر بخش اطفاله و بو گند ماهی سرخ کرده همه جا رو برمیداره!) منم که تو خونه مونم ماهی نمی خورم! ظهر هم ناهار نخورده بودم گشنه م بود خوب! یه ذره از سوپش خوردم که اونم اینقدر فلفل داشت که گلوم بدتر شد! تا حالا فارنژیت بودم لارنژیت هم شدم!

بعدش دیدم نمی صرفه بخوابم.گروه بی که هستی نمیشه خوابید چون 12 و نیم میای باز 2 و نیم باید بری.اینجوری خوابیدن بیشتر آدم رو به هم می ریزه.خلاصه حرف زدیم و چایی خوردیم تا دوباره نوبتمون شد.با روشنک با هم رفتیم،اون با آقای ن گروه بی ادمیت بودن.

اون شب شلوغترین شبی بود که من تو اورژانس دیده بودم.ادمیت که داشت می ترکید.وارد هم جا نبود.دیگه وقتی سه تا گاز گرفتگی برامون آوردن نمی دونستیم کجا بخوابونیمشون.

اسکرین سرد بود،در که باز و بسته میشد باد میومد.منم رو به موت! دیگه صدام هم در نمی اومد.رفتم ادمیت نشستم."س خ" ی بیچاره که ward بود تا میومد بشینه صداش می کردن بره CT اسکن.اونم دیگه ماجرایی شده بود واسه خودش.رفتم یه کم قدم بزنم.مائده که تو اورژانس اطفال سرش رو گذاشته بود رو میز رسما خوابیده بود.برعکس ِ این طرف اطفال خیلی خلوت بود.یک کمی هم تو اتاق پانسمان بخیه زدم و داشتم برمی گشتم اسکرین که آقای پرستار داد زد بدو خانوم دکتر یکی اکسپایر شد! حالا من اون وسط می دوم میگم من  ward نیستما! وقتی من رسیدم سوپروایزر فقط اونجا بود.اومد air way بذاره من دهن مریض رو باز کردم،دستم کلی تف تفی شد سوپروایزر دید من جو گیر شده م یه چشمک زد گفت زیاد جوش نزن تمومه! آهان که اینطور پس تشریفاتیه! دیگه دکتر موسوی که اومد وایساد بالا سر من گفت ماساژ بده! حالا من هر چی ماساژ میدم اینا تمومش نمی کنن.داشتم از کت و کول میوفتادم نفسم در نمیومد! به سوپروایزر گفتم هر وقت می بینین بسه بگین من دیگه ندم! گفت بیا شما آمبو بزن! این آمبوهه م لامصب خیلی سفت بود! حالا یارو مرده ها ولی هر کاری می کنیم ECG ش صاف نمیشه! یعنی صاف بودها ولی هر از چند گاهی یه کمپکس واسه خودش میزد! خلاصه دیگه رضایت دادن و خسته نباشین خسته نباشین...! (بامزه ترین قسمت عملیات احیا همین خسته نباشید گفتن هاشه!)  دکتر موسوی از ماساژم ایراد نگرفت! این خودش خیلی بودها!

بعد باز ادمیت بودیم و چند تا ABG بود.من به روشنک گفتم که بگیر یاد بگیری اما خودش داد دست من گفت من می ترسم تو بگیر.بعد یه CVA اومد که آقای ن نتونست ABG ش رو بگیره باز من گرفتم بعد هم با روشنک هر کاری کردن  NG ش نرفت و به من گفتن گذاشتم (روشنک و آقای ن با هم یه مقدارایی عشقولانه هستن هر دوشون هم خیلی بچه های خوبی ان )  

یادتونه یه بار نوشته بودم من از اینکه قبل از انجام یه کار بسم الله بگم یا بالای نوشته م بنویسم بدم میاد؟ اون موقع آذرخش کامنت گذاشته بود که وقتی موقعش برسه که ABG بگیری اون وقت می فهمی بسم الله گفتن یعنی چی! حالا من نه تنها تو دلم ده بار بسم الله میگم! بلند هم میگم! به خود مریض و همراه هاشم میگم بسم الله بگین دکتر کورش هم برام یه بار نوشته بود که این کارها نه تونستنش خیلی افتخاره که بخوای بهش غره بشی نه نتونستنش نشوندهنده ی کمبودیه و من از وقتی این رو عمیقا قبول کرده م خیلی راحت تر شده م.هر بار دیگه میدونم که اگر نشه عیبی نداره،دوباره و سه باره تلاش می کنی! خونسرد که باشی همه کاری میشه!  برای مریض و همراهش هم توضیح میدم و اونها هم قبول می کنن.خییییییییلی خوشحالم از این بابت

خلاصه داشتم اون وسط قدم رو میرفتم که نتیجه ی ABG یه اومد.دادن به دکتر.یهو دیدم دکتر موسوی داره میگه این ABG رو کی گرفته؟ منو میگی! گفتم حتما VBG شده الانه که کله م رو بکنه! با ترس و لرز رفتم جلو گفتم من گفت:NG شم شما گذاشتین؟ گفتم بله گفت: آفرین

باورتون میشه؟!!!!!!!! 

دکتر

موسوی

گفت

آفرین!

اون لحظه فقط تمام تلاشم رو کردم که از ذوقمرگی پس نیوفتم دکتر موسوی اونم بعد از اون همه عصبانیت و ناراحتی بابت 4 تا اکسپایری!

بعدش دیگه جرات کردم بشینم پیشش و ازش سوال بپرسم و اونم با اون لهجه ی بامزه ی یزدیش برام توضیح داد.بعدش کلی حرف زدیم.خیلی دپرس بود! هی گفت عجب شبی بود، 4 تا! بعد از احساس مسوولیت حرف زد و دقت تو انجام کار.گفت یه وقت یه اشتباهی می کنی مثلا یه زنی مادر دو تا بچه از دست میره.تا آخر عمرت گیری.حالا اون هیچ با وجدانت چی کار می کنی؟ خیلی غمگین شده بودم از حرف هاش.میدونستم که خودش سه چهار سال قبل همچین اتفاقی براش افتاده.میگن یه مریض تو اورژانس مرده و 16 میلیون دیه افتاده گردنش.میگن از اون به بعده که بداخلاق شده و اینقدر وسواسی با بیمارها برخورد میکنه.دلم خیلی سوخت!

دیگه کم کم ساعت 5 و ربع شد و من برگشتم پاویون.تلپی افتادم رو تخت.شکمم می گفت قیررررررررر قورررررررررررر ، خوابم برد.نمی دونم چقدر گذشت که از صدای ببو ببوی آمبولانس از خواب پریدم.با خودم گفتم اینم پنجمیش! دوباره بیهوش شدم اما یه خوابهای عجیب غریبی می دیدم.ساعت 7 و نیم بود که سمیه کشیکش تموم شد و برگشت.تا صداش رو شنیدم بیدار شدم.به زور سرم رو آوردم بالا،با یه صدا از ته چاه گفتم آمبولانسیه اکسپایر شد؟ گفت آره شد 5 تا! نان کاردیوژنیک پولمونری ادما! هر چی ساکشن میکردیم آب میومد.من باز تلپی افتادم و خوابم برد.ده دقیقه به هشت به زور از جام پا شدم.سمیه واسه م شیر گرم کرده بود یه ذره گلوم باز شد!

8 رفتم درمانگاه،توی راه اول اون خانوم دیشبیه که قرار بود شوهرش رو بیاره ارتوپدی عین عجل معلق جلوم ظاهر شده که "شما که گفتین امروز مرخصی می نویسن یعنی امروز می نویسن؟" می خواستم بزنم تو سرش! خوب خانوم شما اول مریضت رو ببر اگه ننوشتن بعد بیا خِر من رو بگیر بعد تا اومدم برم تو اتاق اون خانومه که دماغ دخترش شکسته بود آویزونم شده که کی نوبت ما میشه؟؟؟ معععععععع من یه بار میزنم اینا رو می کشم ها! _من چه میدونم خانووووووووم! _آخه ساعت 11 مدرسه داره! _ به من چههههههههههههههه

دکتر شیرانی که اومد گفت تو که هنوز خوب نشدی؟ یه ذره از جریانات دیشب رو براش گفتم.گفت برو خونه من باهات کاری ندارم.گفتم یه دو ساعت می مونم بعد اگه اجازه بدین میرم.اونم معده ش درد میکرد.دیگه دو تایی خوش اخلاااااااق! هر چی مریض اومد یا فرستادیم داخلی یا اعصاب.خداییش چقدر مردم بی ملاحظه دکتر میان.چه تو اورژانس چه تو درمانگاه.حالا این بحثش مفصله بعدا میگم.دیگه ساعت 10 دکتر گفت تو نمی خوای بری؟ پاشو برو خونه تون ببینم!

عزیزم! عاشق خوش اخلاقی و خونسردیش ام

اومدم خونه! افتادم رو تخت،تا شب بی هوش بودم!

 

 

 

 


 
comment نظرات ()