دریای سرخ

Pco2=112
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٥
 

* واقعا درست میگن که آدم تو دوره اینترنی خوب میتونه دیگران رو بشناسه.و من الان بیشتر از هر زمان دیگه ای خودخواهی آدمها رو  به چشم می بینم.گاهی برام باور کردنی نیست که چطور کسی می تونه اینقدر بی شعور باشه! واقعا هیچی دیگه نمیشه اسمش رو گذاشت.خوب نیست آدم از خودش تعریف کنه ولی الان به ارزشهایی که دارم  خیلی بهتر آگاهی دارم و وقتی به دیگران و روابط بینشون نگاه می کنم قدر خودم و دوستهام رو خیلی بیشتر می دونم.خدا رو شکر! راست می گفت که ماها رو خیلی خوب تربیت کرده ن.

از مشکلات بیمارستان و پاویون میشه گذشت،مشکلاتی مثل غذای افتضاح و کمبود تخت! (که یا باید نوبتی بخوابی یا دو نفری رو یه تخت یا شیفتی جاتون رو عوض کنین!) اما اینکه همکلاسی های شش ساله اینجوری به هم هم بپرن و بخوان هم رو پاره کنن! یا واسه هم جلوی اتند و پزشک ارشد و مدیر گروه بزنن...یا توی کشیک به این سنگینی ول کنن برن و خیلی طلبکارانه انتظار داشته باشن جور اونها رو هم بکشی! ... خداییش خیلی رو می خواد! حالا اینا مثالهای خوبشه! بعضی وقتا یه چیزایی می بینی ...بدبختیش هم اینه که نمیشه با اینجور آدمها دهن به دهن شد چون دریغ از یه ذره نجابت! یکی مثل من هم که عمرا بتونه درگیر بشه و جواب بده.دیروز می گفتم اینا خوب از پس همدیگه برمیان،فقط خدا ما رو گیر همچین آدمایی نندازه!

فقط یه چیزی رو میدونم،با این آدمها نباید درگیر شد،باید بی خیال از کنارشون گذشت

با اینحال هنوزم وقتی رفتار بعضیا رو  با مریض ها و همکلاسی ها می بینم قابل هضم نیست برام...آخه  اینهمه نامردی؟!

 

* چون روز بعد کشیک بودم می خواستم زود برم خونه تا به کارهام برسم.از درمانگاه که داشتم می رفتم پاویون گفتم از اورژانس رد بشم.دم ward بودم که دیدم یهو همه دارن بدو بدو می کنن.منم که فوضول! رفتم بالا سر مریض Respiratory Failure.اینترنی هم جز من نبود.پزشک های ارشد هم اومدن و ترتیب کارها رو دادن.منم کمک کردم و سوالام رو ازشون پرسیدم.دکتر هم کارش که تموم شد گفت پس شما دیگه فیکس وایسا بالا سر مریض.منم  با اینکه کشیک نبودم هیچی نگفتم و وایسادم.بیشترش به خاطر این بود که می خواستم ببینم آخرش چی از آب در میاد.چون مشکوک بود به آمبولی ریه و تا حالا PTE ندیده بودم.خلاصه فوضولی کار دستم داد و 3 ساعت فیکس وایسادم و آخرش قبل از اینکه اکو بشه و نتیجه دی-دایمر بیاد مریض رفت ICU

هر کس اومد رد شد گفت باید حواست باشه از این به بعد از درمانگاه که می خوای بری پاویون از اینور رد نشی اما اون سه ساعتی که وایسادم خیلی چیزای خوب یاد گرفتم.اینکه خیلی حواسم باید جمع باشه.اینکه نباید روی مریض زود قضاوت کنم.اینکه یه دختر جوون هم اگه با دیسترس تنفسی اومد و بدون علایم خاص دیگه زودی مارک کانورژن بهش نچسبونم.اینکه اگه صد بار از همراه ها شرح حال پرسیدی و هیچ نکته ای نگفتن ممکنه برای بار صد و یکم بگن "تازه از مشهد برگشته" و 12 ساعت توی اتوبوس...اینکه اگه یکی رو با دیسترس تنفسی خوابوندی و نصف شب آژیته شد زود ننویسی هالوپریدول،دیازپام!!!!! (راست می گفت دکتر ط که اگه یه بار شما آپنه ی دیازپام رو ببینین دیگه هیچوقت نمی دین! )

تازه یاد گرفتم اکسیژن زیاد می تونه یه  ABG واسه مریض بسازه اینجوری:

Po2=70

Pco2=112

!!!!!!!!!!!!!

و اینکه گاهی با قطع اکسیژن حال مریض کلی بهتر میشه!

 

اما یه چیزی که فقط توی اورژانس می بینیم و جالبه اینه که ممکنه وقتی مریض داره از نارسایی تنفسی می میره همراه هاش شاکی بشن و دعوا راه بندازن که چرا اینقدر خون می گیرین ازش! یا چیزای مشابه این که به خاطر نا آگاهیه.اونوقت خیلی قشنگ میشه با یه کم صحبت کردن و ابراز همدردی و توضیح در مورد وضعیت مریض آرومشون کرد.اونقدر که وقتی یکی جدید میاد و می پره بهت که چرا اینجوری چرا اونجوری خودشون ازت حمایت کنن که این خانوم با اینکه کشیک نبوده به خاطر ما وایساده و کلی زحمت کشیده و اینا!

خلاصه که هی خواهره اومد و رفت من رو بغل کرد! هی لپم رو کشید گفت عزیــــــــــزم! اینقدر قربون صدقه م رفتن که من هی قرمز شدم هی خجالت کشیدم


 
comment نظرات ()