دریای سرخ

من از تنهایی نمی ترسم
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥
 

نشسته ایم پشت میز اسکرین.از معدود ساعتهای خلوت اورژانس...دستشو گذاشته زیر چونه شو چشماش انگار به اون دور دورا خیره شده.دلم می خواد بزنم تو سرش! سرمو میذارم رو شونه شو آروم تو گوشش می خونم...وقتیییییییییییییی ای دل به گیسوی پریشون میرسی خودتو نگه دااااار وقتییییییییی ای دل...هی! عاشق شدی رفت دختر! قیافه شو برام کج و کوله می کنه.بعد دوباره دستش میره زیر چونه ش آه می کشه و میگه: دعا کن!

باید اعتراف کنم! درکش نمی کنم! اینو به خودش هم گفته م.اون میگه خوش به حال تو! ولی من فکر میکنم مثل اون بودن خیلی خیلی آسون تره.مثل اون فکر کردن،مثل اون عاشق شدن.من زیادی پیچیده فکر می کنم اونقدر که گاهی حتی خودمم نمی فهممش! شاید برای همینه که هیچوقت عاشق نشده م.دلبسته چرا ولی عاشقی...

 

عشق ِ اینجوری به نظرم بیشتر نیازه.من از نیاز بدم میاد...

 

میگه آخرش کی چی؟

میگم آخرش برای من یا هیچیه یا همه چی...حد وسطی وجود نداره

میگه تنها می مونی...

 

 

 

 

عشق یعنی بخشیدن

و من برای بخشیدن

هنوز اونقدرا قوی نشده م

 

من

برای عاشق شدن

خیلی کوچیکم

 

 

 

 

سرمو میذارم روی شونه شو آروم زمزمه می کنم:وقتییییی ای دل....اشک توی چشمهاش جمع میشه! میگه حالا چی کار کنم؟ میگم هیچی عزیز دلم ،فقط صبر کن

 

 

دلبستگی رو دوست دارم

 وابستگی اما ...

 


 
comment نظرات ()