دریای سرخ

ماه دوم ، اینترن ENT
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ آبان ،۱۳۸٥
 

* ENT رو با دکتر شیرانی برداشتم.سمیه رفت با دکتر افشار.اینترن های ENT و چشم باید کشیک اسکرین بدن.اسکرین سنگین تر از اونیه که فکر می کردم.دیروز تو 24 ساعت فقط یک ساعت خوابیدم.بچه ها دیشب رفتن کرکس،این بار هم نشد برم.عوضش با قیافه ی پست کشیک رفتم با مریم لب رودخونه قدم زدیم،دلم براش تنگ شده بود.دلم برای کوه هم تنگ شده اما ... راضی ام! آخه دلم برای بیمارستان هم تنگ میشه! دلم بیشتر از همه برای بیمارستان تنگ میشه!

 

* گفتم دستمال رو بردار از روش ببینم! آخ آخ کی اینجوری کرده؟  گفت خودم!صورتش آروم بود.لبخند میزد! دستمال رو که برداشت دو سه تا مریضی که پشت سرش تو صف بودن حالشون بد شد! 

ساعدش رو از بالا تا پایین بیشتر از 30 سانت با چاقو عمیق قاچ داده بود اونقدر که عضله از هم باز شده بود.

گفتم خودت؟ نگهبان پشت سرش اومد که خانوم دکتر این سابقه داره هر دفعه همین جوری می کنه.گفتم شما میشناسینش؟ گفت آره پسرمه...

آستین هاش رو زدم بالا.پر بود از جای زخم های قدیمی و جدید... شاید بیشتر از از صد تا رو هر دست.جای بخیه های بدشکلی که هنوز جوش نخورده بود روی بازوش،سینه و شکمش پر از خط خطی، جای بخیه جای بخیه...هر دو تا گوشش رو بریده بود،گردنش دور تا دور جای زخم...زخم های عمیق!

با چی بریدی اینا رو؟ با چاقو...

اشاره کردم به زخم ساعدش.گفتم: اینو کی زدی؟ گفت:  دیشب. گفتم: از دیشب تا حالا؟ گفت: بابام وقت نداشت...

 

باباش می خندید و می گفت این کارشه! گفتم چرا؟ مشکل داره؟ مشکل داره!

چند سالته؟ بیست و یک سال.چند ساله مریضی؟ پنج شیش سال.

دکتر می برینش؟ آره! اسم مریضیش چیه آقا؟ ....ممممممم...نمی دونی چشه؟ مریضه دیگه!

کی اینجوری میشی که خودت رو میزنی؟ هر وقت قرص هام تموم میشه! اِ چرا زود قرص نمیگیری؟ بابام میگه حالا وقت ندارم!

میگم: چرا زود زود دکتر نمی بریش؟ ای خانوم دکتر! این همین جوریه دیگه! آخرشم خودش رو می کشه (می خنده و اینا رو میگه) خوب ببرش دکتر! مواظبش باش! می برم بعضی وقتا! میبرمش فارابی می بندنش به تخت که خودشو نزنه

توی خونه چرا مواظب نیستین؟ چاقو نذارین دم دستش! میره خودش برمیداره!!! نذارین خوب! میره تو کوچه تیغ می خره! پول ندین بهش! ...ممممممم...این همین جوریه دیگه!

 

 

ارتوپد میگه: این که دوباره خودشو زده! ببرین ساده سوچورش کنین.کانتینیوس هم بزنین طوری نیست.

میدوم دنبال محبوبه و سمیه.به محبوبه میگم اینترن روان بدو بیا!...میریم تو اتاق پانسمان.محبوبه باهاش حرف میزنه.اون جواب میده و لبخند میزنه.محبوبه میگه کرایتریای اسکیزو رو پر می کنه.باباش  با ذوق و شوق از خودزنی هاش تعریف می کنه! اونم زیر زیرکی نگاه می کنه... چقدر بچه س! چقدر ظریفه و آسیب پذیر...

نگاهش اینقــــــــــــــــــدر معصومه که...

 

میگم سمیه من می خوام گریه کنم.دستاش حلقه میشه دور شونه م...

 

میگم:کسی بات حرف میزنه، میگه این کار رو بکنی؟ میگه:من از مردن نمی ترسم...

 

چرا آخه مواظبش نیستن؟

 

میرم با باباش حرف میزنم.خیلی باهاش حرف میزنم.میگه همه کارهاش رو کردم که بذارمش بهزیستی،روز آخر گریه کرد گفت به خدا دیگه نمی کنم منو نبرین.میگم آخه شما باید مواظبش باشین.بچه تونه! ...خیلی باهاش حرف میزنم اما ...

 

دو ساعت بعد رفتم یه سری به ادمیت بزنم.صدام کرد.گفتم تو که هنوز اینجایی! گفت درد می کنه! گفتم دستت؟ گفت همه جام.

رفتم استیشن یه مسکن بردارم.پرستاره گفت این مسکن نمی خواد! نزنین بهش فکر میکنه درد نداره بازم خودشو اینجوری می کنه.گفتم مریضه! دست خودش که نیست،گناه داره!

گفتم اونوری شو آمپول بزنم خوب بشی.گفت وای یواش بزنین ها! مگه از آمپول میترسی؟ آره! گفتم من یواش میزنم...دلم می خواست بغلش کنم،دلم می خواست سفت بگیرمش نذارم بره،دلم می خواست بگم نترس،از هیچی نترس...دلم می خواست نذارم پسر هیشکی باشه جز خودم...گفتم درد اومد؟ گفت نه! گفتم دیدی؟ من به هر کی آمپول بزنم زود خوب میشه! گفت خوب میشم!

 

هیچوقت روانپزشک نمیشم


 
comment نظرات ()