دریای سرخ

هنوز داخلی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٥
 

* این استادی که این ماه باهاشیم خیلی خوبه،البته برای ما خوبه نه برای مریضا! همه چیز کاملا دست خودمونه.معاینه می کنیم، آزمایش می فرستیم،از خودمون تشخیص در می کنیم، اُردر میذاریم،درمان می کنیم! آقای دکتر هم صبح به صبح میاد پای اُردرهای ما رو مهر می کنه و میره! ما واسه خودمون دارو میدیم،دوز انسولین رو بالا پایین می کنیم،کورتن میدیم،taper می کنیم.دکتر اگه خیلی حال داشته باشه می پرسه امروز چی دادی به مریض؟ میگیم فلان و فلان! میگه خوب اگه به نظرت درسته بده ببینیم نتیجه ش چی میشه

اینجوریه که ما نتیجه ی درمانهامون رو مستقیما روی بیماران عزیز می بینیم و انگیزه می گیریم بریم کتاب بخونیم! برای همین هم هست که ما از بهتر شدن مریض هامون خیلی ذوق می کنیم.

 

* پریروز کلی دپرس شدم   تخت 4 ام COPDیه.یه خانوم 58 ساله ی سفید و چاق ِ لُر! اینقدر غر میزنه،غر میزنه،غر میزنه...همه ش نشسته روی تخت یا پرتقال می خوره یا غر میزنه! همه جاش هم درد می کنه! ABG ی روز قبلش خیلی آنرمال بود.مجددا براش نوشتم و تا اومدم بگیرم باز غرغرهاش شروع شد! هی وول خورد هی غر زد! نتونستم بگیرم خیلی اعصابم خرد شد.تا حالا نشده بود نتونم بگیرم.اومدم اون یکی دستش رو امتحان کنم باز غر زد.دیگه عصبانی شدم سوزن رو پرت کردم تو سطل گفتم اصلا ازت نمی گیرم و گذاشتم رفتم!

دیروز که رفتم سراغش کلی سعی کرد دلم رو به دست بیاره! گفت: دیروز چرا غیظ کردی خانوم دکتر؟! گفتم: از بس غر زدی! ببین من که نمی خوام اذیتت کنم.به خاطر خودته این کارا.نگاه کن هی اکسیژن خونت داره میاد پایین...

اونم شروع کرد به معذرت خواهی! دیروزش بعد از اینکه من رفته بودم پرستاره اومده بود پدر رگش رو در آورده بود و آخرش هم فکر کنم VBG گرفته بود که Po2 ش 29 بود! همه ی دستش هم سیاه شده بود.

گفتم یادته اون روز که خودم ازت گرفتم اصلا دردت نیومد؟ گفت آره راست میگی و باز شروع کرد به پاچه خواری!

من گفتم به هر حال دیروزم چون راضی نبودی نشد ،من هم دیگه برات نمی نویسم که فکر نکنی من می خوام اذیتت کنم!

دیگه اون هی می گفت بنویس من می گفتم نع!

آخرش هم ننوشتم که تنبیه بشه! حالا اگه دختر خوبی باشه فردا براش دوباره می نویسم

 

اما راستش اون روز خیلی اذیت شدم از عذاب وجدان،کلی هم بهم برخورد! هی جلو چشمم میدیدم که سوزن رو دارم فرو می کنم  و می چرخونم ولی خون نمیاد تو سرنگ! خیـــــــــــــلی دپرس شدم تازه می فهمم که میگن استرس رشته های جراحی زیاده یعنی چی


 
comment نظرات ()