دریای سرخ

شب های اورژانس
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ مهر ،۱۳۸٥
 

* باید کم کم به فکر پایان نامه باشم اما هیچ گونه ایده ای درباره ش ندارم! حتی نمی دونم چه بخشی بردارم.بعضی استادها هستن که دوستشون دارم اما رشته شون رشته ی مورد علاقه م نیست.دکتر هاشمی ِ روان و دکتر طباطبایی ِ اعصاب...از اینا گذشته اصلا حوصله ی تحقیق محقیق ندارم! خیلی کار بی مزه ایه! اگه یه آدم مهربون پایان نامه ی من رو می نوشت من همه ی کشیک هاش رو جاش وایمیسادم!

 

 

* پزشکی گاهی خیلی زشت میشه من از داخلی بدم میاد! اصلا انگار بی سواد بودن ذات این رشته س.حق هم دارن بیچاره ها رشته ی گسترده ایه ولی نه دیگه اینقدر که...حاضر نیستم حتی نعشمم ببرن پیش دکتر ع. مریض رو پای خودش میاد،تو کما مرخصش می کنن! این از این طرفش از اونور هم برای اینکه یه اینترنیست خوب باشی(جزو اون نادر خوباش) باید خیلی ظرفیتت بالا باشه و عین چی هم درس بخونی!

 

خلاصه که آب من و داخلی با هم تو یه جوب نمیره نمیـــــــره نمیـــــــــــــــره

*شاه.اونروز که اُردرم رو بردم مهر بزنه بهم گفت خانوم دکتر آخه این چه طرز نوشتنه؟! یعنی چی اینقدر خوشخط مینویسی با آب و تاب! دکتر باید قلمش رو که میذاره رو کاغذ دیگه تا آخر برنداره!

 

راست میگه! خط خودش رو هیچ احدالناسی نمی تونه بخونه! حالا قرار شده یادمون بده!

یا یه بار دیگه یه پیرزن تصادفی رو آورده بودن شکمش خیلی گنده بود! حالا اون وسط شاه داره مانور لئوپارد رو روی شکم این یارو انجام میده

 

موقع افطار و سحر که میشه همه مون رو میفرسته بریم.میگه برین! برین من هستم! من هم هر وقت کشیک ادمیتم اگه اون باشه خیالم راحته که هست

 

* من عااااااااااااشق محیط شلوغ و پر کار اورژانسم.آدم حس میکنه اینجا زنده س! نه مثل بخش داخلی که همه توش رو به موت ان و کار زیادی هم از کسی برنمیاد.نه برمیاد و نه کسی زیاد به خودش زحمت میده که بر بیاد!

 

 

* من عاااااااااااشق شب های اورژانسم،وقتی توی راهرو راه میری و انگار هیچکی غیر از تو اونجا نیست. من عاااااااااااشق شب های اورژانسم، وقتی کنار هم نشسته ایم پشت میز ادمیت و به زور چشم هامون رو باز نگه میداریم. من عاااااااااااشق شب های اورژانسم...

 

* پزشکی گاهی هم خیلی قشنگ میشه،حتی بیشتر از اونکه فکر میکردی!

 

 

 

 


 
comment نظرات ()