دریای سرخ

ماه اول ، اینترن داخلی
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥
 

دیروز رفتیم گروه بندی.امروز رو هم فرجه دادن و از فردا کارمون شروع میشه.انتخاب گروه به ترتیب نمره ی امتحان بود.سمیه جونم جزء سه نفر اول شده خیلی خوشحالم براش واقعا حقش بود اما چه پدری از من در آورد روز امتحان! از سر جلسه که اومدیم بیرون دپرس شده بود می گفت من می افتم! هر چی بهش میگم بابا تو که نمی افتی! من هم عجله داشتم، عصرش مسافر بودم اما مجبورم کرد تا خونه رو پیاده بریم و تو راه سوالها رو چک کنیم امیدوارم توی حساب کتاب های بعدی هم بالا بمونه و استریت بشه

برام گروه خیلی مهم نبود،هم گروهی ها مهم تر بودن.فقط دلم می خواست عیدم سبک باشه که بتونم مسافرت برم.بیشتر گروهها هم عیدشون اطفال بود.حساب کردیم اول گروه 4 بعد هم 12 اگه بریم خوبه.محبوبه هم به خاطر اینکه بچه شو شیر میده می خواست برنامه ش اول کار سبک باشه.اما بیشتر از همه دلمون می خواست با هم باشیم.سمیه گروه 4 رو انتخاب کرد و قلب من همینجور تالاپ تالاپ تالاپ کرد تا نوبتم برسه! من هم رفتم گروه 4 ولی تا بیاد نوبت محبوبه و فرشته بشه گروهمون پر شد اون دو تا هم با هم رفتن گروه 16 که برای محبوبه هم خوب بود.بالاخره بعد از 6 سال جدا شدیم.گروه محبوبه اینا خوب از آب در اومد مال ما هم بد نیست.گروه 5 نفره، من و سمیه و سه تا از پسرهایی که خیلی ارتباطمون کم بوده تا حالا باهاشون،از بس اینجوری ان ==>

شروعمون با داخلیه بخش آخرمون هم قلب عید هم میریم روان که کشیک هاش کمه اما سنگین ترین مینوره.حالا تا ببینیم عملا چی میشه.کم کم شمارش معکوس شروع میشه تا این 17 ماه آخر بگذره.من الان اصلا احساس سال بالا بودگی ندارم از بس از اینترنی می ترسم احساس می کنم یه کلاس اولی ام که هیچی بلد نیست و کلی مسوولیت انداخته ن رو دوشش...اما کلاس اولی بودن علیرغم همه ی استرسش یه ذوق خاصی هم داره...دیگه کلمه ی دکتر رسما اومد پشت اسممون،با این مهری که توی جیبمه و اتیکتی که چسبیده روی سینه م...یه روز چقدر رویا بود برام! همه ی آرزوها همینجورن ها! میدوی میدوی میدوی اما بهش که میرسی انگار هیچ حس خاصی نداری، از بسکه راه هست هنوز جلوت که باید بری.

 

چند روز آخر تابستون رو هم باز تهران بودم.ایندفعه خانوادگی رفته بودیم به دعوت یه دوست خیلی خیلی خوب. من عاشق این خانواده ام دوستان خانوادگی ان از اون موقعا که من هنوز به دنیا نیومده بودم.از همون دوران زندگی کردن توی غربت یه شهر کوچیک...از اون وقتی که غزاله 3 سالش بود و من تازه به دنیا اومدم...بعد ما برگشتیم اصفهان و اونام تهران،گرچه اینهمه دور بوده ایم از هم ولی هنوز خیلی نزدیکیم.باباشون مثل پدره برام،اصلا اسم من رو هم اون انتخاب کرده و اسم دخترش رو هم که چند ماه از من کوچیکتره همین گذاشته،من یه همنام دارم توی خانواده ی اونا که خیلی هم دوستش دارم...اصلا همه شون رو دوست دارم.خانواده ی عاقل،فهمیده،تحصیل کرده،با اخلاق،با احساس...همه ی اون خصوصیاتی که یه دوست ایده آل باید داشته باشه.آدمهایی که میشه باهاش خندید و گریه کرد.آدمهای قابل اعتماد! این روزها آدم قابل اعتماد کم پیدا میشه.آدمهایی که هم دوستت داشته باشن هم خیرخواهت باشن هم اینقدر عقل و درایت داشته باشن که خیرت رو بدونن و هم توانایی کمک کردن بهت داشته باشن و هم اینقدر از جون و دل برات مایه بذارن...چقدر همچین آدمهایی کمن و چقدر من به داشتن چنین دوستهایی افتخار می کنم،قدرشون رو میدونم و لطف هاشون هیچوقت فراموشم نمیشه

 

شماره تلفن بچه ها رو برده بودم که زنگ بزنم و یه قرارهایی بذاریم ولی اصلا وقت نشد.حتی می خواستم شهر کتاب و تئاتر برم که اونم نشد.عوضش رفتیم پارک سِد اصغر! چند تا آدم گنده تاب و سرسره و الاکلنگ سوار شدیم و بستنی کاله بی قاشق خوردیم هی از این سرسره فرفری ها سوار شدیم و به تعادل رسیدیم

یادش به خیر چه روز بدی بود! اون روزی که رتبه های کنکورمون رو میدادن اونها خونه ی ما بودن.من و همنام جونم رتبه هامون مثل هم شده بود،خیلی بدتر از اونی که فکر می کردیم! چقــــــــــــــدر دوتایی زر زر گریه کردیم اون روز احساس میکردیم دیگه آخر دنیاست! هیچ تصوری از اینکه 6 سال بعد اینقدر راضی باشیم نداشتیم.با همون رتبه های گند! هم من به اونی که می خواستم رسیدم هم اون شد مهندس برق،تازه امسال هم فوق قبول شده و من به اندازه ی خودش خوشحالم.دو ماه پیش هم ازدواج کرد،چقدر شوهرش گله! اولین بار بود که با دیدن یه زن و شوهر احساس کردم زندگی بعد از ازدواج هم میتونه قشنگ باشه! اونهم خیـــــــلی قشنگ...اون عزیزترین و خوشگلترین و مهربونترین و گلترین همنام من در دنیاست...مطمئنم خوشبخت ترینشون هم میشه


 
comment نظرات ()