دریای سرخ

قله ی سفید
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥
 

شب رو اصلا خوب نخوابیدم! گرم بود! از وقتی این کیسه خوابه رو خریده م شبها از گرما خوابم نمیبره! قبلش از سرما خوابم نمی برد اول شب سرده میرم توش بعد هی کم کم زیپش رو باز می کنم بعد کم کم میام بیرون دیگه تا من بیام به دمای ایده آل برسم صبح شده! صبح هم مژگان خیلی زود بیدار شد.اونم که بیدار باشه و وول بخوره که من خوابم نمی بره.خیلی خوابم میومد اما پا شدم.مژگان داشت وسایل رو جمع و جور می کرد که یه کمپوت آناناس پیدا کرد! همچین چشم هامون برق برق زد...! عقده ای شده بود روی دلمون قضیه ی دیشب! نشستیم کمپوته رو تا ته خوردیم اصلا هم عذاب وجدان نگرفتیم،البته حالا دروغ نگفته باشم نصفشم دادیم به کیوان دیگه همه کم کم داشتن بیدار میشدن،من یه چایی گرفتم که بخورم و نفهمیدم چی شد که خوابم برد.نیم ساعت خوابیدم،بعد از دو روز دیگه واقعا خوابیدم بعد پا شدیم رفتیم پایین،یه جایی که هم درخت بود و سایه،هم یه جوی آب از وسطش می گذشت،دسته جمعی نشستیم صبحانه خوردیم و باز اتوبوس

رای گیری کردن و بیشتر بچه ها گفتن بریم محلات ناهار بخوریم (نشون به اون نشون که 8 شب ناهارشون رو خورده بودن!).ولی ما باید تهران پیاده می شدیم.خداحافظی کردیم و سه تایی پیاده شدیم.اول قرار بود من و داداشم بریم خونه ی خاله مون ولی افشین گفت بریم خوابگاه که بعد قرار گذاشتن هامون دردسر نشه.زنگ زدیم به مریم که بیاد دنبالم و رفتیم میدون ولی عصر.مریم هم اومد.اون دو تا رفتن خوابگاه پسرها و ما هم رفتیم خوابگاه دخترها.

خوابگاه محیط عجیبی داشت،یه جوری بود،یه جور بدی! اصلا شبیه خونه نبود،احساس امنیت نداشتم توش،اونجا آدم انگار حریم خصوصی نداره.من از تنهایی تو خونه موندن بدم نمیاد،اصلا هم نمی ترسم،اما از اینکه فکر کنم هر کسی هر زمانی می تونه بیاد توی اتاقی که من توش خوابیده م بدم میاد.درس که اصلا فکر نمی کنم بشه خوند.خوب یه خوبی هایی هم داره،برای یه مدت محدود خیلی چیزا به آدم یاد میده ولی طولانی...فکر می کنم اذیت کننده س.محیطش رو دوست نداشتم.

اما مریم،خیلی گله! دوستش دارم.من با آدمهای زیادی از مدل های مختلف دوست بوده م،ولی مریم یه مدل تازه س برام،یه آدم خاص.خیلی حرف زدیم،من وقتی از حرف زدن با یکی لذت می برم بیشتر نگاهش می کنم،بیشتر دلم می خواد بشنوم،من اصولا زیاد حرف نمی زنم بیشتر تشنه ی شنیدنم.حرف های مریم برام جالب بود.نه که حرفهای جدیدی باشه،همون چیزهایی بود که منم خیلی وقت ها بهش فکر می کنم،ولی شنیدنش از زبان اون برام دلچسب بود.حس می کردم می شناسمش،خوشم میومد که اینقدر راحت در مورد چیزایی که از ذهنش می گذره حرف میزنه.فقط کافی بود من یه نخ بدم تا بدونه من هم یه چیزایی حالیمه! جالب بود اون یه چیزی می گفت و تا وسط هاش میرفت و من ادامه ش می دادم.در مورد هر چیزی که حرف میزد منم یه تجربه ای توش داشتم.خیلی جالب بود اینهمه تجربه ی مشترک از دو تا آدم به ظاهر اینقدر متفاوت،اینهمه علاقه ی مشترک،اینهمه آرزوی مشترک...آهنگ مورد علاقه ش رو گذاشت که خواننده رو نمی شناخت گفتم اینکه era ست! یه فیلم تعریف کرد که اسمش رو یادش نبود،گفتم ادیسه س! کتابهایی رو که دوست داشت خونده بودم،گفت دلم می خواد یه دوچرخه بخرم برم دور ایران،من از پوپه آ مهدوی گفتم که دور دنیا رو گشته بود...کلی ذوق کرد! گفت فکر نمی کردم تو اینجوری باشی.ولی نمی دونم چرا برای من عجیب نبود،آخه دیگه خیلی چیزها برام عجیب نیست،نه برام عجیبه که تمام دور و بری هام علایقم رو نفهمن و حتی مسخره م کنن نه برام عجیبه که یکی بیاد صاف دست بذاره رو اونی که ته دلمه.همونقدر که به کوچیکی دنیا ایمان دارم به نزدیکی قلبها ایمان دارم...گفتم می دونی فکر می کنم دنیا پره از پولک های ریز،من یه پولک نقره ای ام...نمی دونم فهمید یا نه...این توی ذهنم عین یه نقاشیه،انگار وقتی خدا دنیا رو آفرید دست کرد توی چند تا سبد پر از پولک های رنگ و وارنگ،از هر سبد یه رنگی در آورد و پاشیدشون رو زمین...پولک ها قاطی شدن،اما به نظر من هنوز یه برقی مثل یه نخ پولک های همرنگ رو به سمت هم می کشه.وقتی مریم حرف میزد و من فقط نگاهش می کردم دلم می خواست بغلش کنم،بهش بگم مریم چقدر برق میزنی،یه برق نقره ایِ قشنگ...به نظر من اون چیزی که آدمها رو به هم نزدیک می کنه یا از هم دور طرز نگاهشونه به دنیا و خواسته هاشون،راهها فرق می کنه،مدلها فرق می کنه،مریم یه مدل تازه س برام،اما با همه ی تفاوتها نزدیکیش رو حس می کنم.وقتی ازم پرسید من چه جوری ام گفتم تو خیلی دختری! مریم یه چیزی داره که من خیلی دوست دارم.یه دخترانگی ناب که تو هیشکی ندیده بودم.یه لطافتی که لوسی توش نیست،جذابیتی که عشوه گری نداره،سادگی ای که حماقت قاطیش نیست،یه دخترانگی عمیق با روحیه ای قدرتمند...بیشتر دخترایی که من می شناسم و خیلی ادای دختر بودن در میارن شِق ِ دوم این تفسیرن،لوس و ننر و احمق و افاده ای،آدمهای ظاهر بینی که خودشون هم فقط ظاهر دارن،آدمهای رو،آدمهای ضعیف...همیشه از محیط های خیلی دخترونه فراری ام،اما این یکی برام شدیدا دوست داشتنی و جذابه! دوستش دارم

چقدر راحت من رو به حریم خصوصیش راه داد،چقدر قشنگ در مورد خواسته هاش حرف زد و این یعنی یه تفاوت خیلی بزرگ بین من و اون! من نمی تونم! من اهل تفسیر نیستم،نگاه می کنم،یا جذب میشم یا میگذرم.اون حتی من رو خیلی دقیق تفسیر کرد و اون سرمایی که همیشه توی عمق رابطه هام هست...هیچ کس تا حالا اینقدر دقیق نگام نکرده بود! اون فاصله ای که من رو از بیرون جدا می کنه...میدونی همیشه نگرانم از اینکه طرف مقابلم از این فاصله ناراحت بشه،اما نبودش خودم رو اذیت می کنه.حالا مریم این سرما رو کشف کرده بود ولی می گفت که اذیتش نمی کنه! می گفت تو رو دوست دارم چون با وجود همین سرما هم تو خود ِ خودتی! چقدر خوبه که یکی تو رو بشناسه و همونجور که هستی بپذیرتت...اوه! چه شب به یاد موندنی ای بود!

اینقدر حرف زدیم که ساعت شد نه و نیم.یهو یادمون افتاد که یه چیزی به اسم شام هم وجود داره،چی؟ ماکارونی! هی مواظب غذا بودیم بلایی سرش نیاد.یه بار اومدیم تو اتاق و مریم دوباره رفت آشپرخونه چند دقیقه گذشت رفتم دنبالش دیدم تمام راهرو رو دود گرفته! ماکارونی مون جزغاله شد اونم دو بار! سر سفره مریم با حسرت به ته دیگ های سوخته شده نگاه می کرد و می گفت:الان افشین یه ماکارونی ای پخته! من می دونم داداشم دست پختش خیلی خوبه!

_ پس من از این به بعد میرم خوابگاه پسرا

 

صبح دیر بیدار شدم،داداشم زنگ زد که کلید سوالای پره رو برام بخونه از رو اینترنت.جونمو در آورد تا این دویست تا سوال رو جواب بده.نمره م خوب شد! حالا من شیرینی از کجا بیارم رو قله بدم به اینا؟!

زود ناهارمون رو خوردیم و وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم.با اون کوله ها و بار و بندیل واقعا اتوبوس سوار شدن دیگه آخرش بود   تهران، نصف زندگی آدم توی راه می گذره،نزدیک دو ساعت توی راه بودیم از مرکز شهر تا شمال! تهران برای کسی خوبه که خونه ش اون بالا باشه،کارش هم همون بالا باشه،ماشین آخرین مدل هم داشته باشه با اون پایینا هم کاری نداشته باشه وگرنه دیوونه میشی!

رفتیم تا جایی که با پسرها قرار داشتیم،همون نزدیک خوابگاهشون که مریم هم همونجا کار داشت.اون رفت دنبال کارش و من موندم و دو تا موجود پلید حالا اینا قبلش یه سری تصمیماتی گرفته بودن که بریم ریزان و بعد دوباره تصمیماتشون عوض شده بود و رسیده بودن به اینکه توچال یا کلکچال! حالا منکه برام فرقی نمی کرد هر جا اینا می رفتن منم میرفتم ولی اینا شدیدا اصرار داشتن که من هم نظر بدم،حالا وقتی من نظر ندارم چی بگم؟ هی گفتیم توچال؟ نه! کلکچال! نه توچال! اما اینا نه که خودشون خیلی تنبل ان آخرش گفتن بریم کلکچال! بعد رفتیم توی یه پارک خوشگلی نشستیم تا مریم کارش تموم بشه و بیاد.

بالاخره دانشگاه شهید بهشتی رو هم دیدم،چه جای خوشگلیه!

خلاصه ولو شدیم کف پارک.خیلی طول کشید تا مریم بیاد.همونجا لباس هامون رو عوض کردیم و افشین وسایل اضافه رو برد گذاشت خوابگاه و برگشت.وقتی رسیدیم پارک جمشیدیه هوا حسابی تاریک شده بود.نشستیم و همینجور که دو تا بچه گربه ی فسقلی و مادرشون لای دست و پامون می لولیدن ساندویچ هامون رو خوردیم که ای کاش نخورده بودیم! کاش از خودم نیکوکاری در وکرده بودم ساندویچه رو داده بودم گربه ها بخورن! اون موقع گشنه م بود نفهمیدم بعد که ساندویچه مونده بود تو حلقم و هر از چندگاهی می خواست بیاد تو دهنم فهمیدم

افشین کوله ی من رو برداشت و منم کوله ی اون رو.چه کیفی داشت انگار هیچی رو پشتت نیست! قول میدم دیگه پشت سر اون کوله هه حرف نزنم به شرطی که همیشه خودم ببرمش

 

یه جاده بود و شیب و درخت هایی که سرهاشون بهم رسیده بود،توی تاریکی شب...صدای پارس سگ میومد،حالم داشت از بوی کالباس و صدای باتوم هام بهم می خورد،دلم سکوت می خواست،خوابم میومد،اصلا حس صعود نبود.حالا حتما باید بریم رو قله بخوابیم؟ _آره! همونجا وسط جاده خاکی ولو شدم رو زمین! من می خوام بخوابم _پاشو بینم _من نمیام قله! می خوام همینجا بخوابم!

 عجب مسخره بازی ای در آورده بودیم! خوبه مریم هم بود که هم پای من غر بزنه وگرنه من که تنهایی حریف اون دو تا نمی شدم نمی دونم چرا ولی واقعا حالم بد بود،حالم از دست خودم بد بود! اصلا راهی نیومده بودیم! نه خسته بودم،نه حتی خوابم میومد،نه هیچی،از اینکه هیچیم نبود و باز اینجوری بودم حالم از خودم بهم می خورد...بیچاره ها افشین و داداشم! کلی نازمون رو کشیدن و قول دادن اردوگاه بذارن نیم ساعت بخوابیم تا راضی شدم راه بیام! مطمئن بودم اونجا که برسم دیگه از جام تکون نمی خورم

اردوگاه بامزه ای بود.یه عالمه میز و نیمکت داشت.رفتم خوابیدم روی یکی از نیمکتها ولی سرد بود! افشین زیرانداز پهن کرد زمین،من و مریم رفتیم روش هم رو بغل کردیم خوابیدیم (از تصور این صحنه خیلی خنده م میگیره! خداییش چطوری ما رو تحمل می کردن اون موقع؟! )

یخ کرده بودم،صورتم رو چسبونده بودم به صورت مریم که داغ بود،یه لحظه خوابم برد،فقط یه لحظه و وقتی داد زدن که پاشین بریم از این رو به اون رو شدم! حالم خوب شد،حالا دلم می خواست برم تا اون بالای بالای بالا!

از یه سری پله رفتیم بالا و افتادیم تو راه پاکوب.کوه مثل تپه های کوتاه و بلند دورمون رو گرفته بود،آسمونِ شب سیاه بود و ماه روشنِ روشن...تهران از بالا،بزرگ،با اونهمه چراغ زردِ ریز ریز خیلی زیبا بود.من رو فرستاده بود جلو،با فاصله حرکت می کردیم،برای من تجربه ی جدیدی بود،صدای زنگوله ی گوسفندایی که توی تاریکی نمیدیدمشون،رفتن بدون اینکه پا جای پای کسی بگذاری...حس طراوت می کردم،دلم می خواست عمیـــــــــــــــق نفس بکشم

یه قله ی سفید از روبه رو پیدا شد که گفتن اونه کلکچال.تا اونجا که خیلی راهه! هر چی هم که میرفتیم بهش نزدیک نمی شدیم.دلم می خواست برم قله ولی میدونستم تا اونجا نمیرسیم امشب.گفتن یک ساعت دیگه میریم و هر جا رسیدیم می خوابیم.من نمی خواستم! می خواستم برم قله ولی خسته بودم.از فکر اینکه قله نمیریم حالم گرفته شد.دیگه انگیزه نداشتم.عجیب بود! تا کلکچال نباید اینقدر راه باشه! میدونستم این دو تا دارن یه بلایی سرمون میارن.اون خنده های بدجنسانه ی تابلوی اعصاب خورد کن داداشم که آخرش بود.بی مزه ی لوس!

حالم گرفته شد! وقتی قراره نرسیم قله چه فرقی داره! همینجا بمونیم _حالا تو بیا!

_ خیلی بدین که یه نقشه ای کشیدین!

_ کدوم نقشه؟

یه تپه ی سیاه رو رفتیم بالا،داشتم واسه خودم تخمین میزدم که چقدر راهه تا قله سفیده سه ساعتی باید باشه!

_ هه هه هه رسیدیم! اینجا قله س!

دیدین؟ می دونستم!

_ میگم قله س! چرا هنوز داری میری؟

_ نمی خوام! من می خوام برم اونجا

به قله سفیده اشاره کردم

_ خنگه اونجا توچاله!

واقعا دلم می خواست برم! قله اونجا بود نه اینجا! اونجا که همه ی مسیر بهش چشم دوخته بودم! اونجا که اینقدر تو دلم باهاش حرف زده بودم!همونجا که منتظر بود تا من برسم...

فکر کردن از دستشون عصبانی ام.ولی عصبانی نبودم،ناراحت هم نبودم،احساس گول به سر مالیده شدگی هم مهم نبود،حسرت قله سفیده روی دلم مونده بود!

گفتم حس قله رو ازم گرفتین،همین!

کوله ها رو گذاشتیم زمین،چادر زدیم،سوپ پختیم،سوپش داغ بود،ما یخ زدیم

هنوز سوپ رو تا ته نخورده بودیم که همونجوری رو همدیگه خوابمون برد! عین دومینو نفهمیدیم چقدر خوابیدیم.یهو از پا درد بیدار شدم دیدم نخیر اینا خوابن! بابا پاشین درست عین آدم بخوابیم.حالا مگه بیدار می شدن! دیگه به زور پا شدن و کیسه خواب ها رو آوردیم.داشتم می لرزیدم! گفتم این دو تا بیچاره امشب بیرون یخ میزنن با اون کیسه خواب هاشون! رفته بودم تو کیسه خواب داشتم بالا سرم رو می بستم.گفتم مریم این دو تا یخ میزنن! مریم خواب بود! گفتم بیاین تو چادر همه مون یه جوری جا میشیم ها! نفهمیدم چی جواب دادن.اصلا جواب دادن؟ آخه من هم خوابم برد...

 

صبح از گرما بیدار شدم.آفتابش داغ بود.یه زنبور هم گیر کرده بود لای پوش چادر هی وز وز میکرد.

بلند شدیم صبحانه خوردیم.حتی اون ها هم که بیرون بودن برای طلوع خورشید خواب مونده بودن.قرار بود صبح اگه حالش رو داشتیم خط الراسی توچال رو بریم ولی آب نداشتیم گفتن بهتره برگردیم.جمع کردیم،چند تا عکس گرفتیم و راه افتادیم.

 

 این عکسه رو خیلی دوست دارم

 

من و مریم جلوتر رفتیم و از یه جاهایی سر در آوردیم واقعا من دلم می خواد یه برنامه سرپرست بشم ببینم از یه تیم سی نفره چند تا رو می تونم زنده برگردونم

برگشتنه تند میومدیم و حرف میزدیم.مسیر،همون مسیری که دیشب ازش بالا اومدیم...همه چیز وقتی نور بتابه عوض میشه،نه میشه گفت بهتر،نه بدتر،فقط یه جور دیگه میشه

افشین که در مورد اون شب گفت که حالش بد بود خیالم راحت شد.چه خوب که حسمون رو درک کرده بود.منم برام همین مهم بود و اونکه گفتم:اگر آدم بدونه که برای دیگران مهمه شاید حس بهتری پیدا کنه.

 

اردوگاه با دیشبش فرق میکرد.کلی آدم توش بود،مغازه ش باز بود،اونجا وسط نیمکت ها که شب قبلش دراز به دراز افتاده بودیم

لب حوض نشستیم و نوشابه خوردیم،بعد حرف زدیم،آهنگ گوش دادیم،کنار چشمه ناهار خوردیم و برگشتیم پایین...

ماشین اون آقاهه رو با نوک باتوم خط انداختیم،توی خیابون با اون قیافه ها توی یه خط راه رفتیم،رفتیم گل سر خریدیم،تازه داداشم برام زغالخته نخرید کلی اینجوری ==> شدم که برم بخرم ولی اون اینجوری ==> دستم رو کشید نذاشت برم،تازه سوار مینی بوس که شدیم یه خانومی اومده بود ازمون کلید طلاییشو می خواست

 

توی پارک نزدیک خوابگاه که نشسته بودیم تا بچه ها وسایل رو بیارن دم دمای غروب بود.پارک خوشگل بود،مرکز خرید بزرگ ولنجک خوشگل بود،سگ های سفید و خال خالی که از کنارمون تند تند رد می شدن هم خوشگل بودن.من و مریم نشسته بودیم کنار هم.گفت:یه روز هر کدوممون یه دوچرخه می خریم با هم میریم...دور دنیا حالا نه اما دور ایران رو می گردیم...من بهش لبخند زدم

 

افشین گفته بود حالا ناراحت نباش،شاید حس قله بعد خودش اومد،بعد که بهش فکر کردی...

حالا بهش فکر می کنم...چشم هام رو می بندم و فکر می کنم به اونهمه ستاره هایی که بالای سرم می درخشیدن و من از زیر سقف چادر ندیدم،فکر می کنم به خورشید،که خواب بودم و از سمت چپ دماوند اومد بیرون،فکر می کنم به قله ی سفیدی که تمام راه بهش چشم دوخته بودم و نمی دونستم قرار نیست بهش برسیم...

 

یعنی قرار نیست بهش برسیم؟ خدایا نکنه تو هم به بدجنسی افشین باشی؟ نکنه اون افقی که داری اون دور دور دورا نشونم میدی فقط برای گول زنکه؟ من اینجوری انگیزه نمی خوام،من طاقتش رو دارم که بیام،شاید خودمو لوس کنم،شاید پاهام درد بگیره،شاید بهت غر بزنم اما میام...قول میدم...تو هم قول بده هر جا قراره با هم بریم من رو ببری...نکنه وسط راه وایسی و یهو بگی این آخرشه! تو که میدونی...من قله ی سفید می خوام


 
comment نظرات ()