دریای سرخ

دشت لار و...
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥
 

تمام شب رو توی راه بودیم.همه خوابیدن حتی مژگان که همیشه با هم بیدار می موندیم به مرحمت آلپرازولام و خالی بودن دو تا صندلی کنار هم خوابید و من تنها موندم.داشتم می مردم از خواب،هی اینوری شدم،اونوری شدم ولی خوابم نبرد.صندلی های اتوبوسه هم خیلی ناراحت بود به نظرم ،خیلی سیخونکی بود. تازه من تا دراز نکشم و زیر سرم بالش نباشه و روم پتو نکشم و یکی هم برام لالایی نخونه که خوابم نمی بره! هی بر میگشتم با غضب به مهدی ر که اون پشت رو بوفه با خیال راحت خوابیده بود نگاه می کردم... چه معنی میده مردم اینقدر راحت بخوابن؟ واقعا که

اوجش تازه اول صبح بود که بچه ها یکی یکی خمیازه کشان بیدار شدن که واااای چه خواب خوبی بود و عجب اتوبوس راحتی بود و مهدی هم که چسبیده بود به بوفه و کم کم دیگه می خواستم با کتک بلندش کنم و برم جاش بخوابم

از کنار یه مجسمه گذشتیم که چند روز قبلش عکسش رو تو یکی از وبلاگها دیده بودم.همونکه یه کوهنورده داره با اشاره دماوند رو نشون میده.خیلی ذوق کردم! همیشه جاهایی که میرم که قبلا گزارشش رو از یکی از بچه ها خونده م یا عکسش رو تو وبلاگ دوستام دیده م همینجوری ذوق می کنم! حس می کنم قبلا یه بار تجربه ش کرده م،یا فکر می کنم واااای فلانی هم یه روز اینجا بوده!

وقتی رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم فهمیدیم که راهمون نمیدن بریم تو.رفتیم یه جا وسط خاک و خل تو برق آفتاب نشستیم صبحانه خوردیم و چند تا از بچه ها رفتن ببینن می تونن مجوز ورود بگیرن یا نه.بعد ما هی نشستیم اونا نیومدن،هی حوصله مون سر رفت،اونا نیومدن،هی به سگه نون پنیر دادیم،بازم اونا نیومدن،آخرش کارمون رسید به نخ بازی! بعد دیگه از اونم گذشت و ما تصمیم گرفتیم بریم که بچه ها اومدن.وسایلمون رو برداشتیم و راه افتادیم سمت دریاچه.وسط راه یه سری از بچه ها سوار وانت شدن،من و مژگان هم دیدیم کیوان نیست خفه مون کنه (به یاد سهند!) سوار نشدیم و پیاده رفتیم.راه زیادی نبود.نزدیک دریاچه که رسیدیم راهمون رو کج کردیم تا بریم ساحل.زمینش گِلی بود،پر از قورباغه! قورباغه های کوچولوووووو...من اینقده قورباغه دوست دارم حتی بیشتر از مارمولک وقتی رو دست آدم راه میره آدم وور وولش میشه هی قورباغه ها رو می گرفتم می بردم مینداختم تو دریاچه اما قورباغه هاش خنگ بودن آب دوست نداشتن اولش خودشون رو میزدن به مردن بعد شنا می کردن میومدن ساحل،اونوقت من دوباره می گرفتم پرتشون می کردم وسط دریاچه شقایق ِ ظالم،شقایق ِ پست،شقایق ِ قورباغه آزار...

دریاچه سبز بود،یه سبز خوش رنگ.وسطش پر رنگ بود و دورش مثل یه هاله کمرنگ تر.آفتاب که می تابید روی آب موج های کوچولو کوچولو برق میزد...آبش مثل آب نبود،انگار یه معجون سبز ریخته باشن توی جام!

ما نشستیم ،بعضیا چادر زدن و پسرها هم لخت شدن که برن شنا.هنوز 10 دقیقه نشده بود که یه آقای موتوری با یه چماق گنده اومد دعوامون کرد! گفت اینجا نباید بشینین بعدم شنا ممنوعه چون این آب شربه و میره تهران مردم می خورنش  بعدم دلش سوخت برامون گفت حالا اشکال نداره برین اونور بشینین! (یعنی اونور آبش شرب نبود مردم نمی خوردنش؟!) دوباره اسباب اثاثیه مون رو جمع کردیم هلک هلک راه افتادیم رفتیم اون طرف.توی راه یه دره!!! بود کفش هم پر از گِل.باد زد کلاه سوزان افتاد پایین وسط گل ها.افشین اومد از خود گذشگی بکنه بره کلاهه رو بیاره،مژگان یه سنگ گنده پرت کرد که مثلا جا پا درست کنه.سنگه شلپ افتاد وسط گِلها افشین سرتا پاش گلی شد واقعا چقدر من لذت بردم از این صحنه آی خندیدیم آی خندیدیم بعدش دیگه فرار مژگان از دست افشین دیدنی بود.حالا کاریش هم نداشتا(یعنی نمی تونست کاری داشته باشه ،مگه من مرده بودم ؟!)ولی نمی دونم بچه م چی دیده که اینقدر چشمش ترسیده! دیگه تا آخرش افشین از سه متریش رد می شد این دو متر می پرید هوا

دوباره نشستیم.این طرف دریاچه بود و اونطرف رودخونه.زمین هم خشکِ خشک.خاک رس مثل بیابون صله بسته بود،یه دشت پر از شیش ضلعی های گِلی.نه درختی نه چمنی نه یه مثقال سایه ای که بریم زیرش آفتاب زده نشیم! یعنی مردم میرن شمال جنگل و دشت و دریا ما هم میریم شمال وسط بیابون! واقعا من لذت می برم از اینهمه...

باز بچه ها یه ذره شنا کردن و ناهار خوردیم و همه خوابیدن.منم توی جای غصبی دراز کشیدم و خیره شدم به دماوند...دماوند اینهمه نزدیک و ابرها که از چهار گوشه ی آسمون خودشون رو می کشیدن تا اون بالا،روی قله...جایی که اینبار هم نشد برم...دماوند عین یه مخروطِ حریر،اینهمه نزدیک،چقدر مهربون نگاهم می کرد،این نگاه مهربون رو از هیچ کوهی ندیده بودم

...

من دراز کشیده بودم و آسمون رو نگاه می کردم که دیدم صدای یه پچ پچ های مشکوکی میاد.مژگان با فرشید حرف میزد دیدم میگه باشه دوتایی با هم می خوریم.نگو فرشید یه کافی میکس داده بود بهمون سوغاتی آرارات.اونم آورد پیش من با هم بخوریم.حالا ما می خواستیم این دفعه اینو یواشکی بخوریم و به هیششششششششکی هم ندیمش! از ذوق این کار خلافی که می خواستیم بکنیم اینقد تابلو بازی در آوردیم که مصطفی اینا فهمیدن.ما هم با مصطفی قرار گذاشتیم اوضاع که رو به راه شد و درستش کردیم یه قلپ هم حق السکوت به اون بدیم! (خاک تو سرمون که عرضه ی یه تنها خوری به این کوچولویی هم نداریم!) بعد هی با همدیگه یواشکی به کافی میکسه نگاه کردیم و ذوق کردیم! اسمشم گذاشتیم عقاب چون عکس یه عقاب روش بود دیگه رمزی که در موردش می خواستیم حرف بزنیم می گفتیم عقابمون ...

تو همین اوضاع بود که یه بشقاب ماکارونی از چادر بغلی رسید مععععععععع! عجب ماکارونی ای پخته بودن! چررررررب،قرررررمز،تننننند...انگشتامونم باهاش خوردیم.بعد دیگه کم کم همه حوصله شون سر رفت و گفتیم پاشیم بریم! آخه یه مشت دیوونه اینهمه راه از اصفهان کوبیده ن اومدن شمال! وسط بیابون! زیر برق آفتاب! البته ما که دیگه عادت کرده ایم و همینکه بزنیم تو سر و مغز همدیگه بهمون خوش میگذره اما چند نفری که بار اولشون بود حسابی رفته بودن تو شوک!

من و داداشم و افشین اومدیم زودتر بریم که داداشم هوس کرد بره اونور ببینه آب رودخونه تمیزه یا نه رفتیم اونور و راهمون از بقیه جدا شد و یه کمی زودتر رسیدیم،دم منبع آب خوردیم و بعد هم دوباره اتوبوس سواری...

توی اتوبوس تا میومدیم با مژگان شیطونی کنیم چشممون میوفتاد به افشین افسردگی می گرفتیم.ام پی تری پلیر گذاشته بود تو گوشش با یه قیافه ی اینجوری اول گفتیم آخی این پسرمونم عاشق شده کم کم باید یه کاری بکنیم براش. بعد دیدیم نههههههه از این حرفها گذشته این جدی جدی حالش بده! بعد هی اون اینجوری بود هی ما اینجوری شدیم

شهاب که نشست پیشم کلی حرف زدیم.نمی دونم چی شد که رسید به اینجا که گفت "کوه مسیر خیلی خوبی بود که توی زندگیمون باز شد" و ادامه پیدا کرد...آره مسیر خوبی بود که درسته سر راهمون قرار گرفت ولی راحت هم پیداش نکردیم.کوه برای من ورزش نیست،تفریح نیست...کوه برای من خود ِ خود ِ زندگیه.همون مدلی از زندگی که همیشه عاشقش بودم.همون ارتباط ها همون حس ها همون رهایی...کوه بهم ثابت کرد که رویاها فقط توی ذهن آدما نیست و اونی که به کمتر از اونی که می خواسته راضی میشه در حقیقت باخته،راستی چرا بیشتر آدما اونجوری زندگی می کنن که یه روزی ازش می ترسیدن؟ چرا آدما به روزمرگی راضی میشن؟ چطور به پشت سر نگاه می کنن و آه می کشن و فقط آه می کشن! حالا من دیگه نمی خوام توی رویا زندگی کنم،من می خوام رویاهام رو زندگی کنم...این تازه اولشه،حالا حالاها راه داری که بری خانوم کوچولو...

اتوبوس توی شهر نگه داشت.برامون شربت آوردن،شب نیمه شعبان بود.یه شهری بود به اسم "مشا" یه جایی مخصوص چادر زدن درست کرده بودن که رفتیم اونجا.یه سکوی بزرگ که دور تا دورش میله کشیده بودن.وسایل رو آوردیم پایین و چادر زدیم.حواسم بود که افشین رفت گم و گور شد! گفتم مژگان تو هم حواست هست؟! گفت آره من حالم بده این اینجوری شده!

موقع تقسیم مسوولیت که رسید قرار شد یه سری شب شام بپزن و بقیه ظرف بشورن و برای فردا ظهر جاها عوض بشه.ما دیدیم تا فردا کی زنده س کی مرده! گفتیم ما کمک افشین شام می پزیم.چند بار اون خیابون شیب دار رو رفتیم تا دستشویی های مختلط و برگشتیم؟! چقدر حرص خوردیم از دست اون ام پی تری پلیر که خاموش نمی شد! چقدر نگهبانی دادیم و شیفت عوض کردیم با مژگان تا کم کم حس کنیم بهتر شده.فن آرنج همون موقع به نام افشین به ثبت رسید! اون خیابون تو ذهنم یه تصویره.سایه های کوتاه و بلند روی آسفالت سیاه.یه طرف دیوار و یه طرف درخت...ماه که کامل بود بالا سرمون...

شام نخودپلو! با کنسرو قیمه و قورمه سبزی برخلاف تصورم خوب از آب در اومد.آخر کار که باز افشین پاشد رفت به خودم حق ندادم باز دخالت کنم،حتی خودمو سرزنش کردم.به تو چه؟ دلش می خواد ناراحت باشه فوضول!تو خوشت میاد یه وقت که حالت گرفته س یکی هی بپیچه تو پر و پاچه ت؟ بعد هی خودمو دعوا کردم تا بغضم گرفت.همه ش فکر می کردم کاشکی اقلا با این دخالت کردن ناراحت ترش نکرده باشیم!

نخودپلومون رو خوردیم و نشستیم توی چادر دور هم به خاطره تعریف کردن.کم کم خوابم گرفت،منو بگو که تصمیم داشتم تا صبح نخوابم.با مژگان گفتیم اقلا بریم این کافی میکسه رو بخوریم آرزوش به دلمون نمونه.من آب جوش ریختم توی لیوان ها و بردم بیرون چادر تا مژگان بیاد.به مصطفی هم علامت دادیم که اون یه قلپت تو راهه منتظر باش! فتم بیرون،شهاب و افشین هم بیرون نشسته بودن.حالا مگه من دلم میاد اینو درست کنم به اینا ندم؟!  داشتم با خودم فکر می کردم که حالا یکی یه قلپ هم به اینا میدیم اشکال نداره که دیدم بوی نسکافه میاد! وااااا! منکه هنوز این رو باز نکرده م! یهو دوزاریم افتاد! عین اجل معلق رفتم بالا سر اون دو تا،واقعا که! دارین کافی میکس می خورین؟! دیگه تصور کنین من چه حالی داشتم! می خواستم از حرص بترکم! ما رو بگو یه صبح تا شب عذاب وجدان گرفته ایم و کلی با خودمون کلنجار رفته ایم وچقدر دلمون واسه بقیه سوخته و ...اونوقت اینا اینقدر پست فطرت! حقا که این شهاب رییس همه ی پست فطرت هاس،با افشین که میشن یه تیم کامل! هیچوقت یادم نمیره شمال که رفته بودیم(قلعه رودخان) ته مینی بوس که دو تایی واسه همه ساندویچ کالباس درست می کردیم،شهاب اشاره کرد که یکی شو قایم کن بعد با هم بخوریم.قایم کردم اما بعد هر کاری کردم دیدم از گلوم پایین نمیره! یه نگاه می کردم به ساندویچ یه نگاه می کردم به بچه ها! دیدم نمی تونم،آخر دادم دستش گفتم وردار خودت ببر بخور من نمی خوام مامااااااااان چرا اینقدر من رو خر زاییدی؟!

دیگه از حرصمون نفهمیدیم چه جوری عقابه رو خوردیمش،مصطفی هم که یه قلپ خودش رو ریخته بود زمین! اینم از سرنوشت سوغاتی آراراتمون!

گفتیم بخوابیم اما قبلش یه حسی گرفته بودمون.دعایی رو که خیلی دوست دارم توی جیب کوله بود.برای علم کوه گذاشته بودمش که شب بخونم و اون موقع حسش نبود.حالا رفتم آوردمش و با مژگان نشستیم خوندیمش.تازه خواب از سرمون پرید.پا شدیم رفتیم یه جایی خلوت کنیم.حرف زدیم...من دعا خوندن دوست ندارم،اصلا چیزی به معنای دعا تو ذهنم جا نمیشه،اما صحیفه سجادیه رو دوست دارم.طلب نیست،یه جور نجوای عاشقانه س.همه ی دعاهاش رو خونده بودم جز یکی،همونکه عنوانش رو نوشته دعا در اصرار بر طلب حاجت! چقدر به نظرم مسخره بود،اصرار،طلب،حاجت! یه بار نشستم خوندمش...چقدر قشنگ بود.نه اصرار توش بود نه طلب نه حاجت.انگار خدا نشسته، سرت رو گذاشتی روی پاهاش،داره موهات رو ناز می کنه و تو براش حرف میزنی

 " يَا اللّهُ الّذِي لَا يَخْفَى عَلَيْهِ شَيْ‏ءٌ فِي الْأَرْضِ وَ لَا فِي السّمَاءِ، وَ كَيْفَ يَخْفَى عَلَيْكَ يَا إِلَهِي مَا أَنْتَ خَلَقْتَه اى خدائى كه چيزى در آسمان و زمين بر تو پوشيده نمى‏ماند،  چگونه بر تو پوشيده بماند آنچه تو خود آن را آفريده‏اى؟ و چگونه نشناسى آنچه را كه تو خود ساخته‏اى... وَ كَيْفَ لَا تُحْصِي مَا أَنْتَ صَنَعْتَهُ، أَوْ كَيْفَ يَغِيبُ عَنْكَ مَا أَنْتَ تُدَبّرُهُ ... سُبْحَانَكَ أَخْشَى خَلْقِكَ لَكَ أَعْلَمُهُمْ بِكَ، وَ أَخْضَعُهُمْ لَكَ أَعْمَلُهُمْ بِطَاعَتِكَ، وَ أَهْوَنُهُمْ عَلَيْكَ مَنْ أَنْتَ تَرْزُقُهُ وَ هُوَ يَعْبُدُ غَيْرَكَ‏
سُبْحَانَكَ لَا يَنْقُصُ سُلْطَانَكَ مَنْ أَشْرَكَ بِكَ، وَ كَذّبَ رُسُلَكَ، وَ لَيْسَ يَسْتَطِيعُ مَنْ كَرِهَ قَضَاءَكَ أَنْ يَرُدّ أَمْرَكَ، وَ لَا يَمْتَنِعُ مِنْكَ مَنْ كَذّبَ بِقُدْرَتِكَ، وَ لَا يَفُوتُكَ مَنْ عَبَدَ غَيْرَكَ، وَ لَا يُعَمّرُ فِي الدّنْيَا مَنْ كَرِهَ لِقَاءَكَ.
سُبْحَانَكَ مَا أَعْظَمَ شَأْنَكَ، وَ أَقْهَرَ سُلْطَانَكَ، وَ أَشَدّ قُوّتَكَ، وَ أَنْفَذَ أَمْرَكَ‏
سُبْحَانَكَ قَضَيْتَ عَلَى جَمِيعِ خَلْقِكَ الْمَوْتَ مَنْ وَحّدَكَ وَ مَنْ كَفَرَ بِكَ، وَ كُلّ‏ٌ ذَائِقُ الْمَوْتِ، وَ كُلّ‏ٌ صَائِرٌ إِلَيْكَ، فَتَبَارَكْتَ وَ تَعَالَيْتَ لَا إِلَهَ إِلّا أَنْتَ وَحْدَكَ لَا شَرِيكَ لَكَ........
فَإِلَيْكَ أَفِرّ، و مِنْكَ أَخَافُ، وَ بِكَ أَسْتَغِيثُ، وَ إِيّاكَ أَرْجُو، وَ لَكَ أَدْعُو، وَ إِلَيْكَ أَلْجَأُ، وَ بِكَ أَثِقُ، وَ إِيّاكَ أَسْتَعِينُ، وَ بِكَ أُومِنُ، وَ عَلَيْكَ أَتَوَكّلُ، وَ عَلَى جُودِكَ وَ كَرَمِكَ أَتّكِلُ. من بسوى تو مى‏گريزم، و از تو مى‏ترسم و از تو فرياد رسى مى‏خواهم. و بتو اميدوارم و ترا مى‏خوانم و بسوى تو پناه مى‏آورم. و بتو اطمينان دارم، و از تو مدد مى‏طلبم، و بر تو توكل مى‏كنم، و بر جود و كرم تو اعتماد مى‏ورزم.

آره من فقط به تو اعتماد دارم.بذار این بار قولم رو بشکنم،می خوام این بار دعا کنم،می خوام برای اولین بار یه چیزی ازت بخوام.تا حالا هر چی که بوده من به تو تکیه زده م،همیشه بهت اعتماد کرده م،همیشه هر جا که بردی گفتم ببر،گفتم تو خودت خوب می دونی من رو از چه راهی ببری،اما این بار می خوام بخوام.این بار میگم درسته که تو خوب می دونی ولی من می خوام اینجوری باشه.می دونم که هر چی هم بشه طاقتش رو پیدا می کنم.می دونم که باز هم نا شکری نمی کنم ولی بذار این یه دفعه بهت بگم دلم چی می خواد،دلم می خواد...دلم می خواد...راستی خدا ماه رو ببین،چه خوشگله! گرد ِ گرد،سفیدِ سفید...الان چند تا آدم به همین ماه زل زده ن و فقط به تو امید دارن؟ یعنی تو حرف همممه شون رو می شنوی؟ موهای هممممه شون رو تو خودت ناز می کنی؟ چقدر تو خوبی که به اندازه ی همه مون جا داری،ببین صدای گریه ی مژگان میاد،ببین افشین دلش گرفته،همه ی دنیا رو ببین...بذار چشمهای منم دنیاتو ببینه،اینقدر بزرگ کن قلبم رو که مثل خودت جا واسه همه داشته باشه...یادت باشه امشب برای اولین بار یه چیزی خواستم ازت،اینقدر مهم بود که به خودم اجازه دادم بخوام ازت،اگه شد که شد اما اگر هم نشد فکر نکنی من ازت دلگیر میشما،آخه اینقــــــــــــدر دوستت دارم که...


 
comment نظرات ()