دریای سرخ

دنیای قشنگ نو
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٥
 

حس می کنم شروع یه دوره ی جدیده توی زندگیم.میدونی؟ همه چیز توی هم پیچیده،اتفاق هایی داره می افته که اصلا خوب نیست.چیزهایی روشن میشه که هر کدومش کافی بود توی یه زمانی که داغونم کنه اما من حس یه جنین رو دارم که باید یه مرحله ی سخت رو پشت سر بذاره تا توی یه دنیای نو راهش بدن...دنیای روبه روم خیلی قشنگه و من با اشتیاق به سمتش میرم. توی قلبم وسعتی رو حس می کنم که هیچ زنجیری از بیرون نمی تونه محصورش کنه.من یه پرنده م که می خوام بپرم،هر چی وزنه بیشتر به پاهام ببندی من بیشتر بال میزنم.روزی که تسلیم بشم روز مرگمه.روزی که باید به دست خودم بمیرم.نگاه کن! منم! شقایق وحشی...

 

دنیای قشنگ نوی آلدوس هاکسلی.وحشی آخرین بازمانده ی نسل سرخپوستها که اسیر تمدن نمی شد،وقتی که مجبورش کردن مثل اونها بشه خودش رو کشت...چقـــــــــدر من عاشق وحشی ام

 

دو سالی میگذره از آخرین باری که این کتاب رو خونده ام.باید بازم برم سراغش

 

امتحان رو دادیم.حالا که فکرش رو می کنم زیاد سخت نگذشت.می تونست خیلی سخت باشه،سمیه که بعد از امتحان حرف میزد قشنگ خود ِ سه سال پیشم رو میدیدم بعد از علوم پایه.داغونِ داغون! شب قبل از پره سر نماز یهویی یاد هشت نه سال پیش افتادم که یکی از دوستای دبیرستانم در مورد داداشش حرف میزد که پزشکی می خوند.می گفت که چقدر پزشکی ها بدبختن و تعریف میکرد که داداشش شب امتحان جامع تا صبح استفراغ می کرده و حالش چقدر بد بوده! با خودم گفتم یعنی امشب اون شبه واسه من؟ پس چرا من اصلا استفراغم نمیاد! تازه هیچم احساس بدبختی نمی کنم! اون 40 شب قبل از علوم پایه رو مقایسه می کنم با این 40 شب قبل از پره.چقدر دنیا عوض شده،چقدر من عوض شده م!

 آره سخت بود ولی سخت نگذشت آخه سخت نگذروندمش

 

همون وسط امتحان بود که فهمیدم پاس میشه و دیگه بی خیال شدم! 45 دقیقه ی آخر رو وقت اضافه آوردم،هی به در و دیوار نگاه کردم،کیک خوردم،ساندیس خوردم،دیدم نخیر تموم نمیشه! بعد هی نشستم توی دفترچه سوالا نقاشی کشیدم

تا رسیدم خونه خیلی دیر شد.به هیچ کاریم نرسیدم.همین که یه ناهاری خوردم و اومدم دراز بکشم دیدم وقت نمیشه.پاشدم کوله مو بستم.مامان قیافه ی غمگینانه به خودش گرفته بود که باز دوباره دارین میرین! به خصوص که تازه فهمیده بود تا چهارشنبه برنمیگردیم.منم دلم گرفته بود اصلا دلم نمی خواست برم.آخه مامان کلی اتاقم رو مرتب کرده بود،جارو برقی کشیده بود (اتاق من جارو هم به خودش دید!) حالا من دوباره داشتم همه چیز رو از تو کمد میریختم بیرون که وای هدلامپم کو؟ بادگیرم کو؟ حالش رو نداشتم! هی با خودم گفتم کاش میشد نرم! کاش اقلا یه شب می خوابیدیم بعد.بعد از امتحان فقط دلم می خواست بگیرم بخوابم.نشسته بودم روی مبل منتظر تاکسی تلفنی.هی نگاه کردم به ساعت بعد به کوله،بعد نمی دونم چی شد که یهویی حس کردم دلم می خواد برم.یهو دلم برای بچه ها تنگ شد و برای جاده ی پیش رو.توی تاکسی که بودم تو دلم می پرسیدم:دشت لار! یعنی چی قراره از این سفر برای من باقی بمونه؟

 

ادامه دارد


 
comment نظرات ()