دریای سرخ

آواز دریا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥
 

بعد از علم کوه،یه پیاده روی کوتاه کنار جنگل و بعد هم دریا.دلم دریا می خواست.دلم دریای عزیز خودم رو می خواست که تنها کنارش بشینم و براش بگم و اونم باهام حرف بزنه،دلم می خواست گوش کنم و اون مثل همیشه برام آواز بخونه. اما نبود دریا،هر چی بود میز و صندلی بود و پرده و مغازه و آدم.دریا اون پشت ها گم شده بود.

بعضی ها رفتن شنا.ما 4 تا هم نشستیم دور میز به هم نگاه کردیم! یه کم همدیگه رو ماسه ای کردیم و رفتیم خربزه (اون خربزه بود؟) خوردیم.من دریا می خواستم.افشین گیر داد شام چی بخوریم؟ من نمی دونستم،نمی خواستم به شام فکر کنم.الکی یه چیزایی گفتم هی بهونه گیری کردم،اونام که گیر سه پیچ! دیگه آخرش نزدیک بود از کیوان و افشین کتک بخورم

دیگه کم کم داشت غروب می شد که رفتیم نشستیم کنار آب.تا اومدم برم آب بازی یه آقای پلیسی اومد یه جوری انگار داره مرغ کیش می کنه! گفت بیا بیرون آب بازی باشه برای فردا! ما هم رفتیم منتظر شدیم تا بقیه بیان و قرار شد هر گروهی بره شام خودش رو بخوره و یک ساعت بعد همه اینجا باشن.بقیه رفتن و بچه های ما هم در اقدامی محیرالعقول تصمیم گرفتن جوجه کباب درست کنن! واقعا من لذت می برم که پسرها نوبت شکم که میشه اینقدر زرنگ میشن در عرض یک چشم به هم زدن مرغ گرفتن و پیاز و سیخ و زغال و... دیگه جونم براتون بگه بقیه تک و توک بر میگشتن که ما داشتیم جوجه کبابها رو به نیش می کشیدیم

بعد همه با هم کنار دریا،دخترها دست هم رو گرفته بودیم و تو آب می دویدیم و جیـــــــــــــــــغ می کشیدیم (اینقدر داد زدم که فرداش گلوم خش خشی شده بود) بعد دیگه اون کار هم جواب نمی داد و دیدیم باید حتما یکی رو بندازیم تو آب! این شد که نقشه کشیدیم و شبیخون زدیم به طرف مقابل! دو تاشون رو که زورمون بهشون میرسید رو ناک اوت کردیم و داشتیم نقشه می کشیدیم که نفر سوم کی باشه.اونا هم بی کار ننشسته بودن ولی با اون حمله کردنشون آبروی خودشون رو بردن!

حالا یه نفر هم اون وسط خودش رو زده بود به اون راه و دست به کمر و سر زیر انداخته کنار آب قدم میزد همچین که یعنی من اصلا حواسم به شما نیست بیاین من رو بندازین تو آب! افروز هم بیچاره از همه جا بی خبر اومده بود بند کرده بود به من و مژگان که بیاین اینو بندازیمش تو آب! ما رو میگی اول یکی دو تا خیز برداشتیم بعد دیدیم نههههههههه! نمیشه! این با این ژست پلیدانه ش معلومه برامون نقشه کشیده! گفتیم ببین قربونت برم تو اگه می خوای می تونی تلاشت رو بکنی که البته موفق هم نمیشی ولی جون هر کی دوست داری ما رو با این در ننداز! آخه با تو که کاری نداره بعدش ما دو تا رو می کشه.آخه تو که نمی شناسیش این افشین رو!

خلاصه تصویب شد که به م.ش حمله کنیم که درسته هیکلش گنده س ولی قلبش قد یه جوجه بیده! اونم تا دید که جماعت نسوان به سمتش میرن دو تا پا داشت هشت تا دیگه هم قرض کرد و در رفت...

بعد دیگه شب بود و ساحل خلوت.روی ماسه ها دراز کشیده بودم و چشمم به آسمون بود.دریا حرف میزد و من دنبال یه حس گمشده اون تهِ تهِ وجودم بودم.افروز که اومد گفتم: موج ها رو ببین.ببین از همه طرف موج میاد.هر کدوم هم یه شکلی ان.بزرگ،کوچیک...یکی محکم خودشو می کوبه به ساحل،یکی توی دل موج بعدی محو میشه...تو میگی اینا کجا میرن؟ چی میشن.گفت: نمی دونم، فکر کنم موج ها می میرن.موج ها می میرن و موج های بعدی بالا میان.گفتم اما اونایی که می میرن چی میشن؟ گفت: خوب تموم میشن.

اولش دلم سوخت برای موج ها.اما بعد دیدیم چقدر ساده س! آخه من همیشه فکر می کنم هیچی تو این دنیا تموم شدنی نیست.همه چیز ادامه داره فقط شکلش عوض میشه.تا حالا به مرگ موج ها فکر نکرده بودم.اما حالا فکر کردم چه حس خوبی داره،تموم شدن...چشم بستن و هیچوقت باز نکردن.

دلم می خواست تنها باشم.تنها با دریا...

حالا دیگه من بودم و دریا.من،روی یه سنگ بزرگ نشسته بودم و پاهام آویزون بود توی آب.موج میومد،دریا موج هاشو زیر پاهام قربانی می کرد...

رفتم توی آب،باد میزد،دلم می خواست موج بشم،برم و برم تا یه جایی اون دور دورا محو بشم،دلم می خواست همون لحظه تموم بشم...باد میومد و اونجا فقط تو بودی...کی میدونه که اون شب برام چی خوندی دریا؟

 

 


 
comment نظرات ()