دریای سرخ

علم کوه ۲
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٧ امرداد ،۱۳۸٥
 

راه افتادیم به سمت یخچالها.مسیر قلوه سنگی بود و تمام راه سنگچین شده بود.کوه روبه رو پیدا نبود.نمی تونستم تصور کنم با چه منظره ای مواجه میشم.خیلی از بچه ها هنوز با خودشون درگیر بودن که برن بالا یا نه.الهام وسط راه اومد پرسید شما مطمئنین نمیرین ؟ گفتم من که تصمیمم صد در صده.گفت:منم نمیرم،نمی تونم،می ترسم!

دل توی دلمون نبود.دلم شور میزد.اگر اتفاقی می افتاد؟ چیزهایی که شنیده بودم...به خصوص که آقای پ با همه اتمام حجت کرده بود که اگه می بینین مردن خیلی براتون سخته! نیاین! و ما می دونستیم که خیلی بدتر از مردن می تونه پیش بیاد.آقای پ 5 بار این راه رو اومده بود و به قول خودش هیچ دفعه ای بدون حادثه نبوده.نفس هامون حبس شده بود و فکر می کردیم...

 

 

_ پشت این تپه میرسیم به یخچال.یه استراحت 10 دقیقه ای می کنیم و کسایی که می خوان بمونن و بقیه میرن بالا.

تپه ... تپه ...

بالای تپه که رسیدیم اون تصویر باشکوه عین یه تابلو اومد جلوم.یه گودال بزرگ یخی و یه رشته کوه سنگی بلنــــــــد...اون طرفت که سیاه کمانه،اون سیاه سنگاست،اونم شانه کوه...سمت راست که چادر زده ن علم چال.اون یکی هم دیواره علم...دیواره علم! درست عین همون عکس پانورامایی که دیده بودم.دیواره،زنده،جلوی چشم هام قد علم کرده بود...

اون سنگه رو می بینی اونجا؟ بی اختیار جیغ کشیدم: سنگ سماور!

بالا و پایین می پریدم دلم می خواست بال دربیارم و تا اون بالا بالاها برم

اون همه عظمت و شکوه شوکه مون کرده بود.تا ندیده باشی نمی فهمی چقدر با ابهته علم...

 

 

آقای پ گفت من پایین می مونم.اسماعیل رو صدا کرد و سرپرستی رو بهش سپرد.همه به هم ریخته بودن.آخه چرا؟ من اگه قرار بود برم بالا حتما قالب تهی می کردم.خیلی همه وابسته ایم به آقای پ.من که هر جا میرم که اون هست خیالم راحته.خودم رو می سپارم به قدمهاش و دلم به وجودش مطمئنه.الحق سرقدمیش حرف نداره.حالا اینجا! داشت بچه ها رو تنها میذاشت و همه میدونستیم دلیل داره.حتی خانوم گ گریه افتاد ولی تصمیمیه که گرفته شده.

 

کمی نشستیم،چند تا عکس یادگاری و حالا موقع خداحافظی بود.همدیگه رو بغل می کردیم...رزا آویزون شده بود به گردن شوهرش:منم میام،منم میام...چقدر این صحنه قشنگ بود! نه خانومی تو بمونی پایین منم خیالم راحت تره!

الهام اومد گفت بچه ها میاین بریم؟ گفتم من نه! رفت و باز برگشت:من دلم می خواد برم...

اشک توی چشمهاش جمع شده بود،رنگش پریده بود.واضح می دیدم که می لرزه...بغلش کردم:عزیز دلم،اون بالای بالا که رسیدی یاد منم باش...

قرآن کوچولومو از توی کوله در آوردم:بچه ها هر کی دوست داره بیاد از زیر قرآن رد بشه.با این جمله بچه ها که پراکنده شده بودن به خط شدن.قرآن رو تو دستم بالا نگه داشته بودم و یکی یکی از زیرش رد می شدن.به هر کسی چیزی می گفتم.بچه ها موفق باشید،مواظب خودتون باشین،ما رو یادتون نره...این چهره ها که یکی یکی از جلوم عبور می کردن عزیز ترین دوست هام بودن...

الهام،سلمان،کیوان،داداشم،افروز،مهدی،اسماعیل،بنیامین،محمد...24 نفر...بیست و چهار تکه از قلبم به صف شدن و از جلوم عبور کردند و رفتند...

روی یه سنگ بزرگ ایستاده بودم و نگاهشون می کردم،آیت الکرسی که به نصفه هاش رسید دیگه طاقت نیاوردم.زدم زیر گریه،اول اشک بود که پایین میومد و بعد صدای هق هق گریه م...خدایا عزیزام رو به تو می سپارم...علم باهاشون مهربون باش...

اون روبه رو کوه بود و خط باریک و رنگارنگ بچه ها و منی که اینجا نشسته بودم و انتظار...

 

کنار دریا که بودیم افروز اومد کنارم نشست.گفتم افروزم آخرش نگفتی چرا اومدی،نتونستی یا نخواستی بگی؟

افروز فقط 14 سالشه خواهر کوچیکه ی همه مون.همه یه دنیا دوستش دارن.تو راه برگشت توی اتوبوس آقای پ ازش پرسید برای همه مون جالبه بدونیم یه دختر 14 ساله برای چی اینجا میاد.اون موقع هیچی نگفت. حالا کنارم نشسته بود روی تنه ی درخت،من روی ماسه ها دراز کشیده بودم و صدای موج...گفت" نمی دونم.یه چیزی هست که گفتنی نیست.شایدم من نمی تونم بگم.فقط... توی پناهگاه اسماعیل بهم گفت تو همین جا بمون.بعد تا یخچالها باز گفت بمون اما زیر شیب که رسیدیم تردید داشتم اسماعیل گفت نترس...خودم می برمت خواهر کوچولو.همونجا از ته دل از خدا خواستم که منم بتونم برم...

دلم می سوخت...من نخواستم،آره من نخواستم...پای کوه اشک هام میومد و باهاش حرف میزدم.من نخواستم چونکه نتونستم بخوام.علم! پا روی تو گذاشتن جسارت می خواد.نگاه کن من رو! خیلی کوچیکم...خیـــــــــــــــلی کوچیکم...خیـــــــــــــــــــــــــــــــــلی کوچیکم...

 

ما 4 تا کنار هم ایستاده بودیم و نگاهشون می کردیم.من،مژگان،رزا،آقای پ.رزا گفت من می خوام برم.آقای پ بهش گفت خوب برو! اونم دوید.تا وسط راه رفت و برگشت.اما باز دوباره به سمتشون دوید.اسماعیل اون پایین باز با بچه ها اتمام حجت کرده بود.هر کی می بینه نمی تونه نیاد.چونکه به خاطر یه عده یه تیم به قله نمیرسه...آره راست می گفت.این خیلی از خودگذشتگی بود،پذیرفتن سرپرستی این تیم از طرف اسماعیل که همه می دونستیم چند ساله آرزوش علمه.اونم اسماعیل که اگه می خواست حتی دیواره هم می تونست بره اما همه ی انرژی شو گذاشته بود رو تیم.

 

یه تیم قبل از بچه های ما روی مسیر بود.شیب رو که بالا میرفتن من خشکم زده بود! واااااااااااااااای!

چنین شیبی به عمرم ندیده بودم.صاف بود عین یه دیوار صاف! بچه های مام قراره همین رو برن بالا؟

_ آره این که اولشه!

بچه ها پای شیب که رسیدن تیم قبلی نیمه های مسیر بود.کمی نشستن و شروع کردن.رزا رو می دیدیم از دور که باز از تیم جدا شده و داره رو یخچال با نوک پاش گودال میکنه! پس آخرش نشد بره!

بچه ها که راه افتادن بالا ما هم رفتیم سمت پایین.می خواستیم اون پایین بنشینیم و بالا رفتنشون رو نگاه کنیم.روی یخچال راه می رفتیم.یخچال پوشیده از تکه های بزرگ سنگ و صدای عبور آب از زیر سنگها.کمی پایین تر جوی های باریک آب که از لای سنگها روی یخ جاری بودن.آب زلال،سردِ سردِ سرد

 

من همونجا وسط آبراهه های باریک نشستم رو یه تخته سنگ.اون سه تا رفتن جلوتر تا پای شیب.دو دلی و تردید توی صورت آقای پ پیدا بود.می شد فهمید تو چه فکریه.اینکه کارش درست بوده؟ بچه ها رو تنها نگذاشته؟ هنوز هم شک داشت که بره دنبالشون یا نه.خودم دیدم هزار بار خیز برداشت که بالا بره و باز نیمه راه برگشت.نشسته بودیم اونجا و رفتن بچه ها رو میدیدیم و گندم شادونه می خوردیم و حرف میزدیم.تا بچه ها اون شیبهای بد و شن اسکی معروف رو پشت سر گذاشتن و رسیدن به خط الراس.

یه گروه سنگنورد تهرانی داشتن از سیاه سنگا برمی گشتن.دو تا گروه سه نفری از تهران بودن.یکی از دختراشون روی دیواره هفت هشت متر پاندول شده بود و خدا رو شکر نجات پیدا کرده بود.یه لنگه کفشش هم در اومده بود و پرت شده بود و پسره اسپرتکس خودش رو داده بود به اون و خودش داشت با کفش سنگ برمی گشت!!! (احتمالا پا نداره وقتی میرسه پایین!) اونوقت جالبیش این بود که دختره به پسره می گفت ببین منو آخر عمری اسپرتکس پوش کردی! من همه ی وسایلم خارجیه!!! :)))))) ببخشید اینو میگم ولی ما هر جا به تهرانیا برخورد کردیم دارن پز وسایلشونو میدن! من واقعا نمی فهمم چرا! لابد ما رو می بینن که سرتا پامون دو قرون نمی ارزه یاد اموالشون می افتن (اینو گفتم که میثم ذوق کنه!) اما خوب البته اینم دلیل نمیشه که خودمون با میخ طویله و چکش وسیله بسازیم و بریم خودمونو به کشتن بدیم(اینم گفتم که میثم خیلی هم ذوق نکنه!)

حالا دختره اینا رو می گفت پسره هم برگشت بهش گفت آره اگه رو دیواره نگهت نداشته بودم و افتاده بودی الان می دیدمت چقدر خارجی هستی:)))))))))

دسته ی دوم سنگ نوردها یه دختر باهاشون بود که خیلی دوست داشتنی بود.خلاصه 4 ساعت و نیم اونجا نشسته بودیم تا بچه ها روی خط الراس محو شدن و برگشتیم بالای تپه.اونجا بازم یه کم نشستیم و من و مژگان تصمیم گرفتیم برگردیم پناهگاه و آقای پ و رزا هنوز می خواستن اونجا باشن.ما هم تیم دونفری خودمون رو تشکیل دادیم و راه افتادیم.ما گفتیم خدافظ...اگه شب برگشتین پناهگاه ما نبودیم بدونین همین دور و برا گم و گور شدیم! آخه از بسکه ما مسیریابی مون خوبه! نه که عادت کرده ایم عین بز سرمون رو میندازیم پایین دنبال سرقدم میریم...آقای پ که می گفت آره اگه شمایین یهو می بینی سه راه سلفچگون سر درمیارین!

خلاصه مژگان شد سرقدم و منم شدم عقب دار! هی هم تو مسیر شمارش میدادیم که یه وقت کسی گم نشه

مژگان: یــــــــــــک

من: دووووووووووو شمارش تماااااااااااااااااام

اینقدر عقبدار خوبی بودم اینقدر خوب تیم رو جمع کردم نه کسی از صف اومد بیرون نه کسی جا موند نه کسی گم شد!

همین طوری داشتیم میومدیم که یه خانوم و آقایی داشتن بالا میرفتن سلام علیک کردیم و خانومه باهامون در مورد همایش زنان کوهنورد که آبان قراره برگزار بشه صحبت کرد و قرار شد آدرسمون رو به یه آقایی به اسم علیدوست که پناهگاه بودن بدیم(ما هم البته پیداشون نکردیم و بعد من دیدم تبلیغ این همایشه تو اینترنت هست و حالا از این طریق باهاشون تماس میگیریم)

بعد دیگه آخرای مسیر بودیم که دیدیم به! دو تا آشنا دارن از روبه رو میان! ساعت خواااااااااب! افشین خان و آقای صابر بودن که تا لنگ ظهر خوابیده بودن و بعد هم پا شده بودن برا خودشون کلی چای خورده بودن و صبحانه ی مفصل و حالا اومده بودن این دور و برها ببینن چه خبره.نشستیم کنار هم و آقای پ و رزا هم رسیدن بهمون و بازم یه کم حرف زدیم و افشین می خواست عکس بگیره که من اذیتش می کردم.تا اومد از گل ها عکس بگیره من پام رو تالاپی گذاشتم وسط گلها و اونا هم جیغ و داد..واااااااای خرابش کردی....حالا من در حالت عادی آزارم به یه مورچه هم نمیرسه.تازه  عمرا پا روی یه گل ناز کوچولو بذارم ولی خوب وقتی پای اذیت کردن بعضی ها وسط باشه دیگه نمیشه کاریش کرد

اینم عکس مزبور.گلهاش بیشتر بود ولی زیر پای من له شد

 

 

باز یه کمی رفتیم و رسیدیم پناهگاه.افشین با ما برگشت و آقای صابر رفت که بره تا یخچال.توی پناهگاه چند نفری که مونده بودن منتظر بودن.ما هم رفتیم با کمال پر رویی ناهارشون رو خوردیم و ناهار خودمون هم چند تا سیب زمینی پخته بود و سه تا تخم مرغ که یکی شو نیمرو کردیم و دو تا هم که پخته بود تازه رفتیم مهمون هم دعوت کردیم که بفرمایین ناهار!

 

 

یه اتفاق مهم دیگه که افتاد این بود که دم پناهگاه یه حوضچه هست که یه شلنگ داره و یه آب باریکه ای از احتمالا چشمه میریزه اونجا و ملت تو حوضچه هه ظرف می شورن،مسواک میزنن،خلاصه همه کار می کنن.اونوقت دم توالت ها هم یه شلنگ دیگه هست که دو تا آفتابه هم دمشه! و ملت از همه جا بی خبر از اون آب هم استفاده می کنن.ما هم یه بار رفتیم دم اون ،به قول افشین،چشمه دومی و من دستم رو شستم و مژگان بدبخت هم وضو گرفت.بعد که برگشتیم تو پناهگاه من دیدم دستم چسبناکه و افشین هم داره از خنده ریسه میره! نگو آب این چشمه پایینی همون فاضلاب چشمه بالاییه و نمی دونم کدوم از خدا بی خبری ورداشته شلنگ کشیده و برده این آب رو دم دستشویی.والا این آب که نه، گنداب، واسه توالت هم مناسب نیست! حالا من خودم با چشم خودم دیدم که بندگان خدا با چه ذوقی میان سر اون آب دست و صورت می شورن و سرشونو تو اون آب می شورن و کلی هم حظ (حذ؟ هز؟ حض؟هذ؟...) می کنن که یه چشمه ی خلوت گیر آورده ن!

حالا این افشین پست فطرت جریان رو میدونست و به ما نگفت.بعد اومد با آب و تاب برای ما تعریف کرد که چه بلایی به سرمون اومده! حالا من که هیچی رفتم دوباره دستامو شستم ولی مژگان بدبخت که وضو گرفته بود دیگه هر چی یادش میومد حالش بد می شد.حالا هیشکی هم نه و مژگان که اینقدر رو این چیزا حساسه! با مژگان قرار گذاشتیم که با اون آبه چای درست کنیم به خورد افشین بدیم ولی آخرش هم دلمون نیومد هم می دونستیم این بشر می خوره و ککش هم نمیگزه!

 

نشسته بودیم توی پناهگاه و حرف می زدیم که سه نفر تهرانی از مسیر سیاسنگا برگشتن.سراغ بچه هامون رو ازشون گرفتیم گفتن به قله نرسیدن و دارن برمی گردن.یه جور خیلی بدی گفتن.بعضی ها فکر می کنن با کوچیک کردن دیگران خودشون رو بزرگ می کنن.اون آقای چشم سبز اون موقع واقعا حالمون رو گرفت.یه جوری صحبت کرد که ما فکر کردیم الان بچه ها آش و لاش شده ن! بعدا به داداشم که گفتم خیلی ناراحت شد و با مشخصاتی که دادم شناختشون و خیلی عصبانی شد و گفت آره همونی بود که اون بالا کُپ کرده بود و ما حمایتش کردیم تا تونست بیاد پایین.فقط یه چیزی گفت آقاهه که به نظر خودش بزرگترین ضعف تیم ما بود.گفت بچه هاتون ایستاده بودن و سرپرستشون یکی یکی همه رو حمایت می کرد و همه منتظر می موندن تا نفر آخر هم بیاد و بعد برن.این رو که گفت خیلی خوشحال شدیم.نگرانیم این بود که بچه ها به خاطر قدرت بدنی های متفاوتی که دارن از هم جدا بشن.مشکلی اون بالا پیش بیاد.با اینکه میدونستم چقدر خوبن ولی نمی تونستم پیش بینی کنم تو لحظه ی سخت تصمیم گیری چی پیش میاد.یکی که مدتهاست آرزوشه به قله برسه حالا تا یک ساعتی قله رفته و می بینه تیم اگر قرار باشه بیاد سرعت کنده و به شب می خوره.اینجا خیلی طبیعیه که بخواد بقیه رو بذاره و خودش به آرزوش برسه.اما اونها این کار رو نکردن.واقعا خوشحال بودم از این بابت و مطمئن بودم عاقلانه رفتار می کنن.فقط یه چیزی حال همه مونو گرفته بود و واقعا ناراحتش بودیم.بچه ها برای قله رفته بودن و حالا که به قله نرسیده بودن نمی تونستم تصور کنم که با چه حالی برمی گردن و اون شیب رو چطوری میان پایین؟

فقط یه چیزی تو ذهنم زنگ میزد و این رو به بچه ها هم گفتم.علم کوه حیف بود.حیف بود که به این زودی برامون تموم بشه.مطمئن بودم اگر بچه ها هم بهش اینطوری نگاه می کردن غصه نمی خوردن.

 

کم کم پا شدیم وسایلمون رو آماده کنیم.می خواستیم بریم استقبالشون.چند تا بطری شربت آبلیمو و آلبالو درست کردیم و لیوان هامونو گذاشتیم دم دست.کم کم داشت دیر می شد و نگران می شدیم.هر کسی که از دور میومد سرک می کشیدیم.اینا بچه های مان؟

آقای پ جلوتر رفته بود تا وسط راه بهشون برسه.یه دفعه از پشت پیچ دیدیم یه تیم داره میاد.همه به خط...داشتن ای ایران می خوندن.باورمون نمی شد با این حالِ خوب بیان.رفتیم شربت و لیوانها رو آوردیم و دویدیم طرفشون.چه لحظه ای بود.همدیگه رو بغل می کردیم و بالا و پایین می پریدیم.لیوان لیوان شربت میدادیم بهشون و تبریک می گفتیم.همه شون خوشحال بودن،داداشم رو بغل کردم.کیوان که دستش رو دراز کرد توی چشماش پر اشک بود.لیوان شربت رو که می دادم دستش گفتم: کووووووووفت! اشکاشو ببین!

 

همه شون یه جوری از کوه حرف میزدن که انگار دارن درباره خدا حرف میزنن،ستایشش می کردن.می گفتن با کوههای دیگه فرق داره.الهام می گفت خیلی کوه بود..خیــــــــــــــــــلی کوه بود!

الهام گفت اون بالا براتون دو رکعت نماز خوندم.اینو که گفت نمی دونین چقدر خوشحال شدم.

آخر از همه با فاصله آقای پ و اسماعیل رسیدن.آقای پ از همه ی بچه ها عذرخواهی کرده بود که همراهشون نرفته بود.اسماعیل اینقدر گریه کرده بود که...می فهمیدم الان پُر ِ از حس های متضاد... خسته نباشی آقا اسماعیل ...

 

خانوم گ کلی تو بغلم گریه کرد.از سنگ هایی می گفت که از بالا می ریزه و می گفت فقط دعا می کردم بچه ها سالم برسن.آره همه سالم بودن.خدایا شکرت.مهم همین بود...

 

بعد دوباره توی پناهگاه دور هم بودیم.چایی می خوردیم...شام رو که داشتیم درست می کردیم افروز اومد گفت امشب تولد سلمان ِ! تو چادرشون جشن گرفته بودن.بعد از شام رفتیم.کیک آورده  بودن و شربت.اینقدر شلوغ کردیم که تیم قزوین صداشون در اومد.صبح می خواستن برن صعود،ساعت 8 و نیم شب خوابیده بودن.داداشم اینا تو پناهگاه مونده بودن.قزوینی ها پرسیده بودن اینایی که شلوغ می کنن شما می شناسین؟ گفته بودن بله! تیم تهرانن! واقعا نمی دونیم بعضی ها چطوری اینقدر بی شعور میشن که اینجوری سر و صدا می کنن! اصلا اسم اینا رو میشه گذاشت کوهنورد؟! :)))))))) بعد همون موقع افروز براشون کیک برده بود آبروشون رفته بود!

شب که می خواستیم بخوابیم حالمون داشت از خودمون به هم می خورد از بسکه کثیف بودیم.همه مون بوی توالته رو گرفته بودیم! تا حالا به چنین نکبتی نیوفتاده بودیم.مژگان کوله ها رو چید دور خودش لباس عوض کرد منم رفتم تو کیسه خواب لباسهامو  عوض کردم و گرفتیم خوابیدیم.افشین و کیوان و داداشمم تازه گشنه شون شده بود رفته بودن تو چادر کنسرو مرغ درست کرده بودن خورده بودن و کلی هم شیطونی کرده بودن.افشین و کیوان که برگشتن پناهگاه بخوابن کلی دعواشون کردم.گفتم مگه نمی بینین این بنده خداها می خوان صبح برن صعود؟ شما که می خواستین دیر بیاین همون تو چادر می خوابیدین! بعدم از همون تو کیسه خواب دو تا لگد زدم بهشون.اما صبح تازه فهمیدیم که این قزوینی ها حقشون بود بیشتر اذیتشون می کردیم! ساعت 3 بیدار شده بودن هنوز کوله هاشون رو جمع نکرده بودن! (آخه آدم شب ساعت 8 می خوابه صبح پامیشه کوله می بنده؟) بعد همونجا نشستن صبحانه بخورن! یکی چایی شیرین هم می زد! افشین همونجور خوابالو التماس می کرد تو رو خدا یه قلپ هم به من بدین !!!

ساعت حدود 5 بود که تازه رفتن! ما هم قرار بود 7 راه بیوفتیم بریم پایین.دیگه نذاشتن بخوابیم.بلند شدیم وسایلمون رو جمع کنیم.باتوم هامون رو دسته کرده بودیم گذاشته بودیم کنار دیوار.همه ش بود غیر از باتوم وائوده ی کیوان! یعنی اینقدر خوش سلیقه بوده که باتوم چینی های ما رو ندزدید صاف رفت سراغ همونکه یه ذره می ارزید.(چشم ندارن ما هم یه ذره باکلاس باشیم)

من کوله مو بستم و رفتم بیرون صورتم رو بشورم نگو این پست فطرت ها از فرصت استفاده کردن  کمپوت ها رو گذاشتن تو کوله ی من! من می گم چرا کوله م سبک نمیشه ها!

سر حوضچه رفتم مسواک بزنم که خبر رسید بیسیم زده ن که یه نفر از دیواره پرت شده.خبرها هی عوض میشد.اول گفتن دو نفر هم طناب بوده ن یکی لیز خورده اون یکی هم افتاده ولی بعد گفتن یه نفر بوده.خلاصه کلی حالمون رو گرفت.بعد فهمیدیم از بچه های همدان بوده.خدا رحمتش کنه.

 

 

سریع راه افتادیم به سمت پایین.مسیر رو می دویدیم.دیگه حتی سنگینی کوله ها رو حس نمی کردیم.توی راه یه جا کنار یه چشمه نشستیم که آبش خیلی خنک بود،یه تیم دیگه هم از زرین شهر اصفهان دیدیم و کلی برای هم احساسات در وکردیم.چهار ساعته تا پایین اومدیم.پایین لب پل تا همه ی بچه ها بیان ما از عشایر دوغ خریدیم که دوغش خیلی بدمزه بود! مزه ی گوسفند پیر ِ کثیف میداد! بعد کمی موندیم تا نیسان ها اومدن و سوار شدیم...

 

آخرین نگاهها به کوه...خداحافظ علم،منتظر باش،باز هم میام...ایندفعه می خوام بیام تا اون بالای بالا

 

یه شوق عجیب توی دلم جوونه زده بود،میل به بازگشت،این بار برای فتح قله.این همون احساسی بود که به خاطرش اون تصمیم رو گرفته بودم و حالا راضی بودم.خداحافظ علم...منتظر بمون من هم منتظرت می مونم...

 

نیسان که راه افتاد بلند داد کشیدم خداحافــــــــــــــظ و ماشین همچین تکونی خورد که دلم ریخت تو پاچه م! بعد باز رودخونه بود و جاده و دست انداز تا رسیدیم قرارگاه رودبارک.بارهامون رو پایین گذاشتیم و توی ایوون نشستیم.اونجا بود که فهمیدیم اینجا حمام داره تنها خبر خوشی که ممکن بود اون لحظه بشنویم.ما هم زودی پریدیم تو حموم! حمام که نه! یه راهرو بود با دو تا توالت و دو تا دوش آب یخ.اینقدر یخ که میرفتی زیرش سنکوپ میکردی ولی همینکه رفتیم زیر آب و تمیز شدیم خیلی عالی بود.وقتی اومدیم بیرون همه مون به هم نگاه می کردیم! یعنی ما هموناییم؟!

داشتیم ناهار می خوردیم که بچه های م هم که از حصارچال رفته بودن رسیدن.با هم خوش و بشی کردیم و باز سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم.

بچه ها دونه دونه بلند شدن و یه حرفی زدن و از همدیگه تشکر کردن.من هم حرف خودم رو زدم.بچه ها کلی ازمون تشکر کردن به خاطر شربت ها.خیلی استقبالمون بهشون چسبیده بود.منم گفتم که واقعا لذت بخش ترین لحظه برام همون موقع بود که اونا برگشتن.حالا هم می دیدم که چقدر همه خوشحالن و نقشه می کشن برای صعود بعد.این بار تا قله...شاید حق همین بود،به قول آقای پ اگر قله رو صعود کرده بودن الان دیگه هیچکدوم خدا رو هم بنده نبودن اما حالا...فکر می کنم اون حسی رو که باید از علم می گرفتیم گرفتیم.باز هم میگم:حیف بود علم به این زودی برای ما تموم بشه.باید حالا حالاها در آرزوش بسوزیم تا اون لحظه ی خاص قدرشو بدونیم.گرچه ممکنه اون لحظه برای خیلی هامون دیگه هیچوقت پیش نیاد...

 

ادامه دارد


 
comment نظرات ()