دریای سرخ

علم کوه ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥
 

قوطی کمپوت رو که گذاشتم روی میز بابا گفت: بد نگذره! گفتم :بد نمی گذره شش نفری با هم برای ناهار یه دونه کمپوت می خوریم.

_ شش نفری یه دونه کمپوت؟ مگه دارین میرین جنگ؟

گفتم: کوه رفتن فرق زیادی هم با جنگ رفتن نداره...

گاهی دو سه شب قبل از صعود خوابت نمی بره.نمی دونی شوقه؟ ترسه؟ تردیده؟ درونت پر از کشمکشه.گاهی موقع رفتن که میشه به برنگشتن فکر می کنی، به از دست دادن،فکر می کنی ارزششو داره؟ شک می کنی...به خودت نگاه می کنی به باریکی ِ شونه های ظریفت،به کوله پشتی سنگین که گوشه ی اتاق نشسته و منتظره.توی پناهگاه خیلی شلوغه دور و برت رو نگاه می کنی،مردهای درشت هیکل با اون صورت های آفتاب سوخته و پوست زمخت،باد می وزه و هو می کشه،با خودت میگی آخه من اینجا چی کار می کنم؟ صبح میشه و طلوع خورشید،صبح میشه و صدای نفس نفس نفس...بعد تویی و آغوش سنگی...رفتن رفتن...دیگه هیچی برای پرسیدن نمونده،کوه داره صدات می کنه و تو بی اختیار  به سمتش میری...

 

کوه رفتن عین جنگ می مونه،جنگی که خودت انتخابش کردی و تویی که در تو می میره تنها قربانی این جنگه "الهم تقبل منا هذا القربان..."

تو با خودت می جنگی و تو این نبرد کوه نه در مقابلت که با تو هم نبرد میشه...راه میری و وقتی باهاش حرف میزنی اون با سکوتش تمام حس سنگین چند هزار ساله شو به پات میریزه.راه میری و تو این مسیر کوه با تو همنورد میشه...

 

 

یه حسی داشتم،یه حس خواستن غریب توام با ناباوری و ترس... می خواستم برم،فقط دلم می خواست برم...

***

ساعت 7 شب باید سر قرار می بودیم.تا نیم ساعت قبلش در حال بدو بدو بودیم،حلوا پختن و تقسیم وسایل و کوله بستن و تازه بدویی بری کادوی روز پدر بخری و کتاب رو هم پرت کنی اون گوشه که دیگه وقت تو یکی رو ندارم! بعد چک کردن هزار باره ی لیست که نکنه چیزی رو جا بذاری.

دو نفری 4 تا کوله ی گنده داشتیم می بردیم.دو تا برای صعود دو تا هم وسایل توی راه و بعد برگشتنه و کنار دریا.ماشین گرفتیم و توی راه که کیوان رو سوار کردیم خودمون توی ماشین لا به لای اونهمه کوله غرق شدیم!

ساعت دقیقا هفت شده بود که سر قرار رسیدیم اما تا 9 اتوبوس نرسید.اعصاب سرپرست حسابی خرد شده بود.باید تا قبل از 10 صبح فردا میرسیدیم پای کوه.3 تا اتوبوس پشت سر هم برنامه رو لحظه ی آخر کنسل کردن(با اینکه حتی پیش پرداخت هم گرفته بودن) و دیگه اتوبوس چهارمی با هزار مصیبت راضی شد ببردمون.تیم 33 نفری ما سفرش رو آغاز کرد...

رفتنه اینقدر تو فکر بودم و درگیر با خودم که درست یادم نیست چی گذشت.مدتهاست دماوند برام آرزو بوده اما هیچوقت اجازه نداده بودم به خودم که به علم کوه فکر کنم.علم کوه یه جای مقدس بوده و هست برام،یه جای دور،یه آرزوی دست نیافتنی.جایی که یکی مثل من خیلی باید بیش از اینا مایه بذاره تا به خودش اجازه بده پا روش بذاره.

خیلی ها رو دیده م که دماوند رفته ن و بعد که پایین اومده ن بادی انداخته ن توی غبغب و گفته ن: دماوند؟ دماوند که اتوبانه! بگذریم از اینکه این حرف چقدر جیگرمو آتیش میزنه ولی هیچکس رو ندیده م که بره علم و با احترام ازش یاد نکنه.علم کوه عشقه،حتی برای خیلی خیلی گنده تر از من.حالا من چه جوری این جسارت رو بکنم که ... نه نمی تونم.من اجازه ندارم...من لیاقتشو ندارم...علم کوه فقط دلم می خواد ببینمت،فقط دلم می خواد یه گوشه ای از عظمتتو نشونم بدی.من هم قد و اندازه ی تو نیستم...همون موقع تصمیمم رو گرفته بودم.

با بچه های کرکس بودیم.بچه هایی که هر جا بودن در کنار هم لذت برده ایم و کلی خاطرات خوب داریم.اوجش هم میشه گفت تله زنگ بود.آقای پ هم که سرپرست.هفته ی قبل برای برنامه ی دالانکوه زنگ زدم بهش که باهاش مشورت کنم.گفتم انگشتام سیاه شده و می ترسم اگر بیام بدتر بشه و برای علم کوه اذیت کنه.گفت واقعا سیاه شده؟! فکر نمی کردم یعنی تا این حد؟! گفتم وااااا! مگه ندیدین به چه حالی افتاده بودم؟ گفت چرا ولی فکر می کردم از یه چیز دیگه س!

_ ماااااااااااااااااا نکنه فکر کردین خودمو لوس کرده بودم؟!

_ یه چیزی تو همین مایه ها

دیگه اینجا دلم می خواست خودمو جر بدم! حالا تو اتوبوس روی صندلی کنار هم نشسته بودیم و من پاهامو دراز کرده بودم وسط راهرو روی کوله ها و انگشتامو تکون تکون میدادم و هی بهش می گفتم لطفا لوسی هامو نگاه کنین اونم دیگه هی عرق شرم...کلی انتقام گرفتم دلم خنک شد!

تا جاده کرج رفتیم و اونجا افشین بیچاره رو که چند ساعت بود تو تاریکی و سرما کنار جاده منتظر نشسته بود سوار کردیم.بعد هم یک راست به سمت کلاردشت.دیگه کم کم حرف ها شروع شد! داداشم می گفت تا حالا هیچوقت به خر اینقدر علاقه پیدا نکرده بودم.الان اینقـــــــــــدر مشتاقم ببینمش! بیچاره یه کوله بسته بود 23 کیلو.مال من هم 13 کیلو بود(تازه هیچی هم برنداشته بودم!) و مال بقیه ی بچه ها هم یه چیزی تو همین مایه ها.دیگه همه در آرزوی دیدن گل روی قاطر بودیم که سرپرست گفت بی خود از این فکر ها نکنین.خودتون مثل بچه های خوب کوله هاتونو میارین بالا چون دیر میرسیم و این چند روز هم اونجا خیلی شلوغه و قاطرها رو زودتر می برن.

ساعت حدود 10 صبح بود که به ساختمان هیات رسیدیم.نیم ساعت بعد نیسان ها میومدن و باید خیلی زود وسایلمون رو آماده می کردیم و صبحانه خورده حاضر می شدیم.همون دم در جل و پلاسمون رو پهن کردیم و لباسها رو عوض کردیم و هول هولکی یه چیزی خوردیم و آماده شدیم.باز هم افشین طبق معمول حرص همه مونو در آورده بود با اون کوله آوردنش! این بشر هر جا که میریم یه کوله ی فسقلی ورمیداره میاره نه کیسه خوابی نه چادری نه وسایل غذا پختنی نه ...باز جای شکرش باقی بود که کفش کوه آورده بود! (نه مثل زردکوه پارسال که تو اون برف و یخبندون یه لنگه کرامپون قرضی روی اسپرتکس بسته بود)

داشتیم صبحانه می خوردیم که اومد کوله ی من رو بلند کرد گفت تو می خوای اینو بیاری بالا؟

گفتم ایهین

وایساد گفت یالا هر چی اضافه داری در آر بریز بیرون! من حوصله ندارم وسط راه کوله ی اضافه بکشم!

(کلی قبلش بهمون گفته بود که کوله ی سبک بیارین.آخه خودش دو دفعه قبلا علم کوه رو رفته بود و می گفت دفعه ی قبل با اینکه قاطر هم گرفته بودیم وقتی رسیدیم پناهگاه همه ی بچه ها بیهوش شدن!)

_ به خدا هیچی اضافه ندارم!

که دیگه خودش وایساد تا همه ی کوله رو ریختم بیرون و هر چی به نظرش اضافه بود شوت کرد اونور.اضافه ها عبارت بودند از: چند تا دونه شکلات،یه ذره قند،دو تا بسته سس گوجه ی یه نفره که برای سوپ شب برده بودم(که منم یواشکی یکی شو دوباره گذاشتم تو کوله) و از همه مهم تر دوربین عزیزم! فکر کنم روی هم 250 گرمی شد! تازه کلی با هم فکر کردیم اون یه جفت جوراب اضافه ای رو که برداشته بودم از تو کوله در بیارم یا نه! که آخرش دیدیم اونم فوقش 50 گرمه این یکی رو بی خیال بشیم.خلاصه نشسته بودیم اون وسط آواز قاطر قاطر می خوندیم و تو سر خودمون میزدیم که نیسان ها اومدن.

این یکی نیسانش خیلی تمیز تر از اون سهندیه بود.احتمالا به جای گاو و گوسفند بز حمل می کرد.تازه کلی هم نو نوار تر بود و فلز هاش گوشت آدم رو گاز نمی گرفت.از حق نگذریم جاده ش هم بهتر بود.درسته که دل و روده مون اومد تو حلقمون ولی اقلا اونقدرها خاک نخوردیم.

از جاده ی کنار رودخونه رفتیم و رفتیم.منم هنوز داشتم تو دلم می گفتم خدایا چه غلطیه که دارم می کنم؟ یه جا یکی از بچه ها داد کشید اونه هاش! قلههههههه! همه پا شدیم و چشم گردوندیم...واااااااای چقــــــــــــــــدر زیبا بود.همونجا اشک تو چشم هام جمع شد و همون لحظه  عاشقش شدم...سلام علم...سلام عزیزم...

یه جایی وسط جاده خاکی کنار یه پل پیاده شدیم.دو تا راه بود یکی مستقیم و یکی که از پل باید رد می شدیم.راه مستقیم رو گرفتیم و بسم الله...

تمام مسیر پاکوب بود و خوب.اولین باری بود که دو تا باتوم دست گرفته بودم و اولش تنظیم قدم هام یه کم مشکل بود.اما یه ذره که گذشت درست شد و انصافا باتوم تو شیب ها خیلی کمک می کنه! کاش زودتر کشفش کرده بودم!

رفتیم و خیلی زود صدای ماشالا ماشالای بچه ها شروع شد.قبل از استراحت دوم بود که حس کردم الانه که دیگه حالم از این کوله به هم بخوره! اما وقتی که نشستیم و پا شدیم،یه ذره که گذشت دیگه بهش فکر نکردم و شونه هام سر شد.مسیر پاکوب بالای یه دره که تهش رودخونه جاری بود.کوههای دور و بر سبز ِ سبز و چشم های ما که دنبال قله پشت اونهمه کوه می گشت...

شیب بود که می رفتیم و صدای انرژی بخش بچه ها

ماشالا به کرکس

ماشالا

ماشالا سرقدم

ماشالا

ماشالا بچه ها (و اسم یکی یکی رو آوردن)

ماشالا

ماشالا عقب دار

ماشالا

ماشالا ماشالا

ماشالا

 

دیگه کم کم از ماشالا و اینا گذشت! این یکی ابی می خوند،اون یکی عمو سبزی فروش داد میزد یکی گل گلدون می خوند یکی اون وسط عرعر می کرد! خداییش این آخری از همه با مسما تر بود.دقیقا حس قاطر بودگی بهمون دست داده بود

شیب معروف قبل از پناهگاه رو که رد می کردیم دو تا از بچه ها حالشون بد شد.سوزان که سابقه ارتفاع زدگی داشت استفراغ می کرد و یه آقای دیگه ای که سنش نسبت به بقیه بیشتر بود نمی تونست راه بیاد.بالای تپه که رسیدیم یه گودی بود و بعد از یه شیب پناهگاه رو می شد دید.دیگه دویدیم!وقتی رسیدیم گروه های دیگه بهمون خوشامد گفتن و تا ما بیایم آب بخوریم داداشم پشت پناهگاه(تنها جایی که خالی مونده بود و شدیدا بوی جیش میومد!) چادر زد و افشین هم رفت توی پناهگاه یه گوشه ای جا گرفت.

از جایی که پیاده شدیم تا وقتی به پناهگاه رسیدیم دقیقا هفت ساعت گذشته بود.اما من حتی احساس خستگی هم نمی کردم.فقط وقتی نشستم روی لبه ی تخت شونه هام بدجوری تیر کشید و یهویی دیدم دست هامو نمی تونم تکون بدم بعدش تا داشتیم با مژگان کوله ها رو جابه جا می کردیم و کیسه خواب هامونو پهن می کردیم کف پام گرفت.مژگان که دیگه مرده بود از خنده آخه هر کدوم از انگشت هام واسه خودشون رفته بودن یه طرف و من هم جیغ میزدم (آخه من کف پاهام صافه اگه اون زمونا بود از سربازی معاف می شدم!)

خلاصه وسایل پخت و پزمون رو در آوردیم گذاشتیم روی تخت و آب آوردیم و سوپ آماده ها رو ریختیم و الحق اون سس گوجه ای که آورده بودم کلی غذامون رو خوشمزه تر کرد...تا ما غذا رو آماده می کردیم یه گروهی هم که یادم نیست مال کجا بودن بیرون پناهگاه بزن و برقص راه انداخته بودن و فهمیدیم عروسی دارن.(استاد سنگنوردی داداشم اینا هم عروسی شو روی دیواره ی علم گرفته بوده اما همون روز یه نفر از گروه کرمانشاه سقوط می کنه و عروسی تبدیل میشه به عزا! آدم عروس ها و آدم دوماد ها هم یک هفته لای صخره ها دنبال جنازه می گشته ن و آخرش هم بنده خدا پیدا نمیشه..."خدا رفتگان شما رم بیامرزه") ولی من از این رسم عروسی گرفتن اون بالاها خیلی خوشم میاد.امیدوارم که این عروس و داماد جدید هم خوشبخت بشن

خلاصه سوپمون رو خوردیم و خیلی حال داد.بعد دیگه آخر شب بود و وقت مسواک و جیش بوس لالا...مسواکمون رو زدیم ولی چشمتون روز بد نبینه!!!!! فکر نکنم هیچ جایی تو دنیا به وحشتناکی دستشویی های پناهگاه سرچال باشه! آقا ما اومدیم بریم دیدیم از شیش متریش هم نمیشه رد شد.روسریمون رو گرفتیم دم دماغمون،دو لا،4 لا،6 لا،8 لا، کاپشن،آستین...نههههههههه فایده نداره! یه لحظه نزدیکش می شدم می دیدم الانه که بالا بیارم! خدایا! چه کنم؟! بدبختیش این بود که صحرایی هم نمی شد رفت.یعنی اینقدر شلوغ پلوغ بود و از همه طرف آدم میومد و پناهگاه هم روی بلندی بود و به همه جا مشرف.هیچ قلمبه سلمبگی ای هم اون دور و برها نبود که بشه رفت پشتش! چاره ای نبود! رفتم 8 متری دستشویی یه نفس گرفتم و دویدم و تا زمانی که وقت داشتم تا خفه نشم یه جوری سرهم بندی کردم و همینجوری که سیاه و کبود شده بودم پریدم بیرون! یه چیزی میگم یه چیزی میشنوید! شبش داشتیم با بچه ها بحث میکردیم که آره آخرش هم ما تو علم کوه می میریم،میشیم شهیدِ کوه.بعد میگن یارو کجا مرد؟ توی دستشویی علم کوه خفه شد

...

آها یادم رفت پناهگاه رو توصیف کنم.پایینش یه اتاقی بود که پر بود و ما نرفتیم ببینیم.بالا هم که ما بودیم بعد از در ورودی دو قسمت میشد سمت چپ که اتاق باریک بود با یک ردیف تخت دوطبقه که بیشتر بچه های ما اونجا بودن و سمت راست که بزرگتر بود با دو سری تخت دو طبقه که ما روی تختی که روبه روی در بود خوابیدیم.مژگان و من و افشین پایین و کیوان هم روی تخت بالایی کنار آقای صابر.داداشم هم که عشق تو چادر خوابیدنه وسط همون هوای معطر تا صبح خوابید.

خلاصه شب خوابیدیم و قرار شد سه و نیم صبح بیدار شیم.یعنی قرار شد بچه هایی که قراره برن بالا بیدار بشن.من و مژگان که تصمیممون رو گرفته بودیم.من از همون اول گفتم نمیرم بالا.مژگان هم بعد از رسیدن به پناهگاه تصمیمشو گرفت و گفت فکر نمی کنم بکشم.(بعد از همه ی اون حرفها تازه یه چیز مهم تر هم بود.فکر می کردم این خیلی خودخواهیه که بخوام برم.اگه میرفتم و وسط راه می موندم و نمی کشیدم،اگه جزء کسایی بودم که یواش میرن یا عقب می مونن و تیم به قله نمیرسید اونوقت من هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم.چون میدونستم که یه عده از بچه ها واقعا آرزو دارن و حقشون هم هست که به قله برسن.راستش فکر میکردم حداقل بچه ها دو دسته بشن و یه تیم صعود کنه.منتظر بودم جلسه بذارن و تعیین تکلیف بشه.احساس میکردم خیلی ها دید کافی نسبت به جایی که اومده ایم ندارن.بابا علم کوه که الکی نیست!حالا میریم رسیدیم رسیدیم نرسیدیم هم بالاخره...! ولی خوب جور دیگری پیش اومد و بعد با حرف هایی که زده شد هدفها جور دیگه ای تعیین شده بود و شاید صلاح هم همین بود.ولی من هر وقت بهش فکر میکنم فقط میگم خدا رو شکر...) برای همین قبل از خواب از بچه ها خداحافظی کردیم و از هر کس پرسیدیم گفتن که صبح تصمیم میگیرن برن بالا یا نه و همه تعجب کردن که چرا ما نمی خوایم بریم قله.افشین هم که وضع رو اینجوری دید گفت نمیره و کلی نقشه کشیدیم که فردا تا لنگ ظهر بخوابیم و بعد هم پاشیم یواش یواش واسه خودمون بریم تا یخچال ها و عشق و حال!

رفتم توی کیسه خواب و زود خوابم برد.یه کمی بعد از سردرد بیدار شدم.سردرد خیلی خفیفی بود اما نمی دونم چرا اینقدر آزاردهنده بود.نمی دونم تاثیر ارتفاع بود یا چی (من سابقه نداشتم) اما یکی دو ساعته آروم گرفت.حالا دیگه مگه من خوابم میبره؟ از بس که دور و برمون همه سمفونی اجرا میکردن.خورررررررر پفففففففف به لهجه های مختلف! تازه نصف شبی یه عده که سمت راست ما خوابیده بودن با هم بلند بلند صحبت میکردن که من هر چی تلاش میکردم نمی فهمیدم اینا کجایی دارن حرف میزنن! یه کلمه هم از حرفهاشون نمی فهمیدم.نه لری بود نه کردی نه ترکی.خارجی هم نبودن خلاصه یه معمایی شد اینم برام که اینا کجایی بودن! بعد دوباره کم کم خوابم برد...

تا بچه ها اومدن بالای سرمون بیدار شدیم.آقای پ اومد که یالا پاشین تنبل بازی در نیارین!

_ نههههههه آخه ما که نمی خوایم بیایم بالا!

_ حالا پاشین باهم تا یخچالها میریم بعد تصمیم میگیریم

راستشو بگم دلم می خواست با بچه ها باشم.برای همین با وجود اینکه هیچ کاری مو نکرده بودم زودی آماده شدم و راه افتادم.افشین که گفت الا و بلا من می خوام بخوابم.آقای صابر رو هم که هر چی صداش کردن بیدار نشد.این یکی دستشو می کشید اون یکی پاشو می کشید انگار نه انگار! همچین خودشو زده بود به خواب...دو تا آقایی که مسن تر بودند هم موندن و سوزان هم که بنده خدا تا صبح استفراغ کرده بود نمی تونست بیاد.

کوله کوچیکه رو برداشتم و بدون وسیله راه افتادم.پشت سرمون خورشید کم کم طلوع می کرد...

طلوع خورشید در علم...باور نکردنی بود...این تعبیر یه آرزو بود که داشت کم کم از پشت کوهها سر میزد

یادمه یه روز که الان خیلی به نظرم دور میرسه یه عکس رو توی وبلاگ شاهو دیده بودم و آه کشیده بودم

حالا با چشمهای خودم داشتم می دیدمش...گل خورشید در علم

 

ادامه دارد


 
comment نظرات ()