دریای سرخ

هذیان های پیش از علم کوه
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ امرداد ،۱۳۸٥
 

فعلا وقت سر خاروندن هم ندارم.درسها به طرز اسفناکی کند پیش میره اونم با این کتابی که من دارم می خونم.نصف بیشتر بچه هایی که می شناختم و کی بوک گرفته بودن رفته ن فرست رو هم خریده ن (چون به این نتیجه رسیده ن که نمی تونن تمومش کنن)ولی من هنوز از رو نرفته م!

امروز عصر داریم راه میوفتیم برای علم کوه.این دو سه روزه تازه به این نتیجه رسیده م که من چه غلطی دارم می کنم؟ من و علم؟ من و چنین جسارتی؟ من دچار وحشت شده م! قبلنا اصلا فکرش رو هم نکرده بودم اما نمی دونم چی شد که حرفش که شد یهویی فکر کردم یعنی میشه؟؟؟؟؟ بعد دلم خواست برم.بعد یکی نبود به من بگه آخه مگه بچه هر چی دلش خواست باید بهش بدن؟ الان من از اضطراب علم کوه اینجوری ام

انگشتای محترم پام که بعد از اون قضیه ی زردکوه هر ده تاشون سیاه شدن و تا یه هفته نصف شب از دردش بیدار می شدم.تازه فهمیدم که همیشه که پام درد می گرفته موقع پایین اومدن به خاطر کفشم بوده و همه ی آدما اینجوری نیستن! (تا من باشم با کفش نرم تو رودخونه شلنگ تخته بندازم و کفش نازنین رو خراب کنم)

داداشم انگشتامو که دید گفت آخه خنگ خدا یعنی تو فکر می کردی همه اینجوری به پاهاشون فشار میاد و هیچی نمیگن؟ آره خوب فکر می کردم حتما من تحملم کمتر از بقیه س که آخرش به لنگیدن میوفتم ولی بازم هیچی نمی گفتم که یه وقت نگن این لوسه! حالا تازه فهمیدم که من این مدت چه پدری از خودم داشتم در میاوردم!

این دو هفته هر چی رفتم کفش نو بخرم اونی که می خواستم سایز پای من نبود.یعنی یه دونه بود ولی من گول فروشنده رو خوردم که گفت وایسا هفته ی بعد بخر که بار میاد و بار که نیومد هیچی اون کفشه هم از دستم رفت.حالا من با این پاهای سیاه و کفش ناجور نمی دونم چه جوری قراره برم علم

کلی حرف درست حسابی داشتم بگم ها نمی دونم چرا تبدیل شد به این دری وریها.آخه یه پروانه ی کوچولو داره تو دلم بال بال میزنه.دعا کنین برنامه با موفقیت و بی حادثه اجرا بشه و اونایی که دلشون می خواد به قله برسن و به سلامت برگردن.

منم فعلا تو فکرم که آیا به پناهگاه میرسم؟!؟!

 

یه حس عجیبی دارم یه حس خواستن غریب توام با ناباوری و ترس

 

فقط دلم می خواد ببینمش این کوهی رو که هر کس راجع بهش حرف میزنه سر تعظیم در مقابلش فرود میاره...


 
comment نظرات ()