دریای سرخ

زردکوه،سیردون
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٥
 

۳۰ تیر ۸۵

 

چهار بعد از ظهر بود که راه افتادیم.15 نفر که اکثرشون رو می شناختم ولی خیلی هم آشنا نبودم باهاشون،توی برنامه های مختلف دیده بودمشون.از خودمون من و داداشم بودیم و مژگان و کیوان و مصطفی و داداشش.آقای پ هم اومد که صبح تا دیدمش گفتم خاک وچوک! اینم مگه هست؟!

مقصد قله ی سیردون بود که گفته بودن صبح راه می افتیم و تا ظهر پایینیم.من اینقدر این برنامه رو سبک فرض کرده بودم که حتی یه دونه شکلات هم با خودم نبرده بودم.تقریبا همه مون همینطور بودیم.شبیه برنامه ی پارسال روش حساب می کردیم با این تفاوت که ارتفاع کمتره و دیگه از اون کوله کشی سنگین هم خبری نیست.فصل هم مناسب تره و از اون یخچالهای وحشتناک نخواهیم داشت.

حدود ساعت 10 شب بود که رسیدیم به مبدا.مینی بوس که ایستاد و اومدیم پایین باد خنک با اون صدای آب پر فشار زد تو صورتمون.همون صدای آشنا...دقیقا همونجا بود.همون نقطه ی پارسالی! یه لحظه با مژگان کُپ کردیم! نکنه همون چیزای پارسالی در انتظارمونه؟ (غافل از اینکه...)همونجا لب رودخونه اطراق کردیم و شام و یه جلسه ی کوچک در مورد برنامه ی فردا که راهنما هم آقای ک بود.گفتن 6 ساعت حدودا راه داریم تا قله و 4 و نیم صبح حرکت می کنیم و تا 3 و 4 پایینیم.

آسمون،زیباترین آسمونی بود که دیده م.کهکشان واضح پیدا بود و ستاره ها تک تک و پر نور.یه آسمون پر ِ پر ِ ستاره...

با عجله کارهامو کردم و رفتم که زود بخوابم.اما مگه خوابم برد؟ نمی دونم چه مرگم شده بود! حتی 5 دقیقه هم نخوابیدم.اینقدر غلت زدم و اینور اونور شدم،حتی خوابم هم نمیومد با اینکه شب قبلش هم نخوابیده بودم.دیگه اعصابم خورد شده بود دلم می خواست زودتر 4 و نیم بشه اقلا پاشیم بریم.تا کیوان اومد دم چادر زود پریدم بیرون و کارهامونو کردیم و خیلی سریع آماده شدیم و حرکت.

هوا کم کم روشن می شد و جاده وسط اونهمه بوته ی گون...چشمه ای که پارسال ازش آب برداشته بودیم تقریبا خشک شده بود.از همون جا هم میدیدیم که برف خیلی کمتره.بعد مسیر پا کوب و یک ساعت اول مسیر همون بود که پارسال اومده بودیم ولی بعد چرخیدیم و دقیقا عکس جهت شاه شهیدان و دو زرده رفتیم بالا و کنار رودخونه برای صبحانه ایستادیم.راهنما که گفت یک ساعت بیشتر وقت ندارین برای صبحانه چشمامون گرد شد! یک ساعت؟!!! اینهمه؟ ما عادت نداریم بیش از 20 دقیقه،نیم ساعت بهمون تو این چیزا وقت بدن! گفتیم زودتر آماده میشیم ولی هر چی اضافه اومد بهمون وسط راه استراحت بدین

یه مسیری رو رفتیم که خوردیم به یه آب پر فشار و مجبور شدیم 45 دقیقه برگردیم و یه شیب خیلی بد رو بالا بریم.سرعتمون زیاد بود.میرفتیم و آفتاب هم می زد تو مغز کله مون.از رودخونه عبور کردیم و رسیدیم روی یخچال.اون بالا یه سیاه چادر عشایر بود که آقای اصفهانی رفته بود ازشون نون و ماست گرفته بود و دیگه هر جا میدیدیم آقای اصفهانی نیست و یه گوشه ای نشسته نون و ماست می خوره

هی رفتیم و هی رفتیم و هر چی می رفتیم نمی رسیدیم و اونطور که پیدا بود خیــــــــــــلی راه داشتیم هنوز.کم کم خستگی اثر می کرد...

هیچوقت این حس بهم دست نداده بود.دلم نمی خواست برسم قله.انگیزه نداشتم.اومده بودم بهم فشار بیاد که اومده بود.نمی خواستم بیشتر برم.هر قدمی که بالا میرفتم به فکر پایین اومدنش بودم.میدونستم که باز انگشتام درد میگیره و اونوقته که خر بیار و باقالی بار کن.راه 4،3 ساعته هم نیست که بگم یه جوری برمی گردم!

هی شیب بود و قله ای که خیال نداشت خودش رو نشون بده.

_ میشه من نیام؟

_ میشه بشینم تا برگردین؟

با مژگان و اون یکی خانومی که همراهمون بود(3 تا دختر بودیم) نشستیم پای یه صخره.گفتم دیگه از جام تکون نمی خورم.یه شیبی پیش رومون بود که حتی فکر بالا رفتنشم نمی تونستم بکنم!

گروه جلو رفت و آقای پ و آقای اقتصاد(که عقب دار بود) با ما وایسادن.گفتن شما برین ما هم بعد از یه استراحت کوچولو میایم.

_ استراحت؟ من نمیام شرمنده

آقای پ: تو میای

_ نمیام

+ میاااااای

رفتم!

شیب بود.نفس هامو می شمردم و هر چند قدم می ایستادم.

_ تو رو خداااااااااااااااااا

آقای پ جلو میرفت و می گفت + فقط تا اینجا بیا! همین یه ذره!

می رفتم!

+ یه ذره دیگه

_ نههههههههههههه

_ من نمیام

+ بیا بالااااااااا

اشک تو چشمام جمع شده بود

یه جایی رسیدیم یه شیب پر از چمن و گل های زرد

مژگان ایستاد.دیگه نمی تونم! تازه حال من یه کم بهتر شده بود.حالا من به اون سُک میزدم.بیا! گفت الان گریه می کنم ها! و من اشکاشو دیدم...

_بسه،تو رو خدااااااااااا

آقای اقتصاد هم می گفت بسه بذار همین جا بمونن.اما این آقای پ...جلو جلو میرفت و بیاین بالاااااا...

بچه ها جلو بودن.از دور کیوان رو میدیدیم که عقب مونده و نشسته! (بعد می گفت اونجا که نشسته بودم کلی به خودم خندیدم که به این نکبت افتاده م)

حرف زدیم،حرف زدیم و حرف زدیم تا یادمون بره کجاییم.

ناراحت بودم.برنامه پیشنهاد آقای اقتصاد بود و دلم می خواست اون بره.هر چی گفتم شما برین نرفت.با خودم می گفتم اگر نرسیم به قله اونم نمیره و من دلم می خواست اون حتما به قله برسه.صد متر مونده به قله نشستیم.دیگه حرفی نمونده بود.باید می رفتیم.آقای پ و آقای اقتصاد نشستن و ما رو جلو فرستادن که ما هم الان میایم.رفتیم تا قله و اونجا دیگه نشستیم.با بچه های دیگه یه کم میوه خوردیم و انجیر خشک و کشمش و اینا.از اونجا قله های دیگه پیدا بود.شاه شهیدان و دو زرده و کلونچی.پناهگاهی که یک شب زیبا رو توش خوابیده بودیم...

راهنما،آقای ک، ناراحت بود که به شب می خوریم.حالا باید سریع بر می گشتیم پایین.راه کمی نبود.

برگشتنه رسیدیم به آقای پ و آقای اقتصاد که همونجا نشسته بودن.می دونستم برای چی نیومدن بالا.می خواستن بگن قله برای ما مهم نبود.می خواستن ما فکر نکنیم به خاطر خودشون به ما اینقدر اصرار کردن و در واقع کشیدنمون بالا...گفتم من که می دونم برای چی نیومدین ولی ممنونم که آوردینمون گرچه می دونم دو دقیقه دیگه پشیمون میشم !

پایین اومدیم.تمام اون سربالایی ها رو بر می گشتیم و من سربالایی رو ترجیح میدم.زانوها و کمرم داشت می ترکید.انگشتام تیر می کشید تا تو مغز سرم.+ مغز؟ مگه مغزم تو داری؟

دیگه واقعا نمی تونستم.13،12 ساعت بود یه سره راه رفته بودم.راه که نه! شیب! قبلا مسیرهای طولانی رو قسمت می کردیم.شب می موندیم و استراحت می کردیم.این یکی واقعا خارج از ظرفیت من بود.هر یه قدمی که بر میداشتم یه آخ می گفتم.توی یه شیب که جلو بودم از زیر پای یکی یه سنگ بزرگ در رفت و صاف اومد خورد به زانوی من! اون موقع فقط چند لحظه مکث کردم اما الان بغل زانوم قد یه کف دست سیاه شده.

عقب موندم.گروه رفت و من موندم با کیوان و آقای اقتصاد.تکیه داده بودم به کیوان و می لنگیدم.اول یخچال که رسیدیم آقای اقتصاد گفت سرعتتو زیاد کن.اگه به شب می خوردیم مکافات بود.واقعا حس می کردم الانه که بمیرم.اومدنه توی مینی بوس در مورد حادثه کل جنون حرف میزدیم و مرگی که می گفتن از خستگی بوده،باور نکردنیه نه؟حالا مرگ از خستگی رو با تمام وجود حس می کردم!

 تا سرمو بالا آوردم که به آقای اقتصاد بگم نمی تونم داد زد: من چی کار کنم؟ هان؟ من چی کار کنم؟

بغض همه ی وجودمو پر کرده بود.دست کیوان رو چسبیدم و گفتم بدویم به درک که پام می شکنه.می دویدیم روی یخچال.دیگه هیچی نمی فهمیدم.فقط تو دلم می گفتم این پاهایی که از ضعف می لرزن حقشونه بذار بشکنن...

می دویدیم...من می خوردم زمین،کیوان می خورد زمین...دیگه می خندیدیم.گفتم آقای صابر شما شاهد باش ما از جون مایه گذاشتیم که گروه عقب نیوفته.اون معذرت خواهی می کرد که داد کشیده و من می گفتم نه لازم بود.می دونستم با قصد بود کارش.انتهای یخچال که رسیدیم بچه های عشایر اومدن بهمون بگن از اونور بیاین.صابر گفت بچه ها میدونین اسم این خانوم چیه؟ گفتن نه! گفت این مرده ی متحرکه...زدم زیر خنده.پای یخچال بچه ها لب رودخونه نشسته بودن.تا رسیدم مژگان صدام کرد.رفتم بغلش سرمو گذاشتم رو سینه اش و گریه کردم...

آب خوردیم و 5 دقیقه بعد راه افتادیم.از رودخونه عبور کردیم و سر بالایی رفتیم.

یه جا نشستم زمین.آقای پ داشت از کنارم رد می شد نگاه کرد.گفتم بالا رفتنه خوب می گفتین بیا بالا بیا بالا موقع پایین اومدن گذاشتین در رفتین؟

دیگه ولم نکرد.رفتیم.گفت کجات درد می کنه؟ گفتم انگشتام و مچ پام و زانوم و کمرم و گردنم و کت و کولم و مغزَ...(قبل از اینکه اون بگه) نه ببخشید مغز که ندارم سرم...سرم گیج میره،چشمامم نمی بینه! گفت حالا بیا درستت می کنم.

یه جای شیب دار گفت بخواب.سرمو گذاشتم پایین.کفشامو در آورد پاهامو ورزش داد(منم از درد داد میزدم) بعد یه نبات هم خوردم و حالم خیلی بهتر شد.راه افتادیم دنبال گروه که باز جلو بودن و کیوان و آقای اصفهانی نشستن که نون و ماست بخورن

آقای اصفهانی هم دیگه اوضاعش خراب شده بود.زانوش درد می کرد و پاهاش خیلی ناراحت بود.حالش هم بد شده بود و حس میکرد فشارش افتاده که اومد به من گفت نبضمو بگیر ببین می تونم راه بیام؟!

و رفتیم...

راه که میرفتم تاول های کف پام می ترکید.

با آقای اقتصاد(همون صابر) حرف میزدیم و آخر از همه می رفتیم که برگشت به پشت سر اشاره کرد و گفت ببین.اون قله س.ما اونجا بودیم.

اونجا بودیم؟ چقـــــــــــــــــدر دور بود

16 ساعت.16 ساعت تمام...

کم کم غروب شد و خورشید رفته بود که اون صدای مهیب آب رو شنیدیم.8 و نیم شب بود که به مینی بوس رسیدیم.

تا جمع و جور بشه و راه بیوفتیم کفش هامو در آوردم و پاهامو شستم...های!

هر چی صورتمو می شستم شوری عرق نمی رفت.با اینکه آب توی راه بود و ما هم خورده بودیم ولی کمبود آب داشت بدنهامون.خیلی!

دلم دوغ می خواست.فقط دوغ میتونست این آب و الکترولیت های از دست رفته رو جبران کنه.اما نبود!

سوار مینی بوس شدیم و حالا می خواستیم ناهار بخوریم.دو تا کنسرو قورمه سبزی آورده بودیم و برنج پخته که تا درشو باز کردم دیدم بوی گند میده.هر چی گفتم این برنج فاسد شده داداشم گوش نکرد و خوردش! منم خورشت رو خالی خوردم.ولی گشنه مون بود.

از نونهایی که آقای اصفهانی از عشایر گرفته بود کلی مونده بود.یکی شو با مژگان گرفتیم و داشتیم می خوردیم که دیدیم آقای صابر خورشت قیمه داره ولی نون نداره ما هم گفتیم آقای صابر تشریف بیارین این عقب قدمتون به چشم ما نون داریما!

باز همه خوابیدن و من و مژگان عین جغد خوابمون نبرد! یه جا وایسادیم که خربزه بخوریم.پریدم پایین که دوغ بخرم اما همه جا بسته بود.خربزه رو خوردیم و وقتی که باز رفتیم بالا چشمامون بسته شد و اصفهان بیدار شدیم.

این برنامه آمادگی علم کوه بود.هر جا که وسطش جا میزدیم آقای پ می گفت آخجون یکی از علم کوهی ها کنسل شد! آقای ق.همون که خیلی مهربون بود پا به پام مبومد و از علم می گفت.از طلوع خورشید روی ابرها،از مه،از کوه وحشی...

برنامه خیلی سنگین بود.داداشم گفت از دماوند خیلی سنگین تر بوده براش.من هیچوقت باورم نمی شد همچین برنامه ای رو حتی با این نکبت بتونم برم و برگردم،زنده!

ولی خوب رفتم،حالا هم بهش فکر می کنم...به خودم و ضعف ها و تواناییهام

به اینکه وقتی مجبور بشی خیلی بالاتر از ظرفیتت رو هم تحمل می کنی

کف پاهام می سوزه و چشمامو که می بندم احساس می کنم دست کیوان رو گرفته م و روی یخچال میدوم

می دوم... تا آخر دنیا می دوم...


 
comment نظرات ()