دریای سرخ

تکرار يک رويا
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸٥
 

یه نفر رو می شناسم یه جایی رفته بود با خودش عهد بسته بود دیگه چنین غلطی نکنه!

حالا اون شخص کی بود من نمی دونم ها 

چه زود یادش رفت!

...

...

دارم میرم زردکوه

 

خلاصه دیگه هر خوبی، بدی ... اینا!

 

***

 

نه به گمانم سفر هیچگاه به پایان نمیرسد این راه ها که تو دیده ای همه به بی پایانی راه می برند

 

حکایتی است حکایت تو ومن ! تو خاموش و من خاموش . تو لب نداری و من لب بر نمی دارم از لب . تو بی چشم ! تماشا نمی کنی و و من نگاه بی تماشایم را فقط به روی تو دارم . تو ساکت و سپیدی و من ساکت و سیاه !! تو تن یله داده ای به زیر پای هر کس و ناکس و من رم کرده و می کنم از همه کسان. کسان!؟ می خوانمت بیصدا. میشنوی پس سر به آسمان بر میکنی که: یعنی هوا ابر است برف هم خواهد آمد به گمانم !
بی حوصله تر از من تو با آن دل سنگت ! با آن همه سنگت .سنگ هایت . سنگ تر ازسر سنگین من تو با آن قله هایت . با آن گردن فراز و یال فرو افتاده ات . انگار که کاری به کار هم نداریم . انگار . ! انگار نه انگار آن همه و خسته شدن ها و نفس زدن ها چه شوق ها و چه ذوق ها .چه شورها .آن قدیم ها برایت می خواندم یادت هست:

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق که ماراست

همین جوری میشود که یخ می کنم . تکیه به صخره هایت می دهم به خستگی و نشسته میشوم . پاهایم را میان شکم جمع می کنم . جنین . از هوش و حواس می روم خوابم می گیرد . آنوقت تو دل سنگت ترک بر می دارد . پیش میخزی لالایی می خوانی .جمع تر میشوم . می خوابم می خوانی به نجوا و زمزمه ! بم می خوانی و صدایت چه غم داردو هنوز چه حکایتهاست بین تو و من . چه می گویم هنوز چه شکایت هاست بین من و تو !

(بازم این متن از آزاد کوه که هر چی می خونمش سیر نمی شم)


 
comment نظرات ()