دریای سرخ

گل و رابين هود و سهند ۶
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٥
 

* روز زن که بود داشتم میرفتم بیمارستان که برم کتابخونه.تو خیابون یه آقایی یه جعبه ی بزرگ پر از گل رز قرمز و سفید دستش بود.خیلی خوشگل بودن،من دلم خواست! اونوقت تا وارد بیمارستان شدم دم در اورژانس یهویی یه جعبه شیرینی اومد جلوم یکی از پرسنل بیمارستان هم بدو بدو اومد و یه دونه از همون گل ها بهم داد اینقده ذوق کردم  آخه تا حالا هیشکی روز زن بهم هدیه نداده بود

* دیروز داداشم برای موش کوچولو چند تا سی دی کارتون خریده بود.یکیش رابین هود بود.همون رابین هودی که هزار بار از تلویزیون خودمون دیده بودیم.همین رابین هودی که همه ی دیالوگهاشو از حفظ بودیم! اگه خودم ندیده بودم باورم نمی شد اینقدر عوضش کرده باشن!

هیچی دیگه با داداشم عین این بچه فینگیلیا هی بالا و پایین پریدیم و ذوق کردیم از دیدن صحنه های ممنوعه ی آقای رابین و پرنسس ماریا! اینقده عشقولانه بود! تازه اونجاییش که مسابقه ی تیر اندازی قراره برگزار بشه رابین هود که نمی خواد شرکت کنه،اونوقت میگن هر کس برنده بشه پرنسس می بوسدش ...! بعدشم کلی می رقصن و آواز می خونن.آخرشم با همدیگه عروسی می کنن خیلی با مزه بود!

چند وقت پیش توی اینترنت یه عکس دیدم از کارتون جزیره ی ناشناخته (سرندیپیتی و کونا) یه عکس از خانوم لورا بود.همون پری دریاییه که هیچوقت تلویزیون نشونش نداد.اون عکسه رو که دیدم انگار یه بار بزرگی از روی دوشم برداشته شد! یکی از عقده های بزرگ دوران کودکیم گشوده شد!

* حالا بقیه ی سهند! کم کم داریم به سفر بعدی نزدیک میشیم و من ِ تنبل هنوز این یکی رو تمومش نکرده م

تبریز شهر قشنگیه.خیلی خیلی قشنگ و شیک.خیابون هاش من رو یاد خیابون های تهران مینداخت ولی اون حس دلگیر و خفه ی تهران رو هم نداشت.(من از تهران فقط مدل خیابون هاش رو دوست دارم.یه جور با مزه ایه!) اما روز 14 خرداد که جایی باز نبود! دیگه بازار بی بازار.آه از نهادم بر اومد که چرا تو کندوان اون کیفه رو نخریدم! آدرس گرفتیم و برای ناهار رفتیم یه پارکی به اسم باغلار باغی! (داداشم و کیوان که برای کاری با تاکسی رفته بودن و برگشتن به تاکسیه گفته بودن می خوایم بریم واغلارواغی! اونم کلی بهشون خندیده بود) این دفعه گاز پیک نیکی رو گذاشتیم در دورترین نقطه ی ممکن! (که اگه ترکید اقلا فقط خودمون بمیریم!) و برنج درست کردیم با کنسرو قورمه سبزی بعد از ناهار هم ظرف ها رو شستیم و نشستیم دور هم... بچه ها با یه آقای ترک مهربونی دوست شدن و دعوتش کردن بیاد پیشمون.دیگه خلاصه کلی خندیدیم و زبان ترکی یاد گرفتیم و همدیگه رو اذیت کردیم.مصطفی هم اونجا اوج مارمولک بودگی شو اثبات کرد...یه مارمولکی که وقتی می خوای با دمپایی بکشیش مظلومانه تو چشمات نگاه می کنه و میگه: منو نکش

اینقدر آقاهه از دستمون خندید که بنده خدا زبان مادریش یادش رفت! هر چی فکر می کرد یادش نمیومد مارمولک به ترکی چی میشه.پرسیدیم خوب مار چی میشه؟ اونم گفت: ایلان.ما هم دیگه به مصطفی می گفتیم ایلان مولک (بعدا آقاهه رفت از خانومش پرسید مارمولک میشه کَرتَن کََلک)

تاااااااااااازه! دوستت دارم هم میشه سویرم سَنی! دیگه من و راضیه و مژگان خودمونو تا آخر سفر خفه کردیم از بس به هم گفتیم سویرم سنی!

عصر دوباره سوار مینی بوس شدیم و تو خیابونها گشت زدیم و بعد رفتیم مقبره الشعرا.قبر یه عالمه شاعر های مهم مهم اونجاست.می خواستیم بریم سر شهریار که در مقبره شو بسته بودن و تعطیل شده بود.بعدش دوباره راه افتادیم تو خیابون ها و دیگه هوا تاریک شده بود که رسیدیم یه جایی به اسم ایل گلی که یه پارک بزرگ بود با یه حوض بزرگ وسطش.شلوغ ِ شلوغ.ما هم که دیگه افسار گسیخته شده بودیم! پرسیدم بچه ها خداییش تو اصفهان هم حاضر بودین این کارها رو بکنیم.همه: نههههههههه پشمک خریدیم و زدیم تو سر و مغز همدیگه و کم مونده بود بیرونمون کنن حالا تازه من یه تیکه ای رو جلوجلو رفتم و یه صحنه ی اساسی رو از دست دادم! مصطفی با مژگان و عفت شرط بسته بود که بره به یکی از دخترهای توی پارک بگه سویرم سنی ...مععععععع!

خوب شد کتک نخوردیم!

بعد از پارک اومدیم بیرون و یه جایی آش دوغ خوردیم و بعدم رفتیم یه پیتزا فروشی همون نزدیکیا و شام پیتزا گرفتیم!!! (واقعا ما اصفهانی های بی نظیری هستیم ) 

ادامه دارد...

دیگه به خدا فقط یه قسمتش مونده

اینجا مقبره الشهداست.اولش می خواستیم از مجسمه ی شهریار عکی بگیریم بعد گفتیم خوب خودمونم بریم وایسیم زیرش! از یه آقای محترمی خواهش کردیم ازمون عکس بگیرن.همونجور که مشاهده می کنین ما هستیم تو عکس ولی کله ی شهریار نیست

 

 

 

 

 

 


 
comment نظرات ()