دریای سرخ

خون...این خون ِ لعنتی!
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٥
 

تهران بودم.دایی بزرگه م فوت کرد...

 

چقدر دوری بده وقتی حتی یادت نمیاد آخرین بار چطوری ازش خداحافظی کردی

***

یه بندهایی هست که هرگز گسستنی نیست...

وای از وقتی که این بند دور گردنت بپیچه و فشار بده و فشار بده...

 

خون...این خون ِ لعنتی!

 

***

وقتی که بچه ای خیلی چیزها رو نمی دونی،نمی فهمی،نمی بینی.برای همینه که اینقدر آرومی

وقتی بچه ای زیر بال مامان مرغی که باشی هیچ لولویی نمی تونه اذیتت کنه.وقتی بابا خونه باشه هیچ آقا گرگ بدجنسی نمی تونه بیاد تو رو بخوره...

 

الان من حبه ی انگورم

که گرگه شنگول و منگولشو خورده

حالا توی ساعت قایم شده و داره می لرزه...

پاندول ساعت میره و میاد،میره و میاد

صداش توی سرم می کوبه

تاق تاق تاق تاق تاق تاق تاق

***

دوری خوبه

خیلی خوبه

وقتی ازش دور میشی و فکر می کنی اونی که رفته هنوزم هست

مثل آقا جون که توی ذهنم همیشه روی اون صندلی خاکستریش کنار درخت آلبالو نشسته ...

یه جایی اون دور دورا

 

اون دور دورا

 


 
comment نظرات ()