دریای سرخ

سفرنامه سهند ۴
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ،۱۳۸٥
 

خوب کجا بودیم؟ آها از سهند اومدیم پایین و سوار مینی بوس شدیم و دوباره راه افتادیم.دم دمای غروب بود که رسیدیم به رصد خونه.

 

رصدخانه ی مراغه که بزرگترین مرکز پژوهش نجوم در عصر خود بود در سال 657 هجری قمری یعنی نزدیک به 170 سال پیش از احداث رصدخانه ی شهر سمرقند به اراده و دستور خواجه نصیرالدین طوسی، وزیر فرزانه و دانشمند هلاکو خان مغول آغاز گردید...

 

کلا چیز زیادی ازش نمونده، چند تا سنگ و یه تکه از یه ناودونی که برای تعیین زمان استفاده می شده.ولی دورش رو یه حفاظ درست کرده ن شکل رصدخانه های امروزی و کلا نسبت به بقیه ی آثار تاریخی (به نسبت اون چیزی که ازش مونده) خوب بهش رسیده ن به نظر من.راهنماش یه سرباز بود توضیحات جالبی داد.اون ناودونه که گفتم بیست سی سانتش مونده بود حدود 18 متر ارتفاع داشته که به صورت دایره ای میرفته تا بالا و مدرج بوده و از روی حرکت خورشید و ستاره ها روی درجه ها زمان رو حساب میکرده ن! خیلی جالبه ها! تازه توانایی اینم داشتن که وقایعی مثل کسوف و اینارم تا چندین سال بعدش پیشگویی کنن!

یه کمی اونجا بودیم و دیگه کم کم خیلی داشت شلوغ می شد که برگشتیم(حالا اون موقعی که ما رسیدیم پرنده هم پر نمی زد اونجاها! پسره هم رفته بود بخوابه.بعدش نه که ما خوش قدمیم یهو همه ملت هجوم آوردن رصدخونه ببینن.ما هم با اون ریخت و قیافه ها...)

هیچی دوباره سوار شدیم و رفتیم به سمت بناب.

 

یه چیز مهمی رو یادم رفته تعریف کنم! هندونه مون!!!!!!!!! روز قبل از صعود یه جا دیدیم وسط یه خیابون هندونه می فروشن.آقا جاتون خالی یه هندونه خریدیم 16 کیلو!!!!!!!! بعدم رفتیم دم توالت عمومی وایسادیم توی یه حوض خوردیمش.خوردیمش ها! یعنی پوستشم خوردیم! فکر کنم نفری یه کیلو بهمون رسید تازه این پسرا جر میزدن می خواستن مال مارم بخورن

 

خلاصه حسابی شب شده بود که رسیدیم بناب.حالا شام چی بخوریم؟ همه متفق القول گفتن بریم کباب بناب بخوریم (واقعا از یه جماعت اصفهانی بعیده نه؟) رفتیم یه جایی که سرتاسر خیابون همه ش کبابی بود.ما هم ده بیست سی چل کردیم یکی از مغازه ها رو انتخاب کردیم.نشستیم روی تخت و کباب خوشمزه خوردیم ( حالا به نظر من و داداشم و کیوان و شهاب خیلی خوشمزه بود ولی بقیه هی گفتن چه میدونم پیازش زیاد بود اینش کم بود اونش فلان بود... من که خوردم و کیف کردم!)

بعدشم رفتیم بگردیم یه پارکی چیزی پیدا کنیم شب توش بخوابیم.بناب یه دونه پارک داشت که ما رو با آغوش باز پذیرفتن.پارکش هم پارک بود هم به نظرم شهربازیشون هم بود چون یه چرخ و فلک گنده توش بود و شبا هم درش رو می بستن.خلاصه دیگه پارک کم کم داشت تعطیل می شد که ما رفتیم تو و چادر زدیم.چند تا سکو وسط پارک بود که سقف هم داشت.دور تا دورش هم گل های یاس پیچیده بود و بالا رفته بود.خیلی خوشگل بود.ما هم روی سکو ها وسط گلای یاس چادر زدیم هر سکوی یه چادر

دستشویش هم که عالی بود.فقط ما نفری شصت بار دست و صورتمونو با آب و صابون شستیم تا یه ذره احساس تمیز بودگی بهمون دست داد و دیگه چه خواب لذت بخشی...(فقط نمی دونم چرا با اینکه هم در چادر رو باز گذاشته بودیم هم زیپ کیسه خواب ها رو چرا اینقدر گرممون شد اون شب! )

 

صبح هم بیدار شدیم و بعد از صرف صبحانه راه افتادیم به سمت کندوان...

 

( ها اینم باید بگم که تو خاطرات ثبت بشه: شهاب که رفته بود رو مینی بوس که کوله ها رو بذاره و مژگان که می خواست از خودش از خودگذشتگی دروکنه و کوله شو بالا گرفت و خنده های پلیدانه ی شهاب اون بالا و له شدن مژگان زیر کوله... وااااای چقــــــــــــدر پست فطرته این بشر! )

 

ادامه دارد ...

وای خدا چرا تموم نمیشه!

 

***

پ.ن. الان داداشم از پناهگاه دماوند زنگ زد.خوششششششششش به حالش منم می خواممممممم.تازه گفت هوا خیلی خوبه.تازه گفت تو هم می تونستی بیای...ماماااااااااان...دارم از غصه می میرم

 


 
comment نظرات ()