دریای سرخ

سفرنامه سهند ۳
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥
 

کوه سهند ، قله جام

شنبه 13 خرداد

 

بازم مینی بوس و رفتیم تا زنجان.اونجا یه کوچولو نگه داشتیم تا بچه ها چاقو بخرن.من چیزی نخریدم،یعنی یه چاقو پسندیدم ولی ساخت ایتالیا بود بعدش با خودم فکر کردم خیلی مسخره س آدم بره زنجان چاقوی ایتالیایی بخره و زود برگشتم تو ماشین.در واقع بیشتر نگران عقب افتادن برنامه بودم چون راه خیلی طولانی بود و همینجوریشم کلی عقب افتاده بودیم و اگر همینجور می خواست ادامه پیدا کنه و همه جا دیر برسیم اونوقت امتحان عفونی چی میشد؟ برای همین عجله کردم و نشد که درست حسابی ببینم گرچه تفاوتی هم نمیکرد چون بقیه که امتحان عفونی نداشتن!

.

.

.

مسیرها خیلی طولانی بود.هر چی میرفتیم نمیرسیدیم.2 روز توی مینی بوس چلونده شده بودیم و همه ی جونمون درد میکرد،داغون ِ داغون! کم خوابی و گرسنگی هم که دیگه هیچی! استرس صعود فردا هم کم کم داشت سر و کله ش پیدا میشد.

قرار بود 4 صبح صعود رو شروع کنیم ولی ساعت 3 بود و هنوز به روستای مبداء نرسیده بودیم.من که دیگه طاقتم تموم شد و رفتم کف مینی بوس یه کمی خوابیدم ( نمی دونم چطوری بچه ها اینقدر راحت نشستنی روی صندلی می خوابن من نمی تونم!) یاد الوند به خیــــــــــــــــــــــر

بالاخره رسیدیم به روستا و بلافاصله بعدش جاده یه شیبی داشت که همه چشمامون 4 تا شده بود که مینی بوس چطور می خواد ردش کنه! خلاصه شیبه رو هم بالا رفت ولی بعدش گفت من دیگه این جاده رو نمیام.ما هم که دیگه داشتیم از بدن درد و گشنگی و بی خوابی می مردیم.قرار شد همونجا وسط جاده چادر بزنیم.حالا ساعت چند بود؟ ۴! 

تا اومدیم چادر بزنیم و کیسه خوابها رو در بیاریم یه وانت نیسان از کنارمون رد شد که گفت هنوز خیلی مونده تا سهند و گفت اگر بخواین صبح میام میبرمتون.دیگه اساتید هی کروکی رو بررسی کردن و دیدن نه! مبداء باید همین روستاهه باشه! بعدم به حرف وانتیه خندیدیم که گفته بود راه زیاده و شمام زن و بچه! همراهتونه.کیوان که می گفت فکر کرده ما تا قله می خوایم با ماشین بریم (فرداشم همین جوری می خندیدیم؟!) قرار شد تا 6 و نیم بخوابیم و بعد راه بیوفتیم.

ماکارونی ما که قابل استفاده نبود عین بدبختا چشم دوختیم به ظرف غذای دیگران .آتیش درست کردیم و غذای مژگان اینا رو گذاشتیم یه ذره گرم شد.منم که دریغ از یه مثقال ATP.همه ش نگران بودم فردا نمونم تو راه.خلاصه غذا رو گذاشتیم اون وسط،برنج گوله گوله با گوجه و ما هم دو تا تون ماهی آوردیم قاطیش کردیم و...ده تا قاشق بود که همزمان میرفت تو کاسه عین وحشیا...واااااااای چقــــــــــــدر خوشمزه بود بعدشم پریدیم تو چادرا و خوااااااااااب

 

صبح دیگه فرصت صبحانه نبود فقط زود جمع کردیم و دستشویی صحرایی وسط ویز ویز زنبورا و آغاز حرکت.

خانم و خواهر مسعود همونجا کنار مینی بوس موندن و ما راه افتادیم.هر چی نگاه می کردیم کوه پیدا نبود.از یه پسر الاغ سوار پرسیدن چقدر مونده؟ گفت نیم ساعت! بعد رسیدیم به یه موتوری که گفته بود خیلی مونده! ما هم هی رفتیم و هی رفتیم و کوه پیدا نشد.یه وانت مزدا اومد از کنارمون رد شد که دیدیم روش نوشته صعود به سهند.اونم ایستاد و ازمون سوال و جواب کردن که از کجا اومدین و کجا میرین.بعد هی تعارف کردن که بیاین با ماشین ما بریم که گفتیم نه! گفتن اقلا کوله هاتونو بدین ما ببیریم که بازم نه.اونا هم رفتن ولی باز یه کم جلوتر نگه داشتن و خلاصه گفتن شما اینجوری دارین میرین سهند چادر آوردین شب بمونین تو راه؟

_ جااااان؟

_ 5 ساعت پیاده تا پای کوه راهه! آب دارین؟ اینجا آب نیستا!

_ مععععععععععععععع ! (دریغ از یه چیکه آب!)

دیگه کم کم کیوان داشت قرمز میشد و بال بال میزد که خاک برسرمون چی کار کنیم!

پس وانتیه دیشب راست گفته بود!

اون گروه هم از اداره ی جنگل بانی گرگان اومده بودن برای سهند و دیگه بنده خداها کلمن آبشونو در آوردن که مام نامردی نکردیم تا تهشو خوردیم.بعدم وایسادیم به مشورت کردن که چی کار کنیم.اونا هم گفتن اقلا یه عده تون بیاین ما میبریمتون.

کیوانم داد زد که دخترا بپرین بالا  ما هم پریدیم و مسعود هم با ما اومد ولی مژگان رو هر کاریش کردن سوار نشد گفت من اومدم کوه نمی خوام سوار ماشین بشمآآخه موقع صحبت های گرگانی ها جلوتر رفته بود و در جریان بدبختی نبود.دلم می خواست بگیرم به زور سوارش کنم بگم بیا تا کتک نخوردی از کیوان ولی نشد! اوضاع بدجوری بهم ریخته بود.ما راه افتادیم و من دودی که از کله ی کیوان بلند شده بود رو میدیدم همینجوری که ما دور میشدیم کاملا حس میکردم که الان داره چه بلایی سر مژگان میاد! ( بعدشم خودش تعریف میکرد که تا ما راه افتاده ایم دوزاریش افتاده و بعدم بلایی که به سرش...بمیرم الهی! می گفت شما دور می شدین من دلم می خواست بال در بیارم بیام تو ماشین) خوب دیگه رو حرف سرپرست نباید حرف زد

پشت ماشین پر از کوله و وسیله بود و در واقع جا نبود ما بشینیم.یه نگاهی به وسایلشون کردیم، یَک کلنگ های کمپی داشتن

بعدم جاده ی پیچ در پیچ و یه عااااالمه دشت سبز و سهند با اون رگه های برف سفید که از دور پیدا شد...

دشت های سبز مثل مخمل نرم با گل های زرد کوچیک و یه عالمه کندو و ویز ویز زنبورها

 

 

جالب بود گله های گوسفند همه یک دست قهوه ای بودن.از پشت وانت مناظر خیلی زیبا یی دیدیم.

 

مسیر خیلی طولانی بود و حالا ما فکر میکردیم اینجوری بچه ها نمیرسن.دشت هم پر بود از عشایر و روستایی هایی که کندو گذاشته بودن ولی کسی حاضر نمی شد بره دنبال بچه ها بیاردشون.بالاخره رسیدیم پای کوه که چه منظره ای داشت.پیاده شدیم و داشتیم از گروه گرگانی تشکر میکردیم که گفتن ما الان راننده مونو می فرستیم دنبال بچه هاتون! دیگه مردونگی رو تموم کردن!

وسایل رو گذاشتیم پایین و رفتیم تو یه اتاقکی که در واقع دور تا دور سنگ چینی شده بود و سقف هم نداشت و کنارش هم یه حالت چشمه مانند آب برف ها از زمین می جوشید بیرون.دور هم نشستیم و صحبت کردیم تا بچه ها بیان با هم آشنا شدیم.

اونها یه گروه 4 نفره، تقریبا میانسال، از اداره منابع طبیعی گرگان بودن که برای سهند اومده بودن و توی راه رفته بودن هشترود و از هیات کوهنوردی اونجا یه نفر به عنوان راهنما همراهشون اومده بود.راهنمای هشترودی، آقا رضا، یه جوون با مزه با لهجه ی ترکی و عینک 190 هزار تومنی!

بقیه ی بچه ها هم رسیدن و یه صبحانه ی مختصر که به نام آقا رضا و به کام ما تموم شد

 

 

از اون زاویه ای که ما بودیم قله ی سهند سمت چپ و قله ی جام که 50 متر بلندتره سمت راست قرار داشتند.گروه گرگانی می خواستن جام رو برن ما هم به احترامشون پشت سرشون حرکت کردیم و آقا رضا رفت جلو و آغاز صعود.

 

از پای کوه سهند شبیه هیچکدوم از کوههایی که رفته بودم نبود.خیلی کوچولو و جمع و جور بود و سبک به نظر میرسید.کوه خوبیه اصلا قسمت خطرناک نداره فقط شیبش زیاده و پایین اومدنه اذیتمون کرد.سه ساعته تا جام رو رفتیم و نزدیک قله ایستادیم تا یکی از گرگانی ها که با یه پای مصنوعی اومده بود ( فکر کنم جانباز بود) برن جلو و بعد روی قله...

من از اونایی نیستم که قله براشون خیلی مهمه.اما سهند یه حس خیلی خوبی بهم میداد.دل توی دلم نبود که برسم اون بالا.دلم می خواست زودتر برسم و سنگ قله رو ببوسم

...

...

...

 

ای ایران رو خوندیم و فیلم برداری و عکس دسته جمعی و یه کمی استراحت روی قله و حلوایی که عفت آورده بود (به یاد زردکوه)

راستی هاپوم هم با من اومد تا قله وقتی داشتیم راه میوفتادیم موش کوچولو عروسک کوچولوی خوشگلشو داد بهم با خودم ببرم.گفت این هاپولی رو ببر مواظبت باشه منم با کارابین کوچیکه وصلش کرده بودم به زیپ کیف کمریم و گذاشته بودمش توی جیب کیفه و اونم سرشو آورده بود بیرون و تمام مدت خوشگلیای کوه و دشت رو نگاه میکرد.

هاها یادم افتاد که آقا رضا می خندید می گفت می خوایم اون بالا یه کارگاه بزنیم با این کارابینت!

 

 

موقع برگشتن از گرگانی ها جدا شدیم.اونها می خواستن خط الراسی سهند رو هم برن ولی ما با توجه به زمانمون و دو نفری که پایین گذاشته بودیم و البته دستور سرپرست باید میرفتیم پایین.شماره های اونا رو گرفتیم و شماره دادیم و تشکر و خداحافظی... واقعا آدمهای خوبی بودن.ایشالا میان اصفهان جبران می کنیم

 

برگشتنه داشتیم حرف میزدیم و میرفتیم که یهو من احساس کردم اینجا زردکوهه.دقیقا همون شکل و همون حس رو داشت! (پای قله ی زرد کوه همونجا که داشتیم می مردیم و به غلط کردن افتاده بودیم) من که تهوع گرفتم و با اینکه زمین صاف بود رفتم پشت سر شهاب قایم شدم و مورچه مورچه اومدم تا صحنه ی زردکوه از جلوی چشمم رفت کنار! ( بعدا آذر هم می گفت همونجا دقیقا همین حس رو داشته) یه کمی جلوترش هم شد عین درو چمن،همونجا که باد داشت منو میبرد آخی چه کیفی داشت

خیلی سریع اومدیم پایین و شیب هم زیاد بود .من هم که یادم رفته بود ناخن های پامو بگیرم تو شیب پدرم در اومد و می گفتم الان که کفشمو در بیارم انگشتام گانگرن شده! آب هم نداشتیم دیگه و نمی دونم چه حسی داشتم که دلم خواست نذر کنم پایین که رسیدم با اون آب یخ پای کوه وضو بگیرم...

کیوان زودتر دوید پایین که برای برگشتنمون یه ماشین جور کنه. من که گفتم عمرا این راهو پیاده بیام! اگه شده سوار الاغ میشم ولی دیگه با این پاهای نکروز شده راه نمیرم

ماشین هم جور شد.یکی از این وانت نیسان گنده های آبی رنگ که باهاش گوسفند اینور اونور میبرن.چشمتون روز بد نبینه! جاده شم که جاده نبود رنده بود.ماشینه هم که نه کمک فنری نه چیزی...دل و روده مون اومد توی حلقمون و با خاک یکی شدیم.تازه احساس گوسفند ها رو درک کردیم! دیدین چه جوری سوار ماشینشون می کنن؟ همه رو می چپونن اون عقب تازه بعضیا دو طبقه میذارنشون! بی خود نیست چندتاشون میمیرن تا مقصد.ما هم همینکه استخون هامون خرد نشد خیلی بود!  خلاصه کلی بع بع کردیم تا برسیم به جایی که مینی بوس منتظرمون بود.تا رسیدیم خانم مسعود دوید که " الهی قربونت برم اومدی ؟" اوووووووه این جریانات داره!

 

* نکته: "از پای سهند تا قله 3 ساعته رفتیم.هیچ قسمت فنی نداره.وسیله نمی خواد،برفش هم این موقع نرم بود و کرامپون نیاز نداشت. از جام تا سهند هم خط الراسی یک ساعته.

کلا برنامه چیز خاصی نیاز نداره غیر از برنامه ریزی...برنامه ریزی دقیق ها نه که از یه نفر سوار الاغ بپرسین چقدر راه مونده! میشه کلا همه ی مسیر رو پیاده رفت و برگشت به شرط اینکه مشکل زمان نداشته باشین و پیش بینی شو کرده باشین.

گفتن برای صعود زمستونه یک هفته زمان نیاز داره.چون مسیرها همه بسته میشه و چند روز پیاده روی توی برف سنگین داره.(باید برنامه ی جالبی بشه)"

 

آقای عنایتی و دو تا دخترا پای یه درخت نشسته بودن و ناهارشونم خورده بودن و منتظر ما بودن.ما که رسیدیم یه ذره نشستیم و یهو چشممون افتاد به یه پوسته هندونه که رفقا هندونه شو خورده بودن و پوستشو گذاشته بودن بندازن دور! ما هم که قحطی زده! چه جوری اینو از هم قاپ زدیم و تا ته خوردیم بماند! فرصت نبود ناهار بخوریم زود سوار شدیم و راه افتادیم.

 

 

خداحافظ سهند

خداحافظ برف دست نخورده ی پاک

خداحافظ دشت های سبز بی درخت

کی میشه دیگه من بیام اینجا

شاید هیچوقت

ولی

یاد ذره ذره ی این سنگ ها،

لحظه لحظه ی این سفر،

با تمام آدمها و زنبورهاش،

تا ابد تو دلم می مونه

مثل همه ی اون خاطراتی که شبها موقع خواب به ذهنم هجوم میارن و شیرینی زندگی رو به یادم میارن

خداحافظ سهنــــــــــــــــــــــــــــد

مرسی که پذیرای قدمهام بودی

مرسی که منو بردی بالا تا اونجایی که دستام لمس کرد تن آسمون آبی رو

مرسی که شنیدی ندای دلمو

هر کی ندونه تو که میدونی

تو که تن سنگت دل سنگینمو آب کرد  ...

هر کی ندونه تو که میدونی

تو که میدونی بهت چی گفتم

تو که میدونی من چی می خواستم

تو میدونی اما بذار همه بدونن

گرفتم از سهند اون ندایی رو که باید می گرفتم

 

 

ادامه دارد ...


 
comment نظرات ()