دریای سرخ

سفرنامه سهند ۲
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥
 

گنبد سلطانیه و شقایق سوخته!

جمعه 12 خرداد

 

بعد از غار رفتیم به سمت شهر سلطانیه برای بازدید از گنبد سلطانیه.قبلا فقط اسمشو شنیده بودم و چیز زیادی در موردش نمی دونستم.دم درش که رسیدیم از توش باد خنک میزد بیرون، گنبدش بلند ترین گنبد خشتی دنیاست با ارتفاع حدود 50 متر و به دستور الجایتو یا همون سلطان محمد خدابنده ساخته شده.جالب بود برام که پدر و مادرش یکی شون مسیحی بوده و یکی شون بودایی و خودشم اول بودایی بوده بعد مسلمون میشه و سنی بوده و بعد شیعه میشه و این گنبد رو می سازه و قصد داشته حضرت علی و امام حسین رو از نجف و کربلا بیاره و اینجا دفن کنه.تمام در و دیوارهای بنا هم با اسم علی و محمد و اینا تزئین شده بود.بعد که ساخت بنا تموم میشه علمای شیعه بهش اجازه نمیدن این کار رو بکنه و اونم دوباره سنی میشه و  دستور میده روی کاشی کاریها رو گچ بکشن و در نهایت هم وصیت می کنه خودش رو توی سرداب اینجا دفن کنن و به گفته ی راهنما با وجود حفاری های زیادی که شده هنوز جسدش رو پیدا نکرده ن.البته به قول داداشم بعیده چونکه تابوت الجایتو کاملا از طلای ناب بوده و ...

شخصیت خود جناب سلطان جالب بود برام.یه آدمی که اون موقعا اینهمه دین عوض کرده باشه!

 

 

توی این سایت اطلاعات نسبتا کاملی در مورد گنبد سلطانیه هست. زیر گنبد برای ترمیمش آسانسور گذاشته بودن، فکرشو بکنین اونایی که 700 سال پیش اینجا رو ساخته ن چی کار می کرده ن؟ نقوش آجری و کاشی کاریهاش هم خیلی زیبا بود.البته کاشی های نمای بیرونی گنبد کاملا از بین رفته و 8 سال طول کشیده تا تحقیق کنن و از روی شواهد تاریخی حدس بزنن چه جوری بوده و حالا دارن ترمیمش می کنن.

 

 

از گنبد که اومدیم بیرون یه دور قمری دور شهر زدیم و دوباره برگشتیم سر جای اولمون.توی پارک پشت گنبد بساطمون رو پهن کردیم و ناهار خوشمزه مونو خوردیم.کنسرو مرغ با سس مایونز و نوشابه بعد از ناهار اومدیم کدبانوگری در بیاریم و شام شبمون رو حاضر کنیم.مژگان برای گروهشون دم پختی گوجه گذاشت و من و داداشم و شهاب که هم پیک بودیم تصمیم گرفتیم شام سالاد ماکارونی بخوریم که برای صعود فردا انرژی داشته باشیم! حالا یه قابلمه ی کوچولو آورده بودیم که ماکارونی به اندازه ی 3 نفر توش جا نمی شد.رفتیم ماهیتابه ی راننده مینی بوسمون (آقای عنایتی) رو گرفتیم و با آبی که از کف زمین وسط پارک میزد بیرون! پرش کردیم و گذاشتیم رو گاز پیک نیکی کوچیکه و خودمون هم دورش نشستیم که یه وقت خدای نکرده غذای عزیزمون نریزه زمین.آقای عنایتی هم بنده خدا که اونهمه رانندگی کرده بود و خسته بود (و دیشبشم به خاطر آوای روح بخش اذانی که از موبایل یکی از بچه ها به گوش میرسید نخوابیده بود) همون کنار خوابید.

داشتیم با شهاب در مورد اینکه آب بریزیم سر غذا یا نه بحث می کردیم و اون قاشق رو برداشت همش بزنه که یهو صورتم داغ شد و پرت شدم اونطرف.یه لحظه ی بعد که سرمو چرخوندم دیدم آتیشه که شعله می کشه.دیگه من فقط یه لنگه دمپایی می دویدم اینور و اونور و داد میزدم  برین عقــــــــــب ... گفتم الانه که منفجر بشه

حالا صحنه رو تصور کنین گاز پیکنیکی شعله می کشید و همه داشتن فرار می کردن و آقای عنایتی صاف کنار آتیش تو خواب ناز

( الان شما اون صحنه ی شهر موشها رو یادتون بیاد که ماره حمله کرده بود و همه فرار کرده بودن و کپل اون وسط خوابیده بود )

یهو انگار تازه همه متوجه شده بودن با هم داد میزدن: آقای عنایتی...آقای عنایتی...

یه میلی متر مونده بود تا آتیش بهش برسه

اون بیچاره هم تو این وضع از خواب پرید ، فکر کرده بود آتیش گرفته ، طی یک عملیات ژانگولر پیرهنشو در آورد و مثل آپاچی ها فرار کرد.حالا یکی بیاد به این بگه به خدا آتیش نگرفتی!

دیگه بچه ها پریدن آب آوردن و پتو انداختن رو آتیش و (در واقع پتوی بیچاره مون رو آتیش زدن و) تا بالاخره خاموش شد.اینجا بود که من یهویی حس کردم چقدر من بوی مو سوخته میدم! بعد دست زدم به چشمام دیدم یه چیزایی ریخت پایین

_ شهاب من سوخته م؟!

اونم یه نگاه به صورتم کرد و عین دکترا که بعد از یه عمل ناموفق از اتاق عمل میان بیرون و همراه های مریض رو می بینن خودشو زد به اون راه و در رفت!

هیچی دیگه نوک مژه هامو ابروهام و قسمت جلوی موهای سرم سوخته بود و سفید سفیدی شده بود! منم با نیش تا بناگوش باز و آینه به دست به بقایای مونده از آتش سوزی نگاه میکردم و می گفتم اگه ترکیده بود....

اگه ترکیده بود اقلا ما سه چهارتایی که دورش بودیم الان به ملکوت اعلی پیوسته بودیم،به همین سادگی!

.

.

.

 

* نه نگران نشین.هیچیم نشد! خوب که صورتمو شستم و قسمت سوخته ی موها رفت اثری از سوختگی نموند.تو ظاهرم هم اصلا پیدا نیست حتی مامانم هم نفهمید.تنها حسنش اینه که دیگه مژه هام به شیشه ی عینک دودیم گیر نمی کنه

 

 

ادامه دارد ...

 


 
comment نظرات ()