دریای سرخ

سفرنامه سهند ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٥
 

کوه خورشید

 ۵ شنبه و جمعه ۱۱ و ۱۲ خرداد

 

* از دانشگاه که رسیدم خونه ساعت 1 بود.2 با بچه ها قرار داشتیم دروازه تهران.دیگه با چه سرعتی ناهار خوردم و حمام رفتم و کوله رو که قبلش آماده کرده بودم بستم خدا میدونه! آخرشم جزوه مو جا گذاشتم که داداشم مجبور شد برگرده بیاردش

13 تا بودیم توی مینی بوس.راضیه برای اولین بار برنامه چند روزه اومده بود و آقای ص ، استاد اقتصاد همسفر تله زنگ هم بود.اونم دیگه تو هر برنامه ای که هست با حافظش یه حالی میده...

 

* شام رو توی مینی بوس خوردیم و تا قزوین مجبور شدیم بریم که یه ذره راهمون دور شد.اونجا شهاب ِ کچل سوار میشد ما که هر چی دعا کردیم سربازی بیوفته تنب کوچک که نشد عوضش افتاد تهران! عیبی نداره تا قزوین هم براش میریم.بعد راهمون رو ادامه دادیم تا پای غار که شب رو اونجا می خوابیدیم و صبح میرفتیم برای بازدید غار که قبلا هماهنگ شده بود.چادر زدیم و خواب خیلی خوبی بود

 

* غار کتله خور نزدیک شهر گرماب ، یکی از زیباترین غارهای ایرانه.از توضیحاتی که راهنما میداد دهن همه مون باز مونده بود.واقعا جالب بود.

 

"در گویش فارسی کتل بمعنی کوه کم ارتفاع و خور کوتاه شده خورشید است، پس "کتل خور" یعنی کوه خورشید و نام غار بر گرفته شده از نام این کوه است که درون آن زایش یافته است. این نام با معنا با توجه به وجود چند گور نزدیک دهانه و یافت شدن تعدادی سفال شکسته در درون غار، چند احتمال را در مورد گذشته غار پیش می آورد..."

 

 

"غار کتل خور (کوه خورشید) غاری استثنایی در بین غارهای ایران است که در سه طبقه زایش یافته و اختلاف ارتفاع کف طبقه اول آن با طبقه سوم پنجاه متر است، غار درازایی برابر دوازده هزار متر دارد و طولانی ترین غار ایران می باشد. عامل اصلی زایش بخش عمده غار، آب چشمه عمیقی است که نیروی محرکه آبدهی آن فعالیتهای ماگمایی هم جوار با گسلهای درونی بهمراه گازهای حاصل از این فعالیتها خصوصا دی اکسید کربن می باشد. چکنده، چکیده، ستون، آبشار سنگ و کریستالهای درون کتل خور در بین سایر غارهای ایران منحصر بفرد است."

 

من از همه بیشتر مجسمه ی مریم مقدس رو دوست داشتم و عروس و داماد.آخی! داماده دستشو حلقه کرده بود دور شونه های عروس سقف غار هم با اون بلورهای سفید و درخشان معرکه بود.تازه ما فقط اجازه داشتیم طبقه ی اول غار رو ببینیم،در مورد بقیه ش چیزایی که می گفت بیشتر به افسانه شبیه بود.خلاصه که یه چیزی بود در حد غار علیصدر با این تفاوت که هنوز فرصت نکرده ن گند بزنن بهش و با انگور پلاستیکی و نور سبز و سرخ و آبی تزئینش کنن.بشتابید که تا چند سال دیگه چیزی ازش نمی مونه!

 

 

* اضافه شد:

 

از غار که اومدیم بیرون دیگه فرصت نشد صبحانه مونو تموم کنیم.از راهنماها تشکر کردیم و منم یه CD خریدم در مورد غار که بیشتر جنبه ی تبلیغاتی داره.

راستش یه چیزی برای من همیشه سواله.آیا لزومی داره که اینجور جاها برای بازدید عموم باز باشه و کلی هزینه بشه برای جذب توریست در حالیکه فرهنگ توریستی اصلا توی مملکت ما جا نیوفتاده و بازدید بیشتر فقط مساویه با خرابی بیشتر و در نهایت نابودی چیزی که به وجود اومدنش مدتها زمان گرفته یا یادگاری با ارزشیه از فرهنگ و تمدن بشری؟ مثلا غار علیصدر که واقعا بکر بودنشو از دست داده یا اینهمه آثار باستانی که تقی و نقی و قلی از پایین تا بالاش اسم مبارک خودشونو کندن که چی؟...والا من گریه م میگیره وقتی این چیزا رو می بینم

هیچوقت یادم نمیره...یادم نمیره وقتی بچه بودیم و میرفتیم کرمانشاه توی طاق بستان که مجسمه ی میترا بود و اردشیر و... یه اسب و سوارش که الان یادم نیست کدوم پادشاه ساسانی بوده رو از همه بیشتر دوست داشتم.یادمه میرفتم جلو و با حیرت آروم جوری که انگار می خواستم اسب از خواب بیدار نشه بدنشو لمس میکردم و تو فکرم می گذشت چه حسی داشته اون سنگتراشی که اونهمههههههه سال قبل اینقدر ظریف این اسب رو آفریده.هیچوقت یادم نمیره اون سال که برای چندمین بار رفتیم کرمانشاه وقتی رسیدیم طاق بستان دویدم سمت اسب و ناباورانه دیدم یکی از پاهاش شکسته! پای اصلیش.شکسته بودنش مردم فرهنگ دوست و متمدن ایرانی! نمی دونم کدوم لاتی مثلا با رفقاش شرط بسته که می تونم و نمی تونی و آخرم با کلی افتخار زدن نابود کردن چیزی رو که هیچوقت ارزششو نمی فهمن.اینا لیاقت دارن؟ یا یه جاهایی که عقل جن هم نمیرسه معلوم نیست چطوری رفتن و یهو می بینی تو ارتفاع ده متری وسط گچ کاری های عالی قاپو با خط خوش! نوشته شده مثلا قلی به قربونت بره پری جان

چه حال میشی وقتی میری غار فلان اون ته ِ ته هر چی نگاه می کنی همه ی استلاگمیت ها و استلاکتیت ها نصف شده ن و شکسته ن و یارو تازه اگه خیلی با انصاف بوده باشه برده اونا رو گذاشته تو دکور خونه ش وگرنه که ده متر اونور تر همه رو ریخته رو زمین که یا زورش نرسیده ببردشون بیرون یا یکی خوشگلتر پیدا کرده و...

حالا من خیلی لجم میگیره که یه فیلم تبلیغاتی بسازن برای معرفی یه غار و نصف فیلم زوم کرده باشه روی فکل دخترای بازدید کننده یا تخت خوابهای سوئیت های بغل غار رو نشون بده.

خیلی خوبه فراهم کردن فرصت دیدن این معجزه های خدا برای همه ی آدما به شرطی که اولا اون آدما لیاقتشو داشته باشن ثانیا پس فردا اگه یکی واقعا دلش خواست بیاد این غار رو ببینه چیزی ازش مونده باشه! نه مثل الان که هنوز هیچی نشده سنگ های موزیکالشو شکسته ن و باید به جای سنگ ها روی سقف خیره بشی و به توضیحات راهنما گوش کنی که بله اینجا تا همین دو سه ماه پیش سنگ هایی بوده که می شده باهاش موسیقی نواخت و نت های مختلفی رو ازشون در آورد!

 

نه من که هر چی فکر می کنم دلیلی نمی بینم! لزومی نداره همه ی آدما این چیزا رو ببینن.هر چیزی بهایی داره.هیچوقت یادم نمیره حرفهای آقای پ رو توی مسیر تله زنگ که شیب ها رو میرفتیم بالا و نفس نفس میزدیم و گوشهامونو تیز کرده بودیم و دل توی دلمون نبود که پشت کدوم پیچ آبشار خودشو بهمون نشون میده...گفت فکر کردین به همین آسونیه؟ باید سختی بکشین برای اینکه زیبایی رو درک کنین.چیزای با ارزش همیشه دور از دسترس ان...باید به خاطرش اینهمه راه رو بیای، اینهمه پیاده بری، شونه هات از جای بند کوله کبود بشه،شاید،شاید راهت بدن...اونوقته که شاید تو هم بفهمی.بفهمی و اونوقته که سفرت معنی پیدا می کنه تو هم با سفر معنا میشی

 

کتله خور خیلی قشنگه ولی من حبیب آباد رو دوست دارم.چون اونقدر تنگه که برای اینکه از دالون هاش بگذری با خاک یکی میشی،خاک میشی.من کهک رو دوست دارم چون سنگ هاش تیز و زبره و اگه بخوای تا تهش بری سر زانوها و آرنج هات خونی میشه بعد که میرسی تالار آخر اونجا که خاک نرم میشه و تو نور چراغ قوه بلورهاش از سفیدی برق میزنه دلت می خواد دراز بکشی و همونجا تا آخر دنیا بخوابی

 

 

 

ادامه دارد ...


 
comment نظرات ()