دریای سرخ

سهند
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٥
 

آی مردم از خستگی همین الان ِ الان از کتابخونه اومدم.همه چیم پیچیده تو هم.هم خودم هم کارهام! 4 جلسه عفونیم مونده دور آخرش که امشب بخونم.برای مسافرت هیچچچچی برنداشتم هنوز.هنوز کرامپونهای جدیدمو در نیاوردم ببینم بندش چطوری بسته میشه.نمی دونم کلاه و دستکشم کجاست.دستم داره کنده میشه چون تمام امروز جزوه ی زنان و عفونی رو گرفته بودم دستم بین بیمارستان،کتابخونه،کلاس زبان،زیراکسی،خونه...ماشالا وزنی دارن! فکر میکردم جزوه ی عفونی حجمش کمه امروز بردم صحافیش کردم شد یه عالمه! به این کلفتی خوب شد قبلا تیکه تیکه بود نمی فهمیدم چقدر رو باید بخونم تو این فرصت کم ولی خوب خوندم دیگه آها! اینقدر حرص خوردم از دست مسوول گروه جزوه نویسی که خدا میدونه تازه همین روز آخر دو جلسه از جزوه ها باید برسه به دستمون! خودشون 5 روز تعطیلی وقت دارن درس بخونن نمی فهمن یکی می خواد شب امتحانی پاشه بره سهند درک هم خوب چیزیه ها!!! تاااازه برای کارت ورود به جلسه ی عفونیم مشکل پیدا شده فردا صبح باید پاشم برم دانشگاه دنبال کاغذ بازی کلی هم چیز باید بخرم.وااااااای چقدر کار دارم.کوله مو کی ببندم؟!!!!!!!!

 

بعد از اینهمه روز کوه نرفتگی و تو خونه خوردن و خوابیدگی نرم اونجا بمونم وسط راه

 

نکنه چرخ ماشين پنچر بشه نرسم برای امتحان

 

 نکنه کارتم صادر نشه تا اون روز

 

نکنه هر چی خونده م يادم بره

 

آخی! چقدر دلم برا دوستا جونم تنگ شده.نقشه کشیدم جلسه ی انگلا رو عملی باهاشون حفظ کنم.یعنی هر کدومشون میشه یه انگل بعد عملا چرخه ی زندگی هر انگلی رو اجرا می کنن من یاد بگیرم مژگان قول شرف داده هر کاری بکنه که من اونجا درس بخونم امتحانم خراب نشه.آخه خودمو لوس کردم گفتم امتحان دارم شاااید نتونم بیام ( نه که خودم بال بال نمی زدم برای این سفر) استخونام درد گرفته یک مااااااااااااااهه نرفته م مسافرت،معتاد شدیم رفت!

 

حیییییییف کلی نقشه کشیده بودم برای عروسی دختر عمه م حالا صاف باید بذارن این موقع؟اشکال نداره عوضش موش کوچولومم میره تهران حوصله ش سر نمیره تو خونه تنهایی

 

تازه از همین الان دلم واسه محبوبه جونم و سمیه جونم و فری فرفری جونم که الان دارن خودشونو با عفونی خفه می کنن تنگ شده

 

جزوه مو با خودم میبرم اما راستشو بگم؟ دلم می خواد این چند روزه به هیچی فکر نکنم.دلم می خواد از پنجره ی مینی بوس جاده رو نگاه کنم که تند تند از کنارم رد میشه و منو میکشونه تاااااا اون دور دورا.دلم می خواد بایستم پای کوه و چشم بگردونم دنبال قله ای که اون بالا بالاهاس،بعد بگم اوووووووووه تا اونجا باید بریم؟ اخم کنم اما ته دلم قیلی ویلی بره برای لحظه ی رسیدن. من دلم برف می خواد ،دلم بوی پونه می خواد،دلم تون ماهی با دستای کثییییییییییییف می خواد.

من دلم مژگان و کیوان و راضیه و شهاب می خواد

 

من دلم یه چیزی می خواد که خودمم نمی دونم چیه.یه چیزی که هی ازش می پرسما ولی.... من یه چیز بزرگتر از همه ی این چیزا دارم که دنبالش برم تو این سفر.قرار مدارامو باش گذاشته م.سهند فقط یه کوه نیست اون دور دورا،یه میعادگاهه.

من نیت دارم تو این سفر

دعا کنین ایندفعه اگه جوابمو داد من بشنوم


 
comment نظرات ()