دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

  بعد از اون شیب بد که کلی انرژی گرفت ازمون نشسته بودیم صبحانه بخوریم که سر صحبت رو باز کرد.خیلی وقت بود از اون فضا خارج شده بودم.خیلی وقت بود بهشون فکر هم نکرده بودم اما اون گفت و گفت و یهویی چشمام پر شد از اشک.جلوی همه بهم گفت شما چرا گریه می کنی؟ اومدم بگم گریه نمی کنم که اشکا ریخت پایین.

اینبار خجالت نکشیدم  از گریه کردن.خجالت نکشیدم که همه بفهمن احساسم چیه دیگه از خودم بودن خجالت نمی کشم...سرمو گذاشته بودم روی شونه ی داداشم و اون می گفت و من باز آروم آروم اشکام می ریخت،یه پروانه ی رنگی، با دو تا خال سرخ روی بالهاش، اومد و نشست سر شونه م،نمی دونی چه حس خوبی داشت،انگار عزیزی رو بعد از مدتها پیدا کرده باشی.

گفت ببخشید گفتم نه! یه حرفایی هست که گاهی آدم باید بشنوه.مرسی آقای فاتحی که منو با پروانه هام آشتی دادی


 
comment نظرات ()