دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

* از وقتی کامنتدونی پرشین بلاگ از این شکلکا پیدا کرده هی تحریک میشم کامنت بذارم و به کامنتام جواب بدم.آخه خیلی از این شکلکا دوست دارم

 

* درختای چهارباغ ،روبه روی بیمارستانمون رو بریده ن برای مترو.صبح که رفتم و دیدم خیلی دلم سوخت.درختا هم مثل آدمان نه؟ من مثل آدمایی که هر روز از کنارشون می گذرم دوسشون داشتم

 

* چند روز پیشا موش کوچولو رو بردم کلاس زبان.خودم یه خبطی کردم به عنوان عیدی اسمشو نوشتم کلاس زبان حالام باید ببرمش و همونجا بشینم تا خانوم کلاسشون تموم بشه دوباره بیارمش خونه همینجوری که نشسته بودم توی سالن منتظر و با خودم غرغر میکردم که وقتم داره تلف میشه و عجب غلطی کردم و اینا دیدم خانومی که کنارم نشسته یه کتاب انگلیسی دستشه که توش اصطلاحات پزشکی هست.کلی فوضول شدم که این کی بیده! بعدم گفتم حتما پرستاری علوم پایه ای چیزیه وگرنه دکتر که وقتشو تلف نمی کنه بیاد اینجا بشینه منتظر یه فینگول بچه که! بعد یهو موبایل خانومه زنگ زد و همینجوری که حرف میزد دیدم نه بابا این همه ش داره پزشکیونه حرف میزنه وقتی حرفش تموم شد دلمو زدم به دریا و پرسیدم: ببخشید خانوم شما پزشکین؟

_ بله

_ متخصصین؟

_ فوق تخصص

_ مااااااااااااااااااااااااااااااااا...

مدتی منو تصور کنین با دهن باز

_ چی اونوقت؟

_ هماتولوژی انکولوژی

_ مااااااااااااااااااااااااااااااااا...

بازم منو همونجوری تصور کنین که از احساس ریز بودگی داشتم میرفتم تو زمین

بعدش کلی باهاش حرف زدم و بین هر دو تا جمله هم یه بار گفتم خوش به حالتون! تازه هیات علمی هم بود.همه ش 13 سال از من بزرگتر بود.بعد من هی با خودم فکر کردم میشه منم 13 سال دیگه که ازم می پرسن چی کاره ای بگم فوق تخصص! هین؟ میشه؟

(البته رشته ای که دوست دارم ها! )

اینکه خودش بچه شو آورده بود هم خیلی برام جالب بود.

تااااااااازه کلی کسای دیگه رو هم اونجا دیدم! یکیشون معلم ریاضی سه سال راهنماییم که یه بار هم اینجا در موردش نوشته بودم.همونکه از همه ی معلمام بیشتر دوستش داشتم تا منو دید گفت چقدر بلند شدی! (والا من همواره انگار در حال بلند شدنم!) خییییییییییییییییلی خوشحال شدم دیدمش.عجب دوره ای بود،چقــــــــــــــدر شیطونی میکردیم!

 

* وبلاگ آرزو رو که خوندم در مورد آرزوها نشستم با خودم فکر کردم دیدم چقـــــــــــــــــــــــــدر آرزو دارم! فکر کردم دیدم نسبت به بچه گیم آرزوهام زیاد فرقی نکرده ن.یه مدتی بود این وسط فکر میکردم این آرزوها دست یافتنی نیست و الکی بوده و باید دنبال یه زندگی واقع بینانه باشم اما یه مدتی گذشت و دیدم آرزوهام دونه دونه داره برآورده میشه! چیزایی که یه روز با حسرت نگاش کرده بودم و فقط یه آه کشیده بودم حالا توی دستمه.این از وقتی اتفاق افتاد که تصمیم گرفتم خودمو رها کنم و نذارم اسیر بندای دور و برم بشم و باور کنم که خواسته های من از دنیا(که زیادم بزرگ نیستن اما برام ارزشمندن) خیلی مهمتر از چیزایی ان که دنیای محدود دور و بر من ازم می خواد.

حالا باورم شده که همه ی رویاهام میتونه واقعی بشه.

لذت دنیا همه ش به این آرزوهاست،به خواستنش،به تلاش کردنش،به رسیدنش که اونقدرام دور و ناممکن نیست.مهم نیست عمر آدم کی تموم بشه و به چه چیزایی رسیده باشه.مهم اینه که من میدونم می خوام چی بشه.

مهم اینه که من می خوام و می دونم که چی می خوام... پس پیش به سوی دنیای رویایی ِ رو به رو...


 
comment نظرات ()