دریای سرخ

قلعه رود خان.آبشار لاتون.ساحل گيسوم
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ اردیبهشت ،۱۳۸٥
 

سفر شمال

۲۴و۲۵و۲۶و۲۷ فروردين ۸۵

 

* منتظر مینی بوس که بودیم افشین و خانومش اومدن.با مادر خانومش که سر صحبت رو باز کردم یه کم از خاطرات بچه گی دکتر ت گفت که خیلی جالب بود.آخی! دکتر ت ی دوست داشتنی ِ قلب و داخلی.خواهرشم عین خودش گل بود 

 

* بعد از ظهر راه افتادیم.4 تا از بچه ها کرج سوار شدن.اونجا توی پارک شام خوردیم و تا صبح توی مینی بوس منکه خوابم نبرد.صبح نزدیک رشت توی جنگل صبحانه خوردیم و سرسره بازی.

 

* قبل از ظهر پای کوه پیاده شدیم و یک ساعت بالا رفتیم تا قلعه رود خان.خیلی شلوغ بود.یه گروه بوشهری هم اومده بودن که عروسی گرفته بودن

 

 

* ظهر ناهار با افشین اینا بود.سوسیس تخم مرغ!

 

* تا مقصد بعدی توی مینی بوس برنامه ها داشتیم! دنیا دیگه مثل تو نداره...نداره نمی تونه بیاره...و یه عالمه "پا" که اون وسط ریخته بود! و من که اون لا گیر کرده بودم و اینقد خندیدم که حالم بد شد!

 

 

* ساعت حدود 9 شب رسیدیم روستای کوته کومه.شبونه رفتیم آبگرم و بعدم اتاق گرفتیم خونه ی عباس آقا اینا! چه خوابی بود!

 

* صبح راه افتادیم سمت آبشار.4،3 ساعت راه رفتیم توی آفتاب و آخرشم  شیب بود.ظهر رسیدیم آبشار لاتون.

رفتیم اون بالا زیرش و بعد که برگشتیم ناهار کنسرو مرغ خوردیم و دلمون چایی می خواست ولی نداشتیم.توی شیشه ی نوشابه خانواده چای پونه درست کردیم.خیــــــلی خوشمزه بود!

* توی راه برگشت کنار یه قهوه خونه ی خوشگل چوبی نشستیم و چایی خوشمزه خوردیم و بچه ها توی دفترش یادگاری نوشتن.

 

 

* بعد سگا که پارس می کردن و خروسا که از اون بالا ریختن پایین و خاطره ی مهشین و لره!

 

* به ده که رسیدیم رفتیم توی مغازه دوغ خوردیم و تا ما اومدیم راه بیوفتیم یه خروس بدبخت رو کشتن که دلم کباب شد! مردای ده هم که الحمدلله هیچکدوم بلوز نداشتن بپوشن! 

 

* بازم تا شب تو راه بودیم تا ساحل گیسوم.توی راه بازم پسرا موشن و دخترا شیرن و اینا بادکنکن و اونا می ترکن و...لواشک ندادن و هندونه ندادیم و چیپس و ماست خوردیم و همه ی ماستا هم ریخت رو من! ...........

 

* کنار ساحل که پیاده شدیم اومدم بلوز ماستیمو در بیارم و مانتومو بپوشم که تازه با خبر شدم مانتوی خوشگل چهارخونه مو جا گذاشته م خونه ی عباس آقا :(( خدا میدونه چقدر خوشحال شد آقای پ این هفته وقتی موضوع رو فهمید!

 

* بچه ها داشتن جوجه کباب درست میکردن که رفتم کنار ساحل و چقـــــــــدر حرف داشتم برای دریا بزنم...........

 

 

* بعدم شام خوشمزه و منکه داشتم از خواب میمردم ولی دلم نمیومد بخوابم! کنار دریا آتیش روشن کردن و دورش نشستیم.بعد از اینکه از دستشویی اومدم دیدم شهاب وایساده! داشتیم برمیگشتیم که 4 تا سگ دیدیم! یکیشون سفید بود که یه دستی لنگان لنگان میدوید و دمشو عین پروانه ی هلیکوپتر تکون میداد:)) یه سگ کوچولوی حنایی هم بود که خیلی ناز بود.تصمیم گرفتیم کار نیکو انجام بدیم و به کسی هم نگیم که ریا نشه! رفتیم بقیه ی جوجه کبابا رو آوردیم دادیم سگا خوردن :))))

 

* وقتی دیگه ظرفیتم تموم شد رفتم بخوابم.من و شهین توی چادر ما خوابیدیم.حیف! طلوع خورشید رو از دست دادم

 

* سر سفره ی صبحانه مهشین که حرف زد خیلی خوشحال شدم.خیلی خیلی…

 

* توی راه یه جا وایسادیم سوغاتی بگیریم.جاتون خالی آی زیتون خوردیم، آی رب انار خوردیم…! توی مینی بوس حالمون داشت به هم می خورد!

 

* برای ناهار نگه داشتیم و این دفعه غذا با ما بود که یک برنجی (با کنسرو قورمه سبزی) پختیم که…

 

 

* برگشتنه دیگه رسما غش کردیم.من و مهشین با همیدیگه تا خود اصفهان اون ته خوابیدیم

 

* شیش و نیم صبح رسیدیم خونه و من هفت و نیم کلاس داشتم!

 

* سفر فوق العاده ای بود با یه جمع کوچیک و صمیمی


 
comment نظرات ()