دریای سرخ

و مقصد دور است خیلی دور دور دور !
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥
 

چقدر آروم و بی صدا یه زندگی قشنگ تموم میشه

غزال از ورودیهای هفتاد و شیشمون بود.هفتاد و شیشیا معروف بودن به خوشگلی و خوش اخلاقی و اینکه همه شون دوتادوتا با هم جفت شده بودن.اینقدر ناز بود که آدم دلش می خواست فقط نگاش کنه! با شوهرش اینترن داخلیمون بودن.یادمه حتی یه بار وقتی از جلومون رد می شدن یکی از خدمه ی بیمارستان گفت خوش به حالشون.چقدر همدیگه رو دوست دارن!

پارسال فارغ التحصیل شدن و حالا مرده! خیلی راحت،رفته حموم و دیگه برنگشته بیرون! پایان یه دنیا آرزو به همین سادگی...

مردن رو می تونم بپذیرم اما یه تیکه کاغذ به دیوار که روش نوشته مرحومه ی مغفوره بانو دکتر...قطعه ی فلان ردیف فلان رو نه! خیلی بی رحمانه س

مردن سخت نیست به شرط اینکه اون مدتی که زنده بودی رو زندگی کرده باشی نه که همه ش جون بکنی به امید آینده ای که معلوم نیست بیاد

برای بار هزارم با خودم تکرار می کنم زندگی کن،حالا رو زندگی کن...خوب زندگی کن

 

این آهنگ ابی رو خیلی دوست دارم:

 

زیر این گنبد نیلی زیر این چرخ کبود توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود

یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سرپناه خستگی شد مهربونیش مرحم شکستگی شد

اما این حادثه ی برج و کبوتر قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد

 

اول قصه مونو تو میدونی تو میدونستی

من نمی تونم برم تو میتونی تو می تونستی

 

باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید

التماس و اشتیاق رو ته چشم برج ندید

عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود

بعد از اون حتی تو خوابم اون پرنده رو ندید

ای پرنده ی من ای مسافر من

من همون پوسیده ی تنها نشینم

هجرت تو هر چی بود معراج تو بود

اما من اسیر مرداب زمینم

راز پروازو فقط تو میدونی تو میدونستی

من نمی تونم برم تو میتونی تو میتونستی

آخر قصه مونو تو میدونی تو میدونستی

من نمی تونم برم تو میتونی تو میتونستی

...

 

فعلا فرصت ندارم.سفرنامه ی شمال رو بعدا می نویسم.فردا هم داریم میریم یه کوه به اسم نُچُف! خوب که بهش فکر کنی اسمش میشه نچفسکو(ه)!

اما یکی از بهترین وبلاگایی که بی صدا کار خودشو می کنه و من خیلی دوستش دارم آزاد کوه آقای جعفریه.همیشه چندین بار نوشته هاشو می خونم و از عکسهای قشنگش لذت می برم.خیلی به دلم می شینه.گوش کنین:

 

و مقصد دور است خیلی دور دور دور !

 

نه به گمانم سفر هیچگاه به پایان نمیرسد این راه ها که تو دیده ای همه به بی پایانی راه می برند

 

حکایتی است حکایت تو ومن ! تو خاموش و من خاموش . تو لب نداری و من لب بر نمی دارم از لب . تو بی چشم ! تماشا نمی کنی و و من نگاه بی تماشایم را فقط به روی تو دارم . تو ساکت و سپیدی و من ساکت و سیاه !! تو تن یله داده ای به زیر پای هر کس و ناکس و من رم کرده و می کنم از همه کسان. کسان!؟ می خوانمت بیصدا. میشنوی پس سر به آسمان بر میکنی که: یعنی هوا ابر است برف هم خواهد آمد به گمانم !
بی حوصله تر از من تو با آن دل سنگت ! با آن همه سنگت .سنگ هایت . سنگ تر ازسر سنگین من تو با آن قله هایت . با آن گردن فراز و یال فرو افتاده ات . انگار که کاری به کار هم نداریم . انگار . ! انگار نه انگار آن همه و خسته شدن ها و نفس زدن ها چه شوق ها و چه ذوق ها .چه شورها .آن قدیم ها برایت می خواندم یادت هست:

چه گرمیم چه گرمیم از این عشق که ماراست

آنوقت تو درست وسط بریز بریز باران بهار آدم را به باد می دهی بی مروت !. آفتاب هم که همش طاقچه بالا می گذارد و ما هم که همه اش سایه نشین ولایت خاکبادیم ! همین جوری میشود که یخ می کنم . تکیه به صخره هایت می دهم به خستگی و نشسته میشوم . پاهایم را میان شکم جمع می کنم . جنین . از هوش و حواس می روم خوابم می گیرد . آنوقت تو دل سنگت ترک بر می دارد . پیش میخزی لالایی می خوانی .جمع تر میشوم . می خوابم می خوانی به نجوا و زمزمه ! بم می خوانی و صدایت چه غم داردو هنوز چه حکایتهاست بین تو و من . چه می گویم هنوز چه شکایت هاست بین من و تو !

عباث! .

 

 

تماشا!

گفتمش: میبینی؟
گفت: آه آری عجب درخت گردوی بزرگی!
خاموش ماندم . می خواستم عقابی را آن بالا ها در آسمان نشانش دهم! گذشتیم. می گذرد!

 

 

 

گذشتیم...می گذرد


 
comment نظرات ()