دریای سرخ

درو چمن
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٥
 

جمعه ۱۸ فروردين ۸۵

 

* سنگنوردی که کنسل شد زد تو ذوقمون.11 شب زنگ زدیم:شهاب فردا کجایین؟ با گروه د میریم درو چمن!

ما که درست نفهمیدیم برنامه چیه.گفتیم لابد یه دره س توش پر از چمنه! خوب اسم مارم بنویس! دیر وقت بود و کوله ی حسابی هم نبستیم.چسب پاتکسم موش کوچولو باهاش کاردستی درست کرده بود!!! تموم شده بود.کفشمم که کفِش کنده شده بود نتونستم بچسبونم با همون اسپورتکس رفتم.دره ی پر از چمن که کفش نمی خواد

* صبح راه افتادیم.4 تا مینی بوس.از بچه های خودمون اکیپ افشین اینا بودن.رفتیم ته مینی بوس

* درو چمن یه کوه خوشگل بود نزدیک اردستان.چنین جای قشنگی اونم وسط بیابون؟! یک ساعت پیاده روی تا پای چشمه و صبحانه.دو تا افشینا موندن همونجا و من و داداشم و شهاب و مهشین رفتیم بالا.وسط راه یه یادی از کشته شده های دنا و یه عده برگشتن و باز رفتیم بالا.کوه توی مه فرو رفته بود و بارون هی میومد و قطع میشد.سنگاش مکعب مکعبی بود و به رنگ سبز! و چه باد دلچسبی...منم هی برای خودم خوندم صدای باد میاید،عبور باید کرد...(به یاد تله زنگ   )

* قله ش یکی از قشنگترین قله هایی بود که دیده م.خط الراس که همینجور میرفت پایین و اونطرف هم یه دنیا دشت رنگارنگ.نشستیم اونجا.ما بودیم،"خدا" بود،آقای اورست و دوست بی سیبیلش هم بودن...

* کم کم باد شروع شد و مه دورمونو گرفت.سرد بود و منم دیرغ از یه تیکه لباس اضافی یا کلاه و بادگیر! گفتن باید زود بریم پایین.کم کم بارون هم اضافه شد و بادش اینقدر شدید بود که داشت منو با خودش میبرد.شهاب منو سفت گرفته بود و می گفت دو سه تا سنگ بذار تو جیبات بهم خندید ولی من داشتم از اون هوا کیـــــــــــــــف می کردم.خیلی خوشگل بود.مه که از جلوی صورت آدم رد میشه خیلی بامزه س،نرمه و خیس،دلم می خواست بخورمش

*برگشتنه یه جا ایستادیم بچه های گروهای مختلف خودشونو معرفی کردن.توی راه شهاب قضیه ی به قتل رسوندن عقاب آقای جناب رو تعریف کرد   آقای اورست هم خاطره هاشو از تنهایی تا بیس کمپ رفتنش گفت

* این درخته رو صاعقه زده بود

* رسیدیم پای چشمه و ناهار،افشینا آتیش روشن کرده بودن و بساط چایی و یه عاااالمه چاقاله بادوم دزدیده بودن

*توی راه برگشت یه همستر دیدیم که نتونستن بگیرن درست ببینیمش.منم کلی دلم سوخت که این بیچاره ها رو از جای به این قشنگی می گیرن میبرن توی خونه نگه میدارن.

* بارون هی داشت تند و تند تر میشد و ما با هم می خوندیم ببار ای بارون بباااااااار...یهو دونه های تگرگ همچین خورد تو کله هامون که...نبار ای بارون نباااااااااار! و عجب رعد و برقایی تا اومدیم برسیم به مینی بوسا موش آب کشیده شدیم.لباسامو که می چلوندم آب ازش شرشر می ریخت.

* سوار شدیم و خاطره تعریف کردیـــــــــــم تا اصفهان.انتظارشو نداشتم ولی خیــلی خوش گذشت


 
comment نظرات ()