دریای سرخ

دشت سوسن ۲
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥
 

راه افتادیم توی دشت.لابه لای اونهمه گندم و شقایق رفتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم...

برگشتنه اون بالا کنار آب نشستیم.پسرا رفتن شنا ولی ما دل و دماغ حسابی نداشتیم.آخر کاری رفتم پیش بزرگترا نشستم.خانم مهندس و خانم ن داشتن با خانم مسعود حرف میزدن سر اینکه شوهرامون به کوه علاقه دارن و ما هم چون می بینیم واقعا دوست دارن و یه جوری بهش احتیاج دارن دیگه میذاریم کاری که دوست دارن بکنن و اونجا کلی به مسعود خندیدم که دامن زنشو می کشید که گوش بده گوش بده! بعدش این مسعود و کیوان عین مونگولا شروع کردن تعریف کردن که بالاخره این اتفاقا میوفته و مثلا همین چند روز پیش سه تا کوهنورد حرفه ای از دنا افتادن مردن تازه با یکی از کوهنوردای باسابقه و قدیمی رفته بودن و از اونطرف از سفر تفتان می گفتن که آره! ما که رسیدیم پای کوه دو تا جنازه تیکه پاره داشتن میاوردن پایین...و مامان من و خانم مهندس و خانم ن و خانم مسعود با دهن باز همینجوری نگاشون میکردن و من دلم می خواست بکوبم تو سرشون که آخه آی کیوها ببینم یه کاری می کنین که ما دیگه نتونیم بیایم کوه یا نه! حالا مثلا داشتن دلداری میدادن که دندون شکستن خوب خوبه ش بوده و این اتفاقا مهم نیست و پیش میاد دیگه!

ناهار هم که یک سالاد ماکارونی ای درست کرده بودیم که قابلمه رو هم باهاش خوردیم از بس خوشمزه بود.

بعد دوباره قایق سواری و ایندفعه با موش کوچولو و مامان سوار شدم و وسط راه آقای اقتصاد شروع کرد به حرف زدن و خاطره تعریف کردن و بالاخره اون حس خوبی رو که می خواستم پیدا کردم،همون چیزی بود که تو این سفر کمبودشو کاملا حس می کردم.

شب توی سوله خانواده ها که خوابیدن ما دور فانوس جمع شدیم.شب آخر بود و کسی دلش نمیومد بره بخوابه.بساط خوراکی پهن شد و آقای اقتصاد کتاب حافظشو درآورد و یکی یکی برامون فال گرفت.فال عفت و مژگان خیلی قشنگ بود.مال من اولش اونقدر ضایع بود و همه ی نگاهها چرخید روم که مجبور شدم بگم: نه به خدا! مومنی هم که اون جوابی رو که می خواست گرفت

بساط که تموم شد و بچه ها که رفتن بخوابن من و مژگان گفتیم یه دستشویی بریم بد نیست! چون صدای سگ میومد مصطفی رو با خودمون بردیم نگهبانی که تازه اون بدتر از سگ میترسید.200 متر پایینتر یه دستشویی بود که راه افتادیم بریم.هنوز ده بیست متر از سوله دور نشده بودیم که یهو صدای پارس هفت هشت تا سگ بلند شد که هی بهمون نزدیکتر می شدن.سه تایی جیــــــــــــــغ کشیدیم و دویدیم سمت سوله.حالا من هر چی می گشتم تو اون نور ضعیف در سوله رو پیدا نمی کردم! "کوش؟ درش کو؟ ...واق واق واق واق...بچه ها درش نیست!..." درو پیدا کردیم و پریدیم تو و دیگه منفجر شدیم از خنده

صبح وسایل رو جمع کردیم و پلوی ظهر رو پختیم.بچه ها هم بیرون شیطونی میکردن.محسن که رسما پدر تمام الاغای ده رو در آورد! مامانم هی می گفت این بلوز قرمزه(محسن) از چشماش شرارت می باره،مصطفی هم پیداس خیلی شیطونه!

یه ذره ای که وقت داشتیم تا اتوبوس آب برداره و راه بیوفته رفتیم روی تپه لای لاله ها عکس گرفتیم و بعد که با مژگان اومدیم بریم یه سر امامزاده پشتی و قبرستون رو ببینیم کیوان داد زد برگردین داریم راه می افتیم اونوقت چشمامون برق بدجنسی زد و دو تایی بدو بدو رفتیم سمت امامزاده اونجا سُک سُک کردیم و از لای شیر سنگی ها تندی داشتیم بر میگشتیم که داداشم و کیوان با قیافه های اینجوری از راه رسیدن!

توی اتوبوس که نشستیم رادیو داشت مصاحبه با رضا زارعی رو پخش میکرد.کلی کیف کردیم از جوابای قشنگ و حاضر جوابیش.اونجا که ازش پرسید تا حالا چیزی رو توی کوه جا گذاشتین و اون جواب قشنگش چشمامو پر از اشک کرد...آره روحمو اون بالا جا گذاشته ام...احترام خاصی برای آقای زارعی قائلم.بالاخره هر کسی رو تا حد زیادی میشه از روی حرفها و نوشته هاش شناخت.

برمی گشتیم و باز اونهمه جاده ی قشنگ...پشت سد کارون 3 نگه داشتیم و ناهار خوردیم و جناب استاد با شیشه ی در قرمز غافلگیر شدن و باز نقشه های پلیدمون برای تو آب انداختن بچه ها ناکام موند! اونا که خودشون رفته بودن تو آب شنا می کردن دیگه ما کجاشونو خیس می کردیم؟ تازه برگشتنه به ذهنم رسید که می تونستیم لباساشونو بندازیم تو آب! مژگان گفت هیچوقت برای اینکه این فکر دیر به ذهنت رسید نمی بخشمت!

توی اتوبوس که محسن یه قمقمه آب خالی کرد روی من و شلوار مژگان تو درگیری جر خورد دیگه داشتیم از حرص می ترکیدیم! من که رسما آتش بس دادم،حریف این یکی دیگه من نیستم!

هر چی میگذشت کم کم حال روحی عفت خراب می شد.هر چی فکر میکردیم تو خونه قراره چی پیش بیاد حالمون بد میشد! با زیر انداز وسط صندلیا میز درست کردیم و 4 تایی حکم میزدیم.مژگان و عفت با هم بودن و من و حامد.چقدر این دو تا تقلب کردن! دیگه از اینور من داد میزدم به هم نگاه نکنین،حامد داد میزد علامت دادی قبول نیست! که یهو یه صدایی اومد پااااق! لاستیک اتوبوس ترکید.لاستیک عوض شد و بعد از یه مدت کوتاه اونم پنچر شد.مجبور شدیم بریم پایین و کلی معطل شدیم چون دیگه زاپاس هم نداشت.حالا اون پایین همه جمع شده بودن و چیلیک چیلیک می لرزیدن و حوصله شون سر رفته بود ما یه میز پیدا کرده بودیم و حکم میزدیم.حامد شور گرفته بودش یه ورق کشید انداخت رو میز که رفت لای چوبا گیر کرد...خاک وچوک،ورقای مردم...

بعد که برگشتیم تو اتوبوس اعانه جمع کردیم و برای کیوان تولد گرفتیم با کیک خویی و شمع قورباغه ای،نفری یه قلپ سن ایچ هم بهمون رسید

بعد از اون دیگه نفهمیدیم چی شد که خوابمون برد تا خود ِ خود اصفهان

 

توی این سفر به خیلیا فکر کردم،به خیلیا،بیش از همه یاد تو بودم میثم.همه ش نامه ت جلوی چشمم بود و دیگه حتی اون اشکا هم خشک شده بود از تصور اونهمه باری که ... قبلا زیاد بهش فکر کرده بودم اما حالا داشتم با تمام وجود درکش می کردم

چند روز بعد که با عفت تلفنی حرف میزدم،اون گفت از همه ی چیزایی که گذشته بود،از همه ی چیزایی که میتونست پیش بیاد،از اون ده ساعتی که...اون هی گفت و گفت و من پای تلفن فقط می لرزیدم

خدایا شکرت.هیچوقت لطفتو از ما نگیر


 
comment نظرات ()