دریای سرخ

دشت سوسن ۱
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٥
 

دشت سوسن

۹و۱۰و۱۱و۱۲فروردین ۸۵

 

دلم نمی خواست بعد از تله زنگ تا مدتی جایی برم.می ترسیدم خاطره ش توی ذهنم کمرنگ بشه.ساعت 6 صبح بود که راه افتادیم.مامانم و موش کوچولو و میلاد هم همراهمون بودن.این بار گروه خودمون بود و یه بار دیگه با بچه هادور هم جمع شدیم.اتوبوس پر بود و حتی چند نفری ایستاده بودن.ما هم مامان اینا رو فرستادیم جلو و خودمون طبق معمول اون عقب به شیطونیتوی راه عفت رو کلافه کردیم من و مژگان از بس از تله زنگ تعریف کردیم،دیگه اسمشو که میاوردیم می خواست کله هامونو بکنه.تا ایذه حدود 10 ساعت راه بود و به هوای بد خوردیم.عجب بارونی! تا به حال بارونی به این شدت ندیده بودم.جاده ی ایذه هم پیچ در پیچ.مسیرش خیلی زیبا بودمنظره ها عین تابلوی نقاشی بود،تو اون هوای بارونی،زمین سبز لایه لایه و درختای پراکنده ی دونه دونه و گوسفندای سفید و سیاه.

از سد کارون 3 هم گذشتیم ،دریاچه ش خیلی بزرگ و آبی بود.از دره ها که رد می شدیم از کوه همینجور آب جاری بود،کم کم داشت تبدیل به سیل می شد.اتوبوس خیلی آهسته میرفت و چقدرم که غر زد به جونمون.توی ایذه ناهار خوردیم و بعد دوباره رفتیم به سمت ده شیخ.اونجا هم جاده ش پیچ پیچی بود.حسابی شب شده بود که رسیدیم.کسی که قرار بود بیاد دنبالمون و برامون خونه بگیره چون دیر شده بود رفته بود.بارون هم که بد می بارید و ما هم چند تا خانواده دنبالمون بود.استاد داداشمم اومده بود که یه پسر کوچولوی یه سال و نیمه داشت(عزیــــــزم) این پسرا چقدر با استاداشون ریلکسن! البته خوب استاده هم خیلی آدم باحالی بود خوشم اومد ازش،پسرشم که دیگه نگوووو.حسابی خوردیمش تا آخر سفر.ولی تنها بچه ای بود که بغل من نیومد! همه ی بچه ها معمولا منو دوست دارن اما این یکی منو به چشم یه لولو نگاه میکرد.فقط با پسرا خوب بود.عاشق عمو کیوان شده بود(بی سلیقه ) چادرا جواب نمیداد زیر این بارون ،مونده بودیم چی کار کنیم، که یه نفر به دادمون رسید.یه سوله ی گندم رو در اختیارمون گذاشتن که شبا توش بخوابیم.یه سوله ی فلزی ِ خیلی گنده بود،به قول مسعود تا حالا پناهگاه به این بزرگی ندیده بودیم! توی تاریکی چادرا رو زدیم و شام درست کردیم و خوردیم.اولین باری بود که غذاهای خیلی شاهانه می خوردیم.تقریبا تموم وعده ها غذا درست کردیم،برنج با کنسرو قورمه سبزی و قیمه و سبزی پلو با تون ماهی و ماکارونی پختنمون هم که خیلی جریانات داشت.ماکارونی ها رو تو چفیه آبکش کردیم و مصطفی هم واقعا جلوی خودشو گرفت و غذا ها رو که نریخت هیچی ماکارونی ما رو هم نجات داد! شب اولمونم توی چادر اراذلِ اونوری به حکم بازی کردن گذشت.من و همسفر تله زنگ(آقا کلاه زرده که استاد اقتصاد بود) یه تیم شدیم و پسر خاله ها هم با هم.از همه با مزه تر منصور بود که بازی بلد نبود وهمون دست اول با تک حکم دو و سه رو می برید! تازه خودش می گفت رد کردم! چقدر از دستش خندیدیم.شب من و مامان و موش کوچولو توی چادر خوابیدیم.کیسه خوابمو که داده بودم به موش کوچولو و خودم یه لا پتوی نازک داشتم و زیرمونم هیچی نبود.هوا هم مرطوب بودو چادر نم می کشید.هر جا دست میزدم خیس بود.صبح هنوزم بارون میومد.انگار در آسمون رو باز کرده بودن و شر شر آب میریختن.تا ظهر بارون بند اومد و دیگه تا آخرش هوا آفتابی بود.خونه های روستاییا خیلی قشنگ بود.روی سقف خونه هاشون پر از چمن و شقایق بود.روی تاق توالت یکی از خونه ها بهترین منظره رو داشت،کلی اونجا با دوربین مصطفی دسته جمعی عکس تکی! گرفتیم.

بعد از ظهر رفتیم قایق سواری و پیاده روی.چون خانواده همراهمون بود نمی شد زیاد پیاده بریم و خیلی جاها رو نشد بریم :( و شب دوباره توی سوله.کلی نقشه کشیدیم با مژگان و لیست تنظیم کردیم که فردا کیا رو بندازیم تو آب.برای محسن هم که خودمون تنهایی حریفش نمی شدیم کیوان و داداشم رو به کمک طلبیدیم و قرار مدارامونو گذاشتیم.صبح شاد و شنگول راه افتادیم سمت امامزاده و نمی دونستیم یه اتفاق بدجوری حالمونو میگیره.تا جایی که باید میرفتیم یک ساعت قایق سواری داشت و نابترین صحنه ها رو توی مسیر قایق سواری دیدیم.

فوق العاده بود.آدم فکر میکنه این صحنه ها فقط توی فیلمای خارجی هست و مثلا سواحل هاوایی،اما دور نیست،واقعا دور نیست و روی آب که قایق پرواز میکرد روح منم داشت پر می کشید.

نزدیک امامزاده (شاه سلطون ابراهیم) از قایق پیاده شدیم و مسیر پیاده روی بود.دنبال رودخونه رو گرفته بودیم و میرفتیم.ما که توی رودخونه بودیم و همدیگه رو خیس میکردیم،یه تیکه که از رودخونه رد می شدیم خانم مسعود رو می خواستم رد کنم که یهو بغلش کردم و از اونور رودخونه گذاشتمش اینطرف! آقای ن هم داشت فیلم می گرفت و هنوز داشتیم به اون صحنه می خندیدیم که پسرخاله بهم گفت برین اون جلو مصدوم داریم! فکر کردم شوخی می کنه همینجوری خندان رفتم جلو که چی شده؟ یکی گفت عفت افتاده،یکی گفت دندونش شکسته،یکی گفت دندوناش شکسته...دویدم جلو...وای عجب صحنه ای بود،خدا میدونه اون چند دقیقه چی بهمون گذشت.یه روسری سفید رو فرو کرده بودن توی دهن عفت که قرمز ِ قرمز شده بود.دو تا اینور گریه میکردن دو تا اونور منم هاج و واج وایساده بودم نگاه میکردم.3 تا از دندونای جلوش نابود شده بود و یکی هم لبش شکسته بود.فقط به عقلم رسید بگم بگردین اون دندونی که از ریشه در اومده رو پیدا کنین که اونم با آب رفته بود و پیدا نشد.نمی تونم بگم چه لحظه های بدی بود و من فقط تونستم سرمو بذارم روی شونه شو بگم درست میشه،درست میشه...به قول خودش می گفت اگه این اتفاق توی تفتان و زردکوه و دماوند افتاده بود غصه نمی خوردم بهش افتخارم میکردم ولی اینجا جاش نبود!

خیلی زود همه چیز جمع و جور شد.یکی از بچه ها که گفت برگردیم عفت وایساد که من خوبم،نمی خوام برنامه ی بچه ها خراب بشه و اینقدر جدی گفت که دیگه کسی جرات نکرد اصرار کنه...خیلی اتفاق بدی بود ولی راست میگن که آدما موقع سختی شناخته میشن.نمی دونم اگه من بودم چی کار میکردم ولی عفت قدرت و ظرفیت خیلی بالایی داشت،خیلی راحت از این اتفاق حرف میزد و حتی بهش می خندید با اینکه خیلی ضربه ی سنگینی بود،برای همه مون سنگین بود و برای اون بیشتر از همه.حال مژگان این وسط خیلی بد بود.عفت دختر عموشه و به قول خودش حالا همه ی خانواده از چشم اون میدیدن که"تو اینا رو بردی تو این راه" و من اینهمه ناراحتی رو میدیدم و هیچ کاری از دستم برنمیومد.بهش گفتم اینجور موقعا حس میکنه دوست به درد نخوریه.همین چند دقیقه پیشش بود که سه تایی جلوی قایق نشسته بودیم و آواز می خوندیم.این اتفاق خیلی بدتر هم میتونست باشه،خیلی خیلی بدتر و من...

 


 
comment نظرات ()