دریای سرخ

و من مسافرم ای بادهای همواره
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٥
 

تله زنگ

۱و۲و۳و۴ فروردین ۸۵

 

صبح که راه افتادیم نمی دونستم چی قراره بشه.فقط قرار بود خوش بگذره و من به همین چند روز دوری و بی خبری راضی بودم.ما 5 نفر از گروه خودمون بودیم(من و داداشم،شهاب و مژگان و کیوان) و بقیه اغلب از بچه های کرکس،سرپرست هم آقای پ.تا دورود حدود 4 ساعت توی اتوبوس بودیم.اشترانکوه که از دور پیدا شد فهمیدیم رسیده ایم.تا راه آهن با اتوبوس رفتیم و پیاده که شدیم سرپرست توصیه های لازم رو کرد: قراره چند نفر از دوستان،از لُر های دورود،به عنوان راهنما همراهمون بیان.مواظب رفتارتون باشین.بالاخره ممکنه اونا با ما فرق داشته باشن،لباس پوشیدنشون،حرف زدنشون... پای قطار که ناهار می خوردیم لُرها آمدند.اولی که اومد با کت و شلوار یک دست سفید و موهای سشوار کشیده مژگان گفت:اینان؟ خوب معلومه با ما فرق دارن! اینا خوشگل ترن!

بچه هایی که از قبل باهاشون آشنا بودن رفتن جلو که به به آقای داماد! داماد همراهمون نیومد اما اونهایی که قرار بود باهامون باشن کم کم رسیدن.اون موقع نمی دونستم این 4 تا مرد و اون دختر جوون که قراره باهامون باشن چه جای بزرگی رو توی قلبم برای خودشون باز می کنن.وقتی که دیدیمشون چشمامون 4 تا شد! کلت به کمر بسته بودن و خنجرهای خفن! ما هی سرک می کشیدیم تا کلت هاشونو نگاه کنیم!

قطار محلی که میرفت سمت اندیمشک ساعت دو و نیم راه می افتاد.یه کوپه دربست گرفته بودیم.کوپه ی مخصوص حمل گاو و گوسفند بود فکر کنم! یه اتاقک آهنی خالی با دو تا در بزرگ این طرف و اونطرفش.زیراندازهامونو پهن کردیم و نشستیم کف قطار و راه که افتاد و درها باز شد...نشسته بودم دم در،نصف تنم رو آورده بودم بیرون،باد منو با خودش می برد و من جیـــــــــــغ میزدم،قطار پیچ می خورد و پیچ می خورد...

 

 

" تمام راه به یک چیز فکر میکردم

و رنگ دامنه ها هوش از سرم میبرد

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود

چه دره های عجیبی

و بعد غربت رنگین قریه های سر راه

و بعد تونل ها..."

 

توی تونل ها چقدر سوت زدیم و بعد که سوت نزدیم همدیگه رو زدیم!

قطار بد تکون تکون می خورد و صداش مغز آدمو منفجر میکرد،اونایی که مثل ما شیطونی نمی کردن کم کم حالشون داشت بد میشد.ولی چقدر لذت داره توی تاریکی تونل،توی اون هیاهوی صدای فولاد،داد بزنی هر چی رو که دلت می خواد و بدونی هیشکی صداتو نمی شنوه

 

4 ساعت توی قطار بودیم.نرسیده به ایستگاه تله زنگ آماده شدیم.باید از قطار می پریدیم بیرون چون فقط چند لحظه نگه میداشت.روی پل پریدیم پایین.این همون پلیه که زمان جنگ نقطه ی حساسی بوده.مسیر اصلی حمل بار و نیرو برای جبهه.دو بار هواپیماهای عراقی زده بودنش و در باره ش توی کتاب" پل معلق" ِ بایرامی خونده بودم.

دم دمای غروب بود که روی پل بودیم.چقدر منظره ی ریل قطار،روی پل که توی تونل ناپدید می شد دیدنی بود.گفتن دو ساعت پیاده روی داریم تا جایی که قراره شب اطراق کنیم.جایی نزدیک یه قبرستان!

راه افتادیم.یه جاهایی سنگ بود،یه جاهایی خاک یه جاهایی ماسه ی نرم.کم کم هوا تاریک شد و باتری هدلامپ منم که رو به موت بود.از یه چشمه گذشتیم و کمی مونده به قبرستان چادر زدیم.دورودی ها آتش روشن کردن و بساط چایی و شام ما هم کالباس بود.کالباسها خیلی عادلانه تقسیم توسط شهاب تقسیم شد و "حتی کالباس هم نتونست میونه ی من و مژگان رو به هم بزنه..."

و بعد شب بود و باد و ستاره ها،صدای آب که میرفت و از کوه دور میشد

من و مژگان و کوله ها! توی چادر خوابیدیم و پسرا بیرون موندن.سرپرست تعریف کرده بود که اینجا چقدر ناامنه(به قول خودشون منطقه ی خارج از محدوده) و چند سال پیش که اومده بودن دزدا چادرها رو تیغ زده بودن و صبح که بیدار شده بودن هیچی براشون نمونده بوده.حتی زنا که با تاپ خوابیده بودن همونجوری مجبور شده ن بیان،همه با پای برهنه! دیگه پسرا ما رو کردن تو چادر و گفتن فقط قربونتون با تاپ نخوابین :))

دورودی ها تا صبح بیدار بودن و هر از چندگاهی تیر شلیک میکردن که یعنی دزدا بدونن و به اینجا نزدیک نشن.

آقا احسان یه مرد خیلی باشخصیت و فهمیده بود که چفیه دور سرش بسته بود و چند سال پیش توی همچین سفری آقای پ باهاش آشنا شده بود و دیگه حسابی رفاقتی و دیگه تو این سفر همگی شرمنده مون کردن.خانوم آقا احسان،فائزه،دو سال بود ازدواج کرده بودن و متولد 58 بود اما اینقدر گل و ناز و شیطون و دوست داشتنی بود که دلم می خواست بخورمش! تا آخر سفر یه دویست تایی ترقه زد! علی آقا خیلی ریزنقش و فرز و چابک بود که تمام مدت داشت مثل فرفره یه کاری انجام میداد.یه تفنگ لوله بلند(شات گان) داشت که می گفت شما بهش میگین چهارپاره ما میگیم تپاره.(کلی با تفنگاشون ژست گرفتیم و عکس انداختیم).آقا بهرام خیلی آروم بود.حسین آقا از بقیه جوون تر بود و اونم کلی شیطونی میکرد.چقدر اینا با محبت و دلپاک بودن.چقدر ِ چقدر دوستشون دارم و چقـــــــــدر دلم برای تک تکشون تنگ شده.هیچ انتظار نداشتم اونجا با چنین آدمایی رو به رو بشم.هنوزم میگم قشنگترین قسمت این سفر آدماش بودن.

 

صبح بیدار شدیم و جمع و جور کردیم و راه افتادیم به سمت روستای شِوی.تا اونجا هم چند ساعتی راه بود و کوله کشی.کوله ها اینقدر سنگین بود که توی شیب آدمو با خودش میبرد.وقتی که می نشستیم روی زمین دیگه نمیشد بلند بشیم! مطمئن بودم که جای بندهای کوله روی شونه هام سیاه میشه!

 

 

زمین فرش بود از چمن و گلهای ریز سفید و زرد و بنفش.کم کم شقایقها هم پیدا شدند و جوبهای باریک آب.یه جا یه قورباغه ی کوچولوی سبز خوشگل گرفتم.اینقدر بامزه رو دستم راه میرفت بردمش بالای آب و اونم تا آب دید پرید و شنا شنا کنان رفت.تا خم شدم که دستای قورباغه ایمو بشورم کوله سنگینی کرد و شاتالاپ افتادم تو آب.کلی خنده دار شده بودم لابد که اینقد بهم خندیدن!

نقطه ی سفیدی که مقصدمون بود از دور پیدا بود،مدرسه،قرار بود شبا توی مدرسه بخوابیم که امن تره و روزا بریم برای آبشار.ساختمان کوچیک سفید در واقع سه تا اتاق بود.یکی مخابرات که یه ژنراتور داشت و یک دونه چراغ برق داخل اتاق،اتاق وسطی مدرسه بود که نیمکت هاشو جمع کرده بودن و تخته سیاه رو گذاشته بودن کنار و توی تعطیلات توی کنسرو و نوشابه و اینجور چیزا می فروختن.اتاق سمت راستی هم اتاق معلم بود.یه اتاق خالی،کفش موکت،بدون برق،بدون هیچی.فقط چند تا عکس و شعر به دیواراش بود.شبا ما اونجا می خوابیدیم.پرسیدم گفتن هر سال یه معلم از دزفول می فرستن اونجا.

 

برای ناهار رفتیم زیر درختا نشستیم و ما دو ساعت تمام داشتیم کتلت درست میکردیم! کلم و هویج هم آورده بودیم که باهاش سالاد درست کردیم و دیگه همه دلشون آب شده بود! بگذریم از اینکه کتلتش واقعا خیلی بدمزه بود اما مایه ی آبروداری شد!

بعد از ناهار کوله ها رو گذاشتیم و راه افتادیم سمت آبشار.دیگه سرپرست کشتمون از بس اذیت کرد که پشت همین پیچه دیگه آبشاره.چند جا باید تراورس میرفتیم که سیم بوکسل زده بودن و کلا چیز خیلی مشکلی نداشت.جا پاهایی رو هم که روی سنگا بود محلی ها می گفتن جاپای امامزاده س.یه جایی هم داشت که بهش می گفتن پنجه خرس.نقش و نگارای روی سنگا شبیه جای پنجه ی خرس بود.

توی راه یه احساس خاصی داشتم.همه ش از خودم می پرسیدم من اینجا چی کار می کنم.همه ش حس میکردم خوابم،همه ش فکر میکردم یه جوری داره زندگیم عوض میشه.همه ش زیر لب این شعر رو زمزمه میکردم

 

" مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

کجاست جای رسیدن

کجاست سمت حیات..."

 

و بعد،لحظه ی رسیدن به آبشار هیچ حسی نداشتم.

 

"و ایستادم تا

دلم قرار بگیرد،

صدای پرپری آمد

و در که باز شد

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم"

 

فقط دلم می خواست نگاه کنم تا یادم نره،یادم نره که منم یه روزی اینجا بوده م

 

 

نشسته بودیم روی سنگ و زل زده بودیم به آبشار.صدای انفجار میومد.تمام دره می لرزید.گفتن صدای برنوئه.تفنگ برنو عجیب صدای بلندی داره.چقدر شعرای محلی درباره ی برنو شنیده بودم.صداش که همه جا رو می لرزوند یه حس مطبوعی بهم دست میداد.همون ساعتی که ما اونجا بودیم یه عده ی هفت هشت نفری یه بز گنده رو کشتن و پوست کندن و کباب کردن و خوردن!(کلا دو دفعه دیدیمشون که دو تا بز رو خوردن) ما هم فقط رسیدیم یه کم نفس عمیق بکشیم و باورمون بشه که اینجاییم و زود مجبور بودیم برگردیم تا هوا تاریک نشده.

 

یه خانواده ی همدانی رو توی راه دیدیم که داشتن میرفتن پای آبشار چادر بزنن.بعدا که دوباره دیدیمشون وسایلشونو دزدیده بودن.

 

شب من داشتم از خواب می مردم.مژگان برنج درست کرد و با کنسرو قورمه سبزی خوردیم.دستشویی رفتن اونجا هم داستانی داشت.باید پایین میرفتیم تا لب جوی آب و اونجا نگهبانی میدادیم و شیشه نوشابه و خلاصه بساطی بود.چه خوش گذشت! اون قسمتی که شهاب پلید شده بود و مژگان رو موقع دست و صورت شستن اذیت میکرد:))

 

توی اتاق کیسه خوابها رو پهن کردیم و عجب خواب شیرینی بود! شاید شیرینترین خواب عمرم.

صبح زود بیدار شدیم و باز راه افتادیم برای آبشار.آبشار رو دور زدیم و رفتیم بالا تا سرچشمه.یه قسمتی از سرچشمه پر بود از سمندرهای راه راه سیاه و سفید.تنها جایی توی دنیا که این سمندرا زندگی میکنن.آب سمندری خوردیم که گفتن اسهال خونی می گیرین! بعد دوباره رفتیم پایین تا یه دره ای که اونجا هم یه آبشار بود به اسم آبشار دوقلو.بچه ها اونجا توی آب یخ شنا کردن و بعد ناهار خوردیم (سالاد ماکارونی که شهاب درست کرد) و باز از پایین رفتیم سمت آبشار اصلی.چقدر این مسیر زیبا بود وقتی از روی سنگای گنده راه میرفتیم و دو طرفمون دو تا آبشار بود.قشنگترین ویوی آبشار از همین زاویه بود..کلی عکسای خوشگل گرفتیم و رفتیم نشستیم روبه روی آبشار.اونجا بازم تیرامندازی بود و یه آقایی رو با لباس ایلیاتی و کلاه نمدی نشونمون دادن که قبلا رئیس دزدا بوده و گفتن حالا توبه کرده.بعد از رودخونه رد شدیم و رفتیم زیر آبشار.عجب چیزی بود.رفتیم روی سنگای آبشار و هی داااااااااااد زدیم،خیس شدیم،بالا و پایین پریدیم.دلم می خواست تا اون بالای بالا زیر آبشار برم اما جرات نکردم.یه عده پسرای محلی با تیریپای خفن اومده بودن که تا اون بالا بالاها رفتن و اونجا کلی ورجه ورجه کردن و جیغ و داد.عجب لذتی داشت.بعد برگشتیم پایین و چند تا عکس دسته جمعی ِ فوق العاده گرفتیم با صاحبای برنو.اونجا دیدیمشون.برنوئه رو گرفتم تو دستم.مال سال 1309 بود.کارخانه ی اسلحه سازی ایران.با خودم گفتم چه چیزایی دیده این تفنگ.بعد که می خواستن شلیک کنن رفتم اون جلوی جلو وایسادم.مژگان انگشتاشو تا مچ! فرو کرده بود توی گوشاش و هی به منم می گفت گوشتو بگیر.یه نگاهی کردم به کیوان: به نظرت گوشمونو بگیریم؟ یه ذره فکر کرد و گفت: حیفه!

_ آره حیفه!

باممممممممب! شلیک که کرد مغزم منفجر شد و از گوشام زد بیرون! تا مدتی گیج بودم و سرم سوت میزد! ولی خیلی باحال بود:))

 

وقت برگشتن که رسید اینقدر توی آسمون بودم که اصلا یادم رفت با آبشار خداحافظی کنم.مسیر رو برای آخرین بار گذشتیم در حالیکه یه گله گوسفند رو از سیم بوکسلا رد کرده بودن و اون بیچاره ها هم از ترس مسیر رو به گند کشیده بودن! (گوسفندا رو می گذاشتن رو کولشون و ردشون میکردن)

آقا احسان توی راه از رسم و رسوم ازدواجشون تعریف میکرد که همه ی خرجها با مرده،حتی جهیزیه هم مرد میده و شیربها هم باید بده.می گفت صد بار باید بری بگی من غلامم نوکرم،اما بعد که دختره اومد تو خونه ت بهش میگی خووووب دیگه قلم پات خورده اومدی تو خونه ی من!

 

وقتی رسیدیم مدرسه هوا حسابی تاریک شده بود.شهاب شویدپلو درست کرد و با تن ماهی خوردیم(خوشمزه ترین غذای سفر) کلی هم تخمه که پوستاشو گاوها خیلی دوست داشتن.و ساعت 11 شب همگی جمع شدیم دور آتیش.حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم.سرپرست و آقا احسان خاطره تعریف کردن و چقدر لذت بخش بود شنیدن خاطراتشون.بعد حجی خاطره شو گفت و بهش خندیدیم و بعد باز حرف زدیم و حرف زدند و گوش دادیم.دلم نمیومد بخوابم.شب آخر بود.حدود ساعت سه و نیم که دیگه همه خیلی وقت بود خوابیده بودن ما هم برگشتیم توی اتاق و خوابیدیم.صبح دیرتر از اونی که قرار بود راه افتادیم.کوله ها خیلی سبکتر شده بود اما بازم سنگین بود.(نمیدونم چرا آدم نمیشم و همه ش بی خودی بارمو سنگین میکنم) از بین گلها و سبزه ها و مزرعه ها گذشتیم.از رودخونه که رد می شدیم پریدم وسط آب و حسابی آب بازی کردم.بچه ها رو خیس کردم و یکی رو هم انداختیم تو آب.کیف داشت بعد باز رفتیم و رفتیم و رفتیم و رفتیم...از قبرستان رد شدیم.چقدر قشنگ بود.با قبرهای سنگچین شده، پر از چمن، وسط کوهها،بدون اسم،فقط چند تا سنگ،شایدم هیچی.کاشکی کسی رو که توی کوه می میره پای همون کوه دفن می کردن.کاشکی...

 

من انتخابم رو کرده م، راضی ام اگه تو کوه بمیرم

 

چه حسی داشت برگشتنه.پای یه چشمه نشستیم.از توی ماسه ها که رد می شدیم خدایا خدایا کویرم خوندیم،بلند خوندیم.هی میرفتیم و تموم نمی شد.اگه به قطار نمی رسیدیم باید تا 10 شب منتظر می موندیم.پل از دور پیدا شد.رسیدیم کنار ایستگاه و ناهار خوردیم.این قطاری که قرار بود باهاش برگردیم مسافری بود.باید زود می پریدیم بالا و گفته بودن هر کی هر جا تونست خودشو جا کنه.توی راهروهای قطار باید می ایستادیم و حسابی سفارش کرده بودن که مواظب کوله ها باشیم به خصوص توی تونلها.قطار که ایستاد زود سوار شدیم.

_بچه ها قطار! قطار واقعی!

 

به طرز عجیبی همه توی یه کوپه رفتیم(آقا احسان می گفتن اینهمه این مسیر رو رفته ن و اومده ن قطاری به این خلوتی ندیده ن!) اما باز هم شلوغ بود.ما چسبیده بودیم به دیواره ی قطار و کوله ها رو گذاشته بودیم وسط پاهامون و هی آدم بود که از اینور و اونور میومد و ما له می شدیم.اما هی کله مونو از قطار بردیم بیرون و شعر خوندیم،حتی جوجه جوجه طلای هم خوندیم و با همدیگه بای بای کردیم و با آدمای بیرون بای بای کردیم و ...اصلا نفهمیدیم این چند ساعت توی قطار چطور گذشت.

بیرون رو که نگاه میکردم،اونهمه رودخونه و درخت و سنگ که از جلوی چشمم میگذشت و فکر که میکردم به اونچه که گذشت

 

"چه خوب یادم هست

عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد

وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت"

 

دورود که رسیدیم و می خواستیم سوار اتوبوسمون بشیم نمی دونستیم چطور از هم جدا بشیم.هزار دفعه خداحافظی کردیم و باز ...فائزه رو کلی بغل کردیم و اونم هی می گفت دعا کنین امسال بچه دار نشم تا سال دیگه باهم بریم گهر.نمی دونستیم چه جوری ازشون تشکر کنیم.از اونهمه محبتشون،چند شبی که بیدار موندن تا صبح،آتیشی که به لطف اونا همیشه روشن بود،چایی هایی که علی آقا تند و تند برامون می ریخت،وجودشون که اینقدر ارزشمند بود برامون،دوستی شون که هر وقت بهش فکر میکنم ناخوداگاه قلبم فشرده میشه،اینهمه بدون اینکه حتی یه قرون پول بگیرن.چقــــــــدر ارزشمند بود برام آشنایی با اون آدما.هیچوقتِ هیچوقت فراموششون نمی کنم.همیشه دعا می کنم شاد و سلامت باشن و مشکلاتشون تموم بشه.مشکلاتی که فکر کردن بهش دلمو آتیش میزنه.اونا خوبن،خیلی خوب،بدیها همه از جای دیگه س.خدایا شکرت که اجازه دادی ببینمشون...

خدایا شکرت که منو آفریدی.اینو توی مسیر آبشار از تهِ ته ِ قلبم گفتم

توی اتوبوس که نشسته بودیم هی نفس عمیق می کشیدم.به مژگان گفتم :مژگان دلم می خواد یادم نره.دلم می خواد لحظه لحظه ی این سفر تا ابد تو قلبم بمونه.سفری که همه چیزش خوب بود از لحظه ی شروع تا آخرش،سفر و همسفران.

یه چیزایی تو این سفر بود که دلم می خواد برای همیشه توی قلبم حفظش کنم.فقط و فقط برای خودم.اون لحظه که توی اتوبوس نشسته بودم و داشت راه می افتاد،وقتی برای آخرین بار دست تکون میدادم یه چیز سنگینی روی دلم بود،روی شونه هام بود،توی نگاهم بود.میدونستم یه چیزی اون تهِ ته عوض شده،میدونستم من دیگه اون آدم قبلی نیستم،نباید باشم،نمی تونم باشم.میدونستم حالا هر وقت دلم بگیره و چشمامو ببندم میدونم که یه جایی اون دور دورا توی عمق یه کوه بلند یه آبشار هست که یه تیکه از روح منو تو دل خودش نگه داشته.یه تیکه به پاکی همون آب زلال.آبشار هست،همیشه هست،حتی وقتی که من نباشم.چقدر خوبه که چشماتو ببندی و ببینی توی نگاهت آب جاری میشه،جاری میشه و میــــــــــــــــتره تا هر جا که دلش بخواد.تو هم می تونی باهاش بری.اینو یادت باه،هر وقت دلت گرفت

 

"دلم گرفته

دلم عجیـــــــــــب گرفته...

عبور باید کرد

صدای باد می آید،عبور باید کرد

عبور باید کرد

و همنورد افق های دور باید شد

.

.

.

من از مصاحبت آفتاب می آیم"

 

و من هنوز هم  آفتاب می خواهم

 


 
comment نظرات ()