دریای سرخ

 
نویسنده : کتایون فرح - ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢
 


- به به شقایق خانوم...تولدتون مبارک. خیلی لطف کردین, زحمت کشیدین, قدم رنجه فرمودین تشریفتونو آوردین به این دنیا! ببینم مگه تو کی هستی؟ اصلا واسه چی باید تولدت مبارک باشه؟
- نمی دونم راستش. همیشه این سوالو از خودم می پرسم. این روز هیچوقت برام معنای خاصی نداشته. هیچوقت زیاد خوشحال نمیشم از اومدنش.
21 هم تموم شد پس چرا بزرگ نمیشم؟ این سالها پشت سر هم میگذرن و من هنوز در جا میزنم. می ترسم تموم بشه و من هنوزم پشت این سردرگمی مونده باشم...گاهی ناامیدیا میان سراغم. میگن زندگی همینه که هست , دنبال چیز بیشتری نگرد.اما من نمی تونم انگار دنیا شده راز بزرگی که پی کشفش می دوم.می دوم و دستم به هیچ جا بند نیست, می دوم و بازبیشتر تو تاریکی فرو میرم.دنیایی که منو تو مشتش داره, دارم زیر فشارش له میشم اما نمی خوام اسیرش باشم.
- دنیا؟ فکر میکنی جای تو, تو این دنیا کجاست؟ اصلا اگه تو نبودی...فکر میکنی اتفاقی می افتاد؟ فکر میکنی دنیا کم میاورد؟ داری دلتو خوش میکنی...
- بذار دلمو خوش کنم. می دونم میون اینهمه گل یه شقایق کوچولو به چشم نمیاد اما...اما بذار فکر کنم شاید اگه من نبودم, دنیا , دنیای شقایق رو کم داشت.
شاید یه روز دنیای منم بزرگ بشه, شاید یه روز زندگی منم با ارزش بشه, شاید یه روزی از خودم راضی بشم, شاید منم راه خودمو پیدا کنم.
می دونی اونروز صبح که از خواب پا میشم بلند میگم...شقایق جونم تولدت مبارک.

 
comment نظرات ()